پارت هفتاد و یک :

طلوع که پاهایش می لرزید، دهانش را گشود تا از طریق آن عمیق تر نفس بکشد. درد شدیدی در قفسه‌ی سینه اش داشت اما با این حال خیره آسفالت نالید:
- شش تا توی پیاده‌رو...
سجاد خیره به پلیس ها، خوب گوش داد. پلیس ها داشتند تحرکاتی انجام می‌دادند. بی‌سیم می‌زدند و گویی علی داشت می‌آمد. اما منظور طلوع چیز دیگری بود. سجاد ابتدا نفهمید اما بعد...
- دوازده... تا از کوچه های اطراف...
و همان موقع م

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت بهزاد خوان زاده در رمان تبهکار هوسباز بهزاد خوان زاده
تصویر شخصیت فرزانه طاهری در رمان تبهکار هوسباز فرزانه طاهری
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    0

    ممنون سجاد جان که داری انقدر شیک پل های پشت سرتو خراب میکنی ک بمونی بااین سادیسمی😃

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    آه مادر

    ۳ ماه پیش
  • آیلا

    0

    سلام فاطمه جون چطوری فاطمه جون امروز پارت میزاری یا نه از صبح منتظرم 😍🥰

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    درود بله بله میذارم

    ۴ ماه پیش
  • مهسا

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    داره میوفته تو چاه

    ۴ ماه پیش
  • آیلا

    0

    خیلی ممنون فاطمه جون پارت خیلی خفنی بود به نظرم علی میزاره برن مگه نه کاش علی نمیره

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه سادات هاشمی نسب | نویسنده رمان

    احتمال اینکه بمیره، بیشتر از اینکه طلوع بیخیالش بشه

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️