پارت شصت و پنجم :

سجاد از این حرف یکه خورد. حقیقتا انتظار این یکی را نداشت! طلوع با حالتی ناخوش بازوی سجاد را رها کرد. همانطور که اشاره ای به صندلی های آن طرف کرد گفت:
- یادت نره دو تا پف‌فیل و یه دونه نوشابه هم بگیری!
بعد بدون آنکه منتظر بماند تا سجاد پاسخش را بدهد، راه دستشویی را پیش گرفت.
همانطور که دور میشد، سجاد او را در میان جمعیت مشاهده کرد. هیچ تفاوتی با آدم های دیگر نداشت. هیچ چیز عجیب‌تری

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    این وسط طلوع حامله نشه صلوات

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    به نکته خوبی اشاره کردی

    ۲ هفته پیش
  • هستی

    0

    واای قیافه سجادو تصور کردم،بچه خجالتیه یکم😂😂حسودی می کنه..:))

    ۲ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    صحنه جالبی بود واقعا

    ۲ هفته پیش
کپی شد!