شیپور فرشته به قلم ملیکا کمانی
پارت بیست و هفتم :
مانتوی بلند سفید طرح سنتیاش را با شال زرشکی ست کرده بود و مقابل ساختمانشان منتظر آمدن شاهان بود. صحرا هم به اصرار سرمه پیشنهاد شام نیکان را قبول کرده بود و پیش از او با نیکان رفته بود. غوطهور در فکر و آرام مقابل ساختمان قدم میزد که ماشین شاهان وارد کوچه شد. لوکیشن تا جلوی ساختمان آوردش و مقابل پای سرمه ایستاد. به قصد باز کردن درب برای سرمه خواست پیاده شود که سرمه زودتر درب را گشود
مطالعهی این پارت حدودا ۲۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

ملیکا کمانی | نویسنده رمان
قربون چشمات عروسک خانم❤️😍
۵ ماه پیشزهرا
1چرا فک میکنم بابای سرمه همون کسیه که به سمین اون انگشترو داده 🤔
۵ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
نمیدونم کهههه🌝❤️
۵ ماه پیشباران
0ممنون واقعا عالیه
۵ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
عالی شمایی خوووشگلم❤️😍
۵ ماه پیشماهرخ
0عزیزم رمانت مثل اثر دیگری ک داری (شدو) عالیه و پر از اموزه های روانشناسی موفق باشی خدا قوت
۶ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
قربون تو برم من خب😍♥️
۶ ماه پیشهما
0جالب بود ولی خیلی تخیلی پیچیده شده
۶ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
😂😂 پیچش جلوتر باز میشه
۶ ماه پیشنازگل
0عزیزم چرا باز نمیشه چطوری دنبال کنم بقیشو 😔
۶ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
مطمئنی خوشگلم؟ تا پارت ۴۰ بازهها
۶ ماه پیشگلاویش
0عالیه دوستداشتم
۶ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
شکر قندم😍
۶ ماه پیشفاطمه
0عالیهههههههه
۶ ماه پیشفاطمه زهرا
0وای حدس خاصی ندارم، ولی مرگ مامان سرمه حتما به سیمین و ادریس ربط داره..
۶ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
ایجانم مرسی که خوندی زیبا😍
۶ ماه پیشرها
1من فکر میکنم ادریس همون سالار هست و نابرادری سیمین که عاشق هم بودن . سیمین به اجبار با مهراب ازدواج میکنه ولی اسم پسرش رو به یاد عشقش امیرسالار میگذاره. مهراب که متوجه عشق سیمین میشه اسم امیرسالار رو ممنوع میکنه و پسرش رو شاهان صدا میکنه . سرمه شبیه جوانیهای پدرش هست بنابراین سیمین باهاش ارتباط گرفت
۷ ماه پیشروانشناس آینده
1بله آقای شکوهی دلشو داده به جزیره سرمه خانوم🥹😍 چه رو هامون حساس شد بچه🥹😂
۷ ماه پیشروانشناس آینده
1هر پارت یه آس رو می کنی ادریس به سیمین شک داره میگه اسم پسرش امیر سالار بعدش شاهان گفت اسمش امیر سالار وای خدا چه خفن شد وای ادریس بفهمه چی میشه مهراب واقعا از سرطان مرده ؟ راستی فقط من بودم رفتم دنبال عطر سرمه سیوش کردم بخرم 🙈😂؟ بببین با من چه کردی؟
۷ ماه پیششرمین
0خیلی عالی بود..سرعت اتفاقا هم خیلی مناسبه نه خیلی زود میگیری ازشون نه خیلی کش میاد ممنون ازت ملیکا جون
۷ ماه پیشهیفا
0خوب تا اینجا یه معما حل شد وسیمین همونیه که ادریس میشناسه اما چرا ازش میترسه وای چقدر معمای بی جواب
۷ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
سرتخ همهجقو دادم بهتووون😁
۷ ماه پیشهانیه
0ممنون از پارت های طولانی و البته با وجود دلبری های سرمه وشاهان عالی بود بانو جان
۷ ماه پیش
ملیکا کمانی | نویسنده رمان
قربونت برم خب عسلچهه✨😍💋
۷ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

فخری
0احساس میکنم ادریس عاشق سیمین بوده.ممنون از قلم زیبات. ملیکا بانوی عزیزم موفق باشی گلم💞💞💞💞💞💞