تاریکترین سایه به قلم فاطمه مهدیان
پارت چهارده :
تشکیل غدهای را درون گلویم احساس کردم.غدهای که مانع از ادامه دادنم شد .پشت هم شروع به سرفه کردم.قوایم رو به تحلیل رفتن بود .گرسنگیم از صبح و حرص و جوشم ضعف را به من هدیه داد و حالا تا بیهوش شدن فاصلهی چندانی نداشتم.بدنم به لرزه افتاده بود. برای باردگر درب آسانسور باز شد. هر دویمان به سمت آسانسور سر بزگرداندیم.ورژن مردانهی فرشته خانوم از آسانسور پیاده شد.همان چشمان آبی ،همان رنگ پوس
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
