پارت بیست و هفتم :


مانتوی بلند سفید طرح سنتی‌اش را با شال زرشکی ست کرده بود و مقابل ساختمانشان منتظر آمدن شاهان بود. صحرا هم به اصرار سرمه پیشنهاد شام نیکان را قبول کرده بود و پیش از او با نیکان رفته بود. غوطه‌ور در فکر و آرام مقابل ساختمان قدم می‌زد که ماشین شاهان وارد کوچه شد. لوکیشن تا جلوی ساختمان آوردش و مقابل پای سرمه ایستاد. به قصد باز کردن درب برای سرمه خواست پیاده شود که سرمه زودتر درب را گشود

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۲۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۱۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    احساس میکنم ادریس عاشق سیمین بوده.ممنون از قلم زیبات. ملیکا بانوی عزیزم موفق باشی گلم💞💞💞💞💞💞

    ۵ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    قربون چشمات عروسک خانم❤️😍

    ۵ ماه پیش
  • زهرا

    1

    چرا فک میکنم بابای سرمه همون کسیه که به سمین اون انگشترو داده 🤔

    ۵ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    نمیدونم کهههه🌝❤️

    ۵ ماه پیش
  • باران

    0

    ممنون واقعا عالیه

    ۵ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    عالی شمایی خوووشگلم❤️😍

    ۵ ماه پیش
  • ماهرخ

    0

    عزیزم رمانت مثل اثر دیگری ک داری (شدو) عالیه و پر از اموزه های روانشناسی موفق باشی خدا قوت

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    قربون تو برم من خب😍♥️

    ۶ ماه پیش
  • هما

    0

    جالب بود ولی خیلی تخیلی پیچیده شده

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    😂😂 پیچش جلوتر باز میشه

    ۶ ماه پیش
  • نازگل

    0

    عزیزم چرا باز نمیشه چطوری دنبال کنم بقیشو 😔

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    مطمئنی خوشگلم؟ تا پارت ۴۰ بازه‌ها

    ۶ ماه پیش
  • گلاویش

    0

    عالیه دوستداشتم

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    شکر قندم😍

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    عالیهههههههه

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    وای حدس خاصی ندارم، ولی مرگ مامان سرمه حتما به سیمین و ادریس ربط داره..

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    ای‌جانم مرسی که خوندی زیبا😍

    ۶ ماه پیش
  • رها

    1

    من فکر میکنم ادریس همون سالار هست و نابرادری سیمین که عاشق هم بودن . سیمین به اجبار با مهراب ازدواج میکنه ولی اسم پسرش رو به یاد عشقش امیرسالار میگذاره. مهراب که متوجه عشق سیمین میشه اسم امیرسالار رو ممنوع میکنه و پسرش رو شاهان صدا میکنه . سرمه شبیه جوانیهای پدرش هست بنابراین سیمین باهاش ارتباط گرفت

    ۷ ماه پیش
  • روانشناس آینده

    1

    بله آقای شکوهی دلشو داده به جزیره سرمه خانوم🥹😍 چه رو هامون حساس شد بچه🥹😂

    ۷ ماه پیش
  • روانشناس آینده

    1

    هر پارت یه آس رو می کنی ادریس به سیمین شک داره میگه اسم پسرش امیر سالار بعدش شاهان گفت اسمش امیر سالار وای خدا چه خفن شد وای ادریس بفهمه چی میشه مهراب واقعا از سرطان مرده ؟ راستی فقط من بودم رفتم دنبال عطر سرمه سیوش کردم بخرم 🙈😂؟ بببین با من چه کردی؟

    ۷ ماه پیش
  • شرمین

    0

    خیلی عالی بود..سرعت اتفاقا هم خیلی مناسبه نه خیلی زود میگیری ازشون نه خیلی کش میاد ممنون ازت ملیکا جون

    ۷ ماه پیش
  • هیفا

    0

    خوب تا اینجا یه معما حل شد وسیمین همونیه که ادریس میشناسه اما چرا ازش میترسه وای چقدر معمای بی جواب

    ۷ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    سرتخ همه‌جقو دادم بهتووون😁

    ۷ ماه پیش
  • هانیه

    0

    ممنون از پارت های طولانی و البته با وجود دلبری های سرمه وشاهان عالی بود بانو جان

    ۷ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    قربونت برم خب عسلچهه✨😍💋

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️