لیست کلیه پارتهای رمان شبت آرام : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 81
-
رمان شبت آرام - پارت 1
فصل صفر: سکوتی در برف در کلام اول، بایستی بگویم مادرم همیشه میگوید انسان سختگیر و سمجی هستم. از آنها که اگر کارها مطابق میلشان انجام نشود، زمین را به آتش میکشند و با جنازهی سوختهی مردگان دنیای دیگری میسازند. من اما به چشم خودم، دختری سرخوردهام. دختری که صبحها در اتاقهای تنگ و چرک مدر...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 2
او سرش را کمی خم میکند و با لحنی آرام و مطمئن میگوید: - اینکه یه خاطرهی بد از چیزی داشته باشی به این معنی نیست که اون چیز واقعاً بد یا ترسناک باشه. اخم کوچکی میکنم. نمیخواهم کسی برای دروغ من دلایل قانعکننده بیاورد. احساس میکنم هر کلمهی او تلاش میکند به درونم نفوذ کند و نظم دنیا را به من...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 3
فصل اول: صحنهی بازی یک ماه بعد وقتی میگویم زندگی یک صحنهی بازیست، این جمله را چاپشده در کتابی فیلسوفمآب یا از زبان شاعری خسته نشنیدهام. درواقع من... به معنای حقیقیاش باور دارم. زندگی، تئاