پارت سی و هشتم :

فصل چهارم:
- همه... چیز... از... نفرین... این... عمارت... شروع... شد...
یاد گرفته بودم با قلم و کاغذ دانسته‌ها را به بند بکشم. آمدم مثل همیشه بالای کاغذ «بسم الله» بنویسم؛ اما پشیمان شدم. می‌ترسیدم زیر پا بیفتد یا در کیفم له شود؛ پس تایتل را خالی گذاشتم و اولین نکته را نوشتم «اعتقاد خرافی به بدیمنی عمارت، چرا؟» به سیمین که ساکت شده بود، نگاهی انداختم. رویِ صندلی راک چوبی‌اش رو به پنجره نشسته

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    مزسی از رمان خوبت ملیکا جون خسته نباشی گلم قلم زیبات مانا💕💕💕💕💕💕

    ۴ ماه پیش
  • پروانه

    0

    توروخدا *** از این معما بردار من دیگه طاقت ندارم واقعا

    ۵ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    چشمممم😍

    ۵ ماه پیش
  • هانیه

    0

    وای چی بد موقع نسرین اومد

    ۶ ماه پیش
  • هیفا

    0

    نسرین چه جای بدی اومد موندم کی بهش گفته سرمه اونجاست

    ۶ ماه پیش
  • ستاره

    0

    احتمالا سیمین مامان سرمه کشته وای اگه باشه چه بد میشه

    ۷ ماه پیش
  • آیدا

    0

    مطمنم یکی از اونا مامان سرمه ست که دوستش داشته

    ۷ ماه پیش
  • مرضیه

    0

    😘😘🤩عالی بودعزیزم

    ۷ ماه پیش
  • نفس

    0

    واقعا عالیه خوشحالم برای سیمین مرسی عزیزم سیمین بدبخت خیلی سختی کشیده

    ۷ ماه پیش
  • . سلام

    0

    عالی مثل همیشه

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    0

    خیلی عالی،دمتون گرم...از اون رمان های ابکی و الکی نیست... پرمفهوم جذاب،اتفاقات حساب شده و دقیق،اطلاعات فراوان... مرسی از این قلم😍😍😍

    ۷ ماه پیش
  • V-A

    0

    ممنون عزیزم بابت پارت هدیه وقلم گیرا و جذابت موفق باشی

    ۷ ماه پیش
  • مینا

    1

    خودم هم گل گاوزبون لازم شدم انگار

    ۷ ماه پیش
  • پروانه

    0

    سلام عالی بودخدا،حفظت کنه ملیکاجونم علاوه براستعدادفوق العاده نویسندگی وپزشکی چهره و اندام زیباوجذاب وازهمه مهمترذات پاک خوب مهربون رفتاروکرداربجاوحرفه ای وصمیمیت گفتاربامخاطباوصدالبته دست بخیرخوش قلب بودن وجودت سلامت وقلمت ماناوپایدارلبخندبه لبت عزیزدل دوست داشتنی❤️😘😍❤️😘😍❤️😘😍❤️😘😍

    ۷ ماه پیش
  • هناسه

    1

    فکر کنم سیمین سرمه رو با مادر سرمه که سیمین اون رو میشناخته اشتباه گرفته. حالا سرمه وسط مشاوره خوب هواسش به شاهان هم بود ها.بعد میگهبهش حسی ندارم.برو سرمه خودت رو رنگ کن که دل باختی به آقا شاهان و شده شاه قلب و دلت

    ۷ ماه پیش
  • عاطی

    1

    بسیارعالی...🩵 حواس جمع توی اتاق الان خود سیمین هست...🩵خیلی جالبه که سیمین به راحتی سرمه رو شناخت🩵... سیمین شخصیت باهوشی هست..من که دارم لذت میبرم🩵🩵..اون جایی که گفتی سیمین با سرمه چشم تو چشم شد من یک لحظه گرخیدم دختر🩵😉 ممنون ملیکا🩵

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️