لیست کلیه پارتهای رمان شیپور فرشته : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 82
-
رمان شیپور فرشته - پارت 21
صدای هقهق افسونگر باز در گوشش پیچید. - الهی شاهیار دور اون اشکات بگرده! نریزشون دیگه فدات بشم! پس واسه همین خبری ازت نبود؟ دخترک پیازهای خردشده را در قابلمه ریخت و بینیاش را بالا کشید. - اوهوم، داییم بهم گیر داده. تازه شانس آوردم تونستم بزنم زیرش و همهچیو حاشا کنم؛ ولی دل خودمم واسهت یه ذره ...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 22
*** صدای آهنگ در گوش هر دویشان میپیچید. افسونگر سر روی سینهی شاهیار گذاشته بود و همزمان که یک دستش دور کمر او و دست دیگرش مقابل صورتش بود، آرام خودش را تکان میداد. شاهیار هم دختری را که چشم یک مجلس دنبالش بود، چون شیئی گران قیمت به خود نزدیک نگه داشته بود و زیر گوشش دم میزد تا سرآخر هردو از ...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 23
- حاجی پرام! تو خیلی خفنی! خندیدم و با لحن خودش گفتم: - قربونت خفن! او هم بلند خندید و سر تکان داد. - چندتا بُعد شخصیتی داری تو؟ - خیلی! پس از چندثانیه، شاهان هم وارد اتاق شد و همزمان با بستن درب، سریع گفت: - شرمنده، در خدمتم. مؤدبانه مقابلش ایستادم و در همان حین که شاهیار هم کنارمان میآمد، لب ...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 24
*** دانای کل به عکسی که مهدی در لپتاپش به او نشان میداد، خیره ماند و متفکر پلک زد. چقدر آشنا بود این دختر! - یه اکانت به اسم afsongar.lahij که صدوبیست کا هم فالوور داره؛ اما بهجز دو-سههزارتا بقیه فیکن. پیج حدود پنج ماه پیش اسمش عوض شده و فعال شده، تا قبل از اون به اسم mil.ah.he بوده. چهارده...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 25
*** دانای کل ساعت نزدیک یازده بود و شاهان سه ساعت تمام مقابل پارکینگ انتظار آمدن افسونگر و دیدنش را میکشید. میخواست هر طور شده دخترک را ببیند، حتی اگر شده باشد از دور و به اندازهی یک نگاه! دوباره گوشیاش را بیرون آورد و دایرکتها را چک کرد. دیگر فهمیده بود که هیچ چیزی از دل این چتهای محافظهک...
بروزرسانی در : ۲۱۶ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 26
*** دانای کل بهمحض اینکه تماس را قطع کرد، مقابل آینه ایستاد و به سر تا پای خودش نگاهی انداخت. موهایش خوشحالتی همیشه را نداشت، ته-ریشش هم درآمده بود. زشت نبود اگر اینطوری او را میدید؟ بیحوصله نچی کرد و زمزمهوار گفت: - حالا مگه اون پدرصلواتی میخواد پسندت کنه؟! درثانی تو این یه وجب قاب که چیز...
بروزرسانی در : ۲۱۵ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 27
مانتوی بلند سفید طرح سنتیاش را با شال زرشکی ست کرده بود و مقابل ساختمانشان منتظر آمدن شاهان بود. صحرا هم به اصرار سرمه پیشنهاد شام نیکان را قبول کرده بود و پیش از او با نیکان رفته بود. غوطهور در فکر و آرام مقابل ساختمان قدم میزد که ماشین شاهان وارد کوچه شد. لوکیشن تا جلوی ساختمان آوردش و مقاب...
بروزرسانی در : ۲۱۴ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 28
فصل سوم: گارسون غذاها را آورد و مقابل نیکان و صحرا گذاشت. - بفرمایید عزیزم! از صبح مطب بودی، خستهای؛ رنگتم پریده. صحرا که از همان «عزیزم» اول جمله خجالت کشیده بود، سر پایین انداخت تا خون هجومآورده به صورتش از چشم مرد دور بماند. - لطفاً اینجوری با من حرف نزنید! درسته قبول کردم با هم آشنا بشیم؛ ...
بروزرسانی در : ۲۱۱ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 29
با میک محکمی محتویات آیسپکش را بالا کشید و با لذت اسمارتیزهایش را جوید. - حاجی جدی زندگی با تو سختهها! سرمه هم گازی به بستنیاش زد و کمی به عقب برگشت. - چرا؟ - هیچی دیگه اون شوهر بدبختت هر دو دقیقه یه بار یه توگوشی میخوره! شاید خودش ندونه واسه چی خورده؛ ولی تو خوب میدونی واسه چی زدی! چه فاز...
بروزرسانی در : ۲۰۸ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 30
*** در ماشین نشسته بود و به درب بیمارستان نگاه میکرد. چشمش آنجا بود تا افسونگر بیرون بیاید؛ اما در ذهن تنها داشت چیزهایی را که دیده بود و شنیده بود، دوره میکرد. حقا که مادرش آن قدیمترها راست میگفت «عشق چیز خطرناکی است!» از فکر و خیال و اعصابخردی ته گلویش خشک شده بود؛ پس برای برداشتن آب بهس...
