پارت صد و سیزده :
فصل سی و نه
دو ساعت بعد، آن مزدور که محمولهها را فراری داده بود به یزد رسید. او حالا در قسمتی از عمارت بود که سجاد دقیق نمیدانست کجاست. نشسته روی همان مبلها، طلوع به خواب رفته بود. سجاد هم سرش را گرفته و آن-قدر مالیده بود تا یکی از نگهبانها به او مسکن داد. سجاد هم بدون هیچ سوال و مخالفتی آن را بالا انداخت و همانجا، جلوی جنازهی مادرش به خواب رفت.
حالا یک ساعت بعد از یک خواب کوØ
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😂😂بهترین کامنت
۲ ساعت پیشآیدا
0خوشم میاد طلوع اصلا براش مهم نیست چه اتفاقایی افتاده فقط به یه چیز فکر میکنه 😂
۱۹ ساعت پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
به اصل کاری😂
۱۷ ساعت پیشتارا
0خب مث این که الکسم زندس این خوبه چون معلومه طرف سجاده و طلوع هیچ غلطی دیگه نمیتونی بکنی و خدا کنه بهار زنده بمونه چون اون وقت تو یه روی دیگه جناب سروان ما رو میبینی ابریشم خانم
۲۱ ساعت پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
دقیقا، بهار نباشه همه چیز بد تموم میشه
۱۷ ساعت پیشآیلا
0خاک برسرت سجاد تو این موقعیت باید جایگاهش پیش طلوع رو نگه دار آخرش که چی متین وطلوع مثل همن به قدرت طلوع نیاز داره دخترم خیلی باهوشه اما سجاد غده همش اون به چالش میکشه یه زوج خفنن اما سجاد زیاده روی میکنه ریسک میکنه ار علاقه طلوع استفاده میکنه نه از عقلش والا🤔فاطی جونم یه دونه ای هر پارت زیبا🫂🤍
۲۲ ساعت پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
اره سجاد نمی تونه زیر بار بره، تا حدودی هم که اومده خیلی حرفه. قربونت گل😍
۱۷ ساعت پیشآیلا
0عالی مثل همیشه خدایی من تو فاز طلوع موندم تو این هیا هو دنبال 😂😂
۲۳ ساعت پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
دنبال چیز دیگریست😂
۱۷ ساعت پیشمهسا
0امیدوارم مثه اون دفعه که طلوع اورده بودش سجاد داشت به خاطر بهار پس میافتد ولی وقتی رسید دید بهار خوش و خرم رفته خرید، این بارم کنار متین خوشحال و خندان نباشه
دیروز
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
واقعا مسخره میشه اگر اینطوری باشه
۱۷ ساعت پیشمهسا
0گور خودتو کندی سجاد
دیروز
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
رسما
۱۷ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

هستی
0طلوع در بحرانی ترین شرایط:خبب حالا وقتشه..🥱🤣