پارت سی و یک :

پس از چند ثانیه به عالم خواب رفتم و تا چهار ساعت بعدش هم در همان‌جا ماندم و چه بسا که اگر صحرا با آن صدای نکره‌اش زیر آواز نمی‌زد، باز هم می‌خوابیدم.
بعد از خوردن نان و کالباس که نهار لاکچریمان بود، به درخواست نیکان به خانه‌شان رفتیم.
مادام به آمدن راضی نبود. هرچند که حالش خیلی بهتر شده بود و تماس‌های تلفنی‌اش را با دوستان و آشنایانش از سر گرفته بود؛ اما باز هم راضی به بیرون آمد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فخری

    0

    عالی بی نظیر ممنون از رمان خوبت ملیکا جون خدا قوت گلم قلمت مانا 💞 💞 💞 💞 💞 💞

    ۵ ماه پیش
  • پروانه

    0

    ولی تحلیلای سرمه واقعا خفنه

    ۵ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    والا به خدا تحلیلای شما خفنتره😌💜

    ۵ ماه پیش
  • پروانه

    0

    سیمین از یه زنداداشی میترسید یا نفرت داشت از طرفی مرد مورد علاقش میگفت نباید رابطمون برملاشه و از این قبیل حرفا احتمالا سالار یا برادر ناتنی یا بچه یکی از اقوامیه که به سرپرستی گرفتنش یا یه خانه زاد که علاقه سیمین بهش یه تابو هست از طرفی ممکنه مهری با مهراب نسبتی داشته باشه؟

    ۵ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    خانم شما زیادی باهوووشی من لفت میدم دیگه😒😂💜

    ۵ ماه پیش
  • پروانه

    0

    نسرین تو پارتای قبلی به سیمین گفت صدرا و نمیدونم دقیق اما اقاجون دارن برمیگردن و فک کنم فهمیدن بچگی کردی و... از طرفی میترسید چیزی تو البوم حقیقت و برملا کنه و به خواست سیمین حدود بیست سال پیش همهرو جدا کرد به غیر از اون انگشتری که به احتمال زیاد ساخته دست همون سالاره ممکنه مهری مخفف مهربان باشه

    ۵ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    من اصلا نمیدانمممم و اصلا اطلاعی ندارم 🌝🌝

    ۵ ماه پیش
  • آوا

    1

    از نسرین داره خوشم نمیاد معلوم نیست داره چیو پنهان میکنه😑

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    درود به بینشت😂❤️

    ۶ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    واای خیلی معمای باحالیه،دوست دارم هر چی سریعتر معلومم بشهههه

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    ای به چشم😌❤️

    ۶ ماه پیش
  • هانیه

    0

    چقد این نسرین مشکوک میزنه چرا وقتی سرمه رو دید انقد استرسی شد و ترسید

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    دقیقااا معلوم نیست چی تو سرشهه👀💜

    ۶ ماه پیش
  • هانیه

    0

    چرا شاهان از لفظ بردار انقد ناراحت شد خو سرمه جان دیگ بهش نگو بردار بچه بدش میاد 😁😉😂

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    بچه کرم داره دیگه هی پسرمونو اذیت میکنههه😂💜

    ۶ ماه پیش
  • هانیه

    0

    وای من عاشق این قلم کاغذ ذهن سرمه شدم 😁

    ۶ ماه پیش
  • نیلوفر آبی

    0

    عالی بینظیره ممنون خسته نباشید

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاهت بینظیر تویی🪽💜

    ۶ ماه پیش
  • هیفا

    0

    چقدر نسیرین رو مخه وای سرمه هم خیلی خوب شاهانو حرص میده برادرشاهان😁

    ۶ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    بچه‌مووو😂

    ۶ ماه پیش
  • روانشناس آینده

    0

    نسرین واقعا داره زیاده روی می کنه شاهان باید دمش رو بچینه چرا شاهان از برادر گفتن. ناراحت شد🙈😂 تازه داشت سیمین بانو حرف میزد که نسرین اومد وسط حرفاش

    ۷ ماه پیش
  • Fa...

    0

    برادر شاهان باشه؟؟🥸🥸🥸 چه بهش هم برخورد🤣🤣🤣🤣

    ۷ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    بدش اووومده😂😂

    ۷ ماه پیش
  • ستاره

    0

    روانشناس فقط سرمه ☆☆

    ۷ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    دلبر فقط ستااازه😍💜

    ۷ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    حالاانقد سرمه برادر برادر میگه،شاهان برادرش از اب درنیاد😂😂😂

    ۷ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    ایح‌ایح😅

    ۷ ماه پیش
  • ملیکا کمانی | نویسنده رمان

    ایح‌ایح😅

    ۷ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️