لیست کلیه پارتهای رمان شیپور فرشته : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 82
-
رمان شیپور فرشته - پارت 61
ناباور بهسمت سرمه سر چرخاند و با تردید و زاری لب زد: - سرمه... سرمه این چی گفت؟ قلب سرمه لرزان بود و جسمش از اضطراب ضعف کرده بود؛ بااینحال محکم لب زد: - چرت و پرت! چه انتظاری از یه کسی که داره غرق میشه داری؟ ببخشید که اینو میگم؛ ولی خیلی سادهای اگه باز گول این عفریته رو بخوری! تو تا حالا یه ح...
بروزرسانی در : ۱۵۶ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 62
تمام طول مسیر فکرم درگیر شاهان بود و بعد از گذر از پیچ کویِ عمارت، تازه به خود آمدم و فهمیدم که رسیدهام. پس از باز شدن درب عمارت، داخل شدم و بعد از پارک ماشین بیرون آمدم. درب را بستم و بعد از سر بلندکردن، چهرهی منتظر و ذوقزدهاش را بالای پرچین دیدم. بیاختیار لبخند زدم و بهسمتش رفتم. - سلام پ...
بروزرسانی در : ۱۵۲ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 63
سوئیچم را از دستم بیرون کشید و بهسمت ماشینم رفت. - بشین نورچشمی! - کجا شاهان؟ درب راننده را باز کرد و با اشاره به ماشین گفت: - بیا بهت میگم. هرچند که قانع نشده بودم؛ اما بیحرف بهسمت ماشین رفتم و نشستم. - خب بگو! با حظ خندید. - تا حالا بهت گفتن وقتی کنجکاو میشی چقدر جذاب میشی؟ - شــــاهـــان ا...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 64
- خیلی دوستش داری؟ تک عکسی را که از شاهان داشتم و در دربند گرفته بودیم، نشانش دادم. - میشه دوستش نداشت؟ انقدر خوب و مهربون و آقاست که آدم ندونسته دلبستهش میشه. صحرا که مشخص بود میخواهد بحث را عوض کند، زمزمه کرد: - اینو ول کن سرمه. دیشب با مادام رفته بودیم مهمونی، نمیدونی چقدر حالش خوب شده بود ...
بروزرسانی در : ۱۴۹ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 65
پریشان بود و نمیدانست باید چه کند. صد بار تا فرودگاه رفته بود و پشیمان شده بود. میخواست برود تهران؛ اما میترسید این حرکت ضربتی سرمه را به شک بیندازد. صدای فرید از فکر خارجش کرد. - حالا میخوای چیکار کنی؟ لیوان را روی میز شیشهای گذاشت و تشکر زیر لبی از شیرین کرد. - نمیدونم والا، دستم به هیچ...
بروزرسانی در : ۱۴۶ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 66
*** - خوابید؟ شاهیاری که سعی میکرد مثل قبل شاد باشد و حال من و شاهان را خوب کند، پیش از او پاسخ داد: - آره دم دکتر گرم، آرامبخش زد خوابید. شاهان کنارم نشست و شاهیار روی مبل مقابلم. - داداش یعنی مامانمون از بابامون خوشش نمیاومد؟ شاهان اخم کرده بود و شدید در فکر بود. بیتوجه به سؤال او از من پرس...
بروزرسانی در : ۱۴۴ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 67
دانای کل با تعجب زنان و دختران را از نظر گذراند. چرا اینقدر عجیب بودند؟ چرا بعضیهایشان اینقدر شبیه به هم و نهایتاً همه شبیه طرحهای هالوین بودند؟ بهطرف مادرش برگشت و دید که صوفیا هم مثل او با بهت به دخترها نگاه میکند. دستهی چمدانش را در دست فشرد و با تردید گفت: Mom, Why are they like this? ...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 68
شاهان با حرص نفسش را بیرون داد و داخل دفتر شد. بهمحض وارد شدن او، نسیم درب را بست و رفت. شاهان باکس گل را روی میز منشی گذاشت و با عصبانیت بهسمت اتاق صحرا رفت. با دیدن داخل اتاق مبهوت ماند و دیگر نتوانست قدم از قدم بردارد. اتاق کوچک ریلکس که تنها با چند هالوژن روشن بود، حالا به سلیقهی دختر پر...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 69
یک ربعی از ورود شاهان به عمارت گذشته بود و حالا وقتش بود که سرمه هم داخل شود. هرچند که باهم آمده بودند؛ اما به اصرار سرمه قرار شد که جدا از هم وارد شوند و رابطهشان را از افراد داخل خانه پنهان کنند. سرمه ماشین را حرکت داد و پس از گذر از پیچ کوی، مقابل عمارت ایستاد و تک بوقی زد. امشب به منظور آشنا...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 70
*** دفترچهی کوچک را که با جلد زرشکی-قهوهایاش به او دهن کجی میکرد، از روی میز برداشت و همزمان که صفحهی اولش را باز میکرد، صدای فرید را هم شنید: - این شماره قطعه و ردیف توی بهشتزهرای تهران، اونم که شناسنامهی اصلی بود. من تمام تلاشمو کردم که توی این سالا امانتدار خوبی باش؛م ولی یادت باشه که...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 71
سرمه - «أَلا بِذِکرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ القُلُوبُ»! دست از روی سینه برداشتم و زنگ ساختمان را فشردم. نمیدانستم چندمین باری بود که این ذکر را میخواندم و آرام نشده بودم، نمیدانستم که چرا زیر گرمترین پالتو و بافتم اینطور میلرزیدم و نمیدانستم این آب داغی که هی روی سرم خالی میشود از کجا میآی...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 72
وعدهی مهراب آن روز حق بود و در عرض پلک برهمزدنی این سی روز گذشت و روز عقدشان که اولین صبح بهار سال 64 بود، رسید. در این سی روز هرکس با کسی دعوایش شد و همه با سالار دست به یقه شدند. سالار نمیخواست اجازهی این عقد را بدهد؛ چون هدف سیمین را میدانست و نمیخواست بگذارد او سیاهبخت شود. بااینحال و...
