تاریکترین سایه به قلم فاطمه مهدیان
پارت سوم :
بوم انگار یک بمب در سرم منفجر شد .تمام باورهایم به یکباره فرو ریخت .من تمام چند ساعت گذشته به خانه نیامدم تا آرام شوم . تمام مدت فکر میکردم، کار طلافروش بوده است.حتی به فکر شکایت افتادم .حالا انگار کسی سیلی محکمی بر روی گونهام نواخته بود.دیگر نتوانستم آرام بمانم.
کلید را در چرخاندم و وارد شدم.همین لحظه لحن ایمان تغییر کرد و بسیار جدی شد:
_ آقای جمشیدی من فردا میام شرکت با هم صحبت میکنیم .بله..بله…خدانگهدار.
پریز برق را زدم.بوی سیگار کل فضای خانه را گرفته بود .از روی مبل راحتی روبهروی درب بلند شد .پیش از اینکه لب باز کند .گفتم:
_آقای جمشیدیتون نمیدونست این وقت شب نباید زنگ بزنه؟
کام عمیقی از سیگارش گرفت.دود آن را بیرون فرستاد.به سمت پنجره رفت و گفت:
_ایناش به تو نیومده.کجا بودی ؟نمیگی من نگران میشم؟
کیفم را روی زمین رها کردم به سمت پنجره رفتم . دقیقا روبهرویش ایستادم:
_نگران !!!؟.منو نخندون ایمان تو حتی یک زنگم به من نزدی.
ابروهایش در هم گره خوردن .دستانش را در هم پیچید و گفت:
_ چقدر حرف میزنی.کار داشتم سرم شلوغ بود .بیا بریم بخوابیم .
بعد از این حرف بیتوجه من راهش را به سمت اتاق مشترکمان در پیش گرفت.اوج حماقتم را در این لحظه دیدم.من حتی پشیزی برای او ارزش نداشتم.گفتم:
_اصلا برات مهمه شام خوردم یا نه؟
دستش را مشت کرد و بر روی دیوار کوبید :
_تو چه مرگته سایه من باید بپرسم کجا بودی ؟با کی بودی؟ اما من آنقدر بهت اعتماد دارم که بدونم زیرآبی نمیری.حتما گربهای یا سگی چیزی دیدی داشتی بهش میرسیدی و مثل همیشه ساعت از دستت در رفت .
حرفهایش واقعا احمقانه بودند.دستم به دور گردنبند داخل جیبم سفت شد.گردنبند بیش از اندازه در دستم سنگین بود. لب باز کردم :
_اگه جای به اسم خونه پدری برای من وجود داشت... قطعا امشب ترکت میکردم.
منتظر جوابی از جانبش نماندم.گردنبند را بیرون کشیده و به سمتش پرتاب کردم.گردنبند بین دو کتفش برخورد و بر روی زمین افتاد.به دو نیم تقسیم شده و باز هم آن جسم سیاه رنگ خودنمایی کرد.با صدای که برای خودم هم غریبه بود .ادامه دادم:
_ نمیدونم کی به این نقطه رسیدیم.
لطفا صبر کنید...

پری
1چقدر نامرد با وجوده شنیدنه حرفاش سایه چرا باز یجوری برخورد کرد مثله اینکه بهم زنگ نزدی نگفتی شام خوردی نمیدونم میخواست معلوم نکنه فهمیده جریانو یا واقعا عاشقی ادمو کور میکنه