پارت شصت و دوم :

شش دقیقه بعد سجاد آماده با یک کت سیاه و شلوار هم رنگش، جلوی طلوع ایستاده بود. همانطور که طلوع خواسته بود، سجاد سیاه پوش شده است و با یک پیراهن بنفش، با کت بنفش طلوع ست کرده و جلب توجه می‌کنند.
طلوع دستش را دور بازوی سجاد حلقه کرد و به راه افتاد. طلوع با سری بالا گرفته از راهرو های اتاق گذشت و با لحن تهدید وار گت:
- دیشب رو بخاطرت بسپر.
ناخن هایش در بازوی سجاد فرو رفت و ادامه داد:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهسا

    0

    وای چه رمانتیکه این طلوع :/

    ۳ هفته پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    اره میبینی

    ۳ هفته پیش
کپی شد!