بروزرسانی در : ۱۲۸ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 73
فصل شش: - «دلم برات تنگ شده نورچشمی...» من درمیان عمارت چه میکنم؟ دور خودم میچرخم و با چشم دنبال شاهانی میگردم که صدایش میآید؛ - «کجایی نیمچه دکتر...؟» عمارت تاریک و سرد است، اشک مجال نمیدهد؛ - «برگرد دردونه...» دهان باز میکنم تا صحرا را صدا کنم اما صدایم درنمیآید؛ - «منو ببخش باباجان...»...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 74
چشم درشت کردم. - کی گفته هامون شوهرمه؟ من اصلاً شوهر ندارم عزیز دلم! مشخص بود که باور نکرده است، بااینحال سر تکان داد و "که اینطور"ی زمزمه کرد، برای شکستن سکوت، بیهدف پرسیدم: - بچهها ساعت چند میان؟ با نی قطور شیکش را به هم زد. - تا یه ساعت دیگه میرسن. سرمه یه چیزی بپرسم؟! امان از کنجکاوی...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 75
*** با عصبانیت از ماشین پیاده شد و به خودروی غریبهی داخل عمارت نگاه انداخت. با حرص پوفی کشید و بهسمت ساختمان رفت. بهمحض بالا رفتن از پلهها، زنگ را فشرد و منتظر آمدن ننا شد. ننا که درب را برایش باز کرد، بی هیچ حرف اضافهای داخل رفت و بیاعتنا به کسانی که در هال بودند پلهها را دوتایکی پیمود. ...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 76
- داری شوخی میکنی؟ هامون یکبار دیگر ایمیل را چک کرد و مطمئن گفت: - آخه من توی این شرایط چه شوخیای دارم؟ سرمه مبهوت به صندلی تکیه داد و ناباور لب زد: - یعنی مهین بیستوخردهایساله که توی سالمندان شمال تهران، بغل گوش شاهانه و شاهان نفهمیده؟! مگه میشه؟ هامون که بهشدت کمبود خواب داشت و این دو ما...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 77
سرمه برای هزارمین بار نوشتهی روی سر در را خواندم و دل در سینهام فرو ریخت. چشمهایم را به ساختمان آن سوی خیابان دوخته بودم و وحشتزده به رازهایی که باز قرار بود فاش شود اندیشیدم؛ یعنی دیگر چه پنهان شومی قرار بود آشکار شود و این آرامش نسبی را هم از من بگیرد؟! یعنی کار من و زنی که مادر مهراب و م...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 78
قدمهایش را تند کرد تا زودتر به دفتر شرکت هواپیمایی که در لیست انتظارش به او جا داده بود، برسد. پس از دیدار با مهین، از ساعت چهار بعد از ظهر همراه با هامون به فرودگاه آمده بود و تا یک ساعت هم با او منتظر بلیت چارتر یا لیست انتظار مانده بود و وقتی دید موردی برایش پیدا نشد، با ضرب و زور هامون را فر...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 79
سرمه کف دست روی قلبم که هنوز هم بیقرار بود و از شدت هیجان محکم به سینه میکوبید، گذاشتم. لباسهایم را عوض کرده بودم و با عشق برای شاه شاهانم قهوه درست میکردم. اینجا برخلاف تهران قهوهساز نداشتم و به سبک مادام قهوه درست میکردم، پس شعلهی زیر قهوهجوش را روشن کردم. آخ از مادام! فقط خدا میدانست...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان شیپور فرشته - پارت 80
- سرمه خوبی؟! خوب بودم که اینطور کف دستم عرق کرده بود؟ خوب بودم که حالت تهوع امانم را بریده بود؟ خوب بودم که رعشه در تمام اندامهایم حس میشد؟! - آره خوبم! شاهان دست یخم را از روی پایم برداشت و زیر دست خود روی دنده گذاشت. - میخوای نریم سرمه؟! علیرغم لرزشی که در صدایم افتاده بود، سعی کردم است...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
