پارت هفتاد و دوم :
سکوت همه جا را فرا گرفته بود که سجاد دوباره به حرف آمد.
- اون زخمیه!
بعد در حالی که طلوع را بالاتر می کشید تا سقوط نکند، اشارهای به بازوی همسرش کرد.
- به تاندونش شلیک کردین، اگر همین الان نبرمش خونه میمیره و...
نفس عمیق. این آخرین راه چاره بود.
- و اون وقت نمیتونین خودتون رو برای کشتن یه آدم بیگناه تبرئه کنید!
طلوع با آنکه سرگیجه داشت اما کاملا متوجهی همه چیز بود. Ù
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
تو که بی رحم نبودی😂
۳ ماه پیشمهسا
0البته که طلوع انتقام این شلیکو میگیره حالا از کی قابل پیش بینی نیست
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
افرین، دیگه طلوع رو شناختی
۴ ماه پیشدختر ابلیس
0وای وای فاطی این عالی بود خیلی خیلی خوشم اومد دمت گرم بوسی بهت
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
خواهش🌸
۴ ماه پیشآیلا
0خیلی ممنون فاطمه جون آخیش علی زنده موند😍🥰
۴ ماه پیش
فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان
قربانت😁
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سارا
0کاش بجای دست چپ میزد تو *** سمت چپ 😂