پارت صد و چهارم :
سجاد که تعادل بدنش شدید بهم ریخته بود، هراسان به موهای طلوع نگریست و نالید:
- لطفا بس کن طلوع!
طلوع...
دختر خسته آهی کشید و سرش را عقب آورد. در سکوت از روی سجاد بلند شد و بعد، خم شد. در حالی که پماد افتاده را از روی زمین برمیداشت، میز را صاف کرد. روی آن نشست و خیره به سجاد کاملا مصمم گفت:
- شلوارت رو بکش پایین!
سجاد به دختر خیره ماند. یک ثانیه. سه ثانیه... بعد نفسش را عمیق بیرون Ø
مطالعهی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
ارامش قبل طوفان؟
۶ ساعت پیشمهسا
0احتمالا طلوع خواسته با دستای خودش چیزی برای آقایی درست کنه
۲۰ ساعت پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
طلوع و این حرفا
۱۸ ساعت پیشمهسا
0والا طلوع ثابت کرده که هیچ کاری ازش بعید نیست.. هربار که گفتم طلوع فلان کارو نمیکنه دقیقا بدترشو انجام داده
۱۷ ساعت پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
انصافا شخصیت عجیبی داره
۱۵ ساعت پیشآیلا
0مرسی فاطی جونم عالی تو این پازت واقعا طلوع وسجاد خیلی تابلو عشقشون رو نشون دادن خیلی خیلی قشنگ بود فداتشم فاطی جونم اگه نونستی پارت هدیه بده از بس این زوج قشنگن آدم سیر نمیشه من برمیگردم رمان رو از اول تا الان میخونم تا الان چند بار این کار رو کردم خیلی عالیه🫠😍🫂
دیروز
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربونت برم، خوشحالم که اینقدر دوستش داری♥️
دیروزآیلا
0فاطی جونم آره خیلی دوسش دارم برای همین توهرپارت التماس میکنم پارت هدیه بزاری چون واقعا روزارو میشمرم تا پارت جدید بیاد🫠😍
دیروز
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربونت برم. این روزا دستم درد میکنه ولی سعی میکنم هدیه بدم
۱۸ ساعت پیشآیلا
0فداتشم فاطی جونم خیلی دستت درد نکنه بابت اینکه این رمان زیبارو خلق کردی 🫠🫠😘
۱۷ ساعت پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
😍 من ذوق
۱۵ ساعت پیشآیلا
0والا از طلوع بعید نیست اسمش رو صدرصد سجاد بیبی نزاره😂😂
دیروز
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
🤣🤣 وای خدا
۱۸ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

آیدا
0اسم این محبت های یهویی و باید چی گذاشت 😶😂