پارت هفده :

فرشته چشم غره‌ی به آریا رفت وگفت:
_اصلا تو کجا می‌خوای بری؟ می‌خوای گوشی بدم با پدر و مادرت تماس بگیری؟
دستی به گردنم کشیدم باز هم آن بغض لعنتی در گلویم چمباتمه زد.به سختی دهان باز کردم:
_پنج سال پیش برخلاف نظر پدر و مادرم ازدواج کردم.ایمان نمی‌خواست با پدر و مادرم رابطه داشته باشم اونا رو مانع میدونست.منم آنقدر عاشقش بودم که بخاطر اون پدر و مادرم رو کنار گذاشتم.تا دو سال اص

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۱۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!