شیپور فرشته به قلم ملیکا کمانی
پارت سی و هشتم :
فصل چهارم:
- همه... چیز... از... نفرین... این... عمارت... شروع... شد...
یاد گرفته بودم با قلم و کاغذ دانستهها را به بند بکشم. آمدم مثل همیشه بالای کاغذ «بسم الله» بنویسم؛ اما پشیمان شدم. میترسیدم زیر پا بیفتد یا در کیفم له شود؛ پس تایتل را خالی گذاشتم و اولین نکته را نوشتم «اعتقاد خرافی به بدیمنی عمارت، چرا؟» به سیمین که ساکت شده بود، نگاهی انداختم. رویِ صندلی راک چوبیاش رو به پنجره نشسته
مطالعهی این پارت کمتر از ۲۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
عاطی
1بسیارعالی...🩵 حواس جمع توی اتاق الان خود سیمین هست...🩵خیلی جالبه که سیمین به راحتی سرمه رو شناخت🩵... سیمین شخصیت باهوشی هست..من که دارم لذت میبرم🩵🩵..اون جایی که گفتی سیمین با سرمه چشم تو چشم شد من یک لحظه گرخیدم دختر🩵😉 ممنون ملیکا🩵
۲ ساعت پیشآروشا جوووون
1عالی بود عزیزم .من هم عاشق شخصیت خودتم و هم عاشق رمان زیبات.همیشه شاد باشی گلم🩷🩷🩷❤️
۲ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...
هناسه
1فکر کنم سیمین سرمه رو با مادر سرمه که سیمین اون رو میشناخته اشتباه گرفته. حالا سرمه وسط مشاوره خوب هواسش به شاهان هم بود ها.بعد میگهبهش حسی ندارم.برو سرمه خودت رو رنگ کن که دل باختی به آقا شاهان و شده شاه قلب و دلت