بروزرسانی در : ۲۰۸ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 31
پس از چند ثانیه به عالم خواب رفتم و تا چهار ساعت بعدش هم در همانجا ماندم و چه بسا که اگر صحرا با آن صدای نکرهاش زیر آواز نمیزد، باز هم میخوابیدم. بعد از خوردن نان و کالباس که نهار لاکچریمان بود، به درخواست نیکان به خانهشان رفتیم. مادام به آمدن راضی نبود. هرچند که حالش خیلی بهتر شده بود و تم...
بروزرسانی در : ۲۰۷ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 32
دانای کل هنوز از آن تکهکلام عصبی بود؛ اما نمیتوانست نگاهش هم نکند. دخترک خوب ضعفش را فهمیده بود و بازیاش میداد. سرمه که با با ناز و ادای ذاتیاش با نوک زبان سس را از کنج لبش پاک کرد، بند دل شاهان در دم پاره شد! دلبر بیانصاف حتی غذاخوردنش هم با عشوه بود. دوست داشت بیشتر به دختر نگاه کند؛ ام...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 33
تازه از دیوار کناری ساختمان گذشته بودند که سرمه به مفهوم ظلماتی که شاهیار گفته بود، رسید و در دل خودش را بابت این پافشاری لعنت کرد! او که از تنها در تاریکی ماندن فوبیا داشت، با نزدیک شدن به شاهان میخواست به خودش اطمینان دهد تنها نیست؛ پس با نیم قدم فاصله عقبتر از او راه میرفت. قلبش از هیجان به...
بروزرسانی در : ۲۰۵ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 34
دانای کل روی تخت دراز کشیده بود و تنهی ردهردهی کش سر را میان انگشتان دستی که روی پیشانی گذاشته بود، میچرخاند. فکرش درگیر حرفهای سرمه بود و سعی میکرد مثل او جورچین بچیند. دلش میخواست هرچه سریعتر بفهمد که نسرین چه اجحافی در حق مادرش کرده است؟ سرمه از عشق و خیانت میگفت. یعنی ممکن بود مهراب...
بروزرسانی در : ۲۰۴ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 35
- بله؟ صدای نفسهای یک زن که در محیطی سلول مانند میپیچید، به گوشش رسید. دوباره تنش از ترس یخ کرد، این تماس هم از طرف سهیل بود. خواست قطع کند که زن پشت خط آهسته و با زاری ضجه زد: - سهیل ولم کن! صحرا که از قطع کردن منصرف شده بود، سریع تلفن را روی اسپیکر گذاشت و با دستانی لرزان دوربین گوشیاش را با...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 36
سرمه زمزمهوار زیر گوش صحرا خواندم: - بعد از یه عمر با عزت و آبرو زندگی کردن ببین کارمون به کجا رسیده؟ چشم بابام روشن! همین مونده بود شبو با پسر مردم صبح کنیم! صحرا که از شوک بیرون آمده بود، درحالیکه غذاها را گرم میکرد، پاسخ داد: - خب چیکار کنیم؟ نمیشد بندازیمش بیرون که! کلافه اخمی کردم. - ...
بروزرسانی در : ۲۰۱ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 37
- خاک بر سرم! اگه بلاملایی سرت میآورد چی سرمه؟ بلند خندیدم و سر تکان دادم. - اون یخچال و بلا سر آوردن؟ ول کن تروخدا! صحرا ابرویی بالا انداخت. - یخچال؟ والا با این تعریفا خیلیم هیتر بوده، رو نمیکرده! دوباره خندیدم؛ اما همین که چشمم به دیوار مقابلم افتاد لب گزیدم و از جا برخواستم. - اوه ساعت سه ...
بروزرسانی در : ۱۹۹ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 38
فصل چهارم: - همه... چیز... از... نفرین... این... عمارت... شروع... شد... یاد گرفته بودم با قلم و کاغذ دانستهها را به بند بکشم. آمدم مثل همیشه بالای کاغذ «بسم الله» بنویسم؛ اما پشیمان شدم. میترسیدم زیر پا بیفتد یا در کیفم له شود؛ پس تایتل را خالی گذاشتم و اولین نکته را نوشتم «اعتقاد خرافی به بدیم...
بروزرسانی در : ۱۹۸ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 39
دانای کل نسرین مضطرب کنار خواهرش رفت، شانههایش را گرفت و با تکانهای خفیفی گفت: - این اون نیست سیمین! چشماتو باز کن، ببین! بفهم! اون خیلی وقته که رفته، هیچوقتم برنمیگرده. چشمهای او هم به اشک نشست. در همان حین که شاهان درحال معذرتخواهی از سرمه بود و به ننا دستور گلگاوزبان میداد، نسرین نگاه...
بروزرسانی در : ۱۹۸ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 40
*** کلافه بود و حتی یک ثانیه هم قرار نداشت. صد بار دستش روی اسم دختر رفته بود و باز منصرف شده بود. هنوز چهلوهشت ساعت از لحظهای که او را مقابل مطب گذاشته بود و به خانه برگشته بود، نمیگذشت؛ اما دلش که دقیقه و ثانیه نمیشناخت. دیشب باز به بهانهی سیمین و صندوقچهای که به دستشان رسیده بود، با او ت...
بروزرسانی در : ۱۹۵ روز پیش
