پارت صد و نهم :
با متوقف شدن تمام ماشینهای سیاه که از ده کیلومتری فریاد میزدند: «ما گنگستریم نزدیک نشوید!» سجاد کلافه آه کشید.
- اصلا فکرشم نکن یه ایل همراه خودت بیاری اون بالا!
طلوع سرش را چرخاند و از روی شانه نگهبانهایش را نگریست. بهترین هایشان را آورده بود تا از جان عزیزش محافظت کنند. خونسرد گفت:
- چرا؟ حضورشون مفیده، اگر افتادم میتونن بگیرنم.
سجاد نگاهش را از نگهبان ها گرفت و به ط
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂
۱۰ ساعت پیشLyanna
0عالیی. خیلی ممنون پارت گذاشتی بانو
دیروز
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربونت
۱۰ ساعت پیشمهسا
0وای سجاد این سوال تله است.. دست و پاچتو جمع کن که این یه تله است.. هرچی بگی بعدا علیه خودت استفاده میشه
دیروز
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
یاد حرف پلیسا افتادم
دیروز
لطفا صبر کنید...

ایلا
0مرسی فاطی جونم خداروشکر که حالت بهتره😘😍🫂 طلوع عجب آب زیرکاهیه عاشقشم خیلی یهویی جناب سروان عزیزش رو گیر انداخت😅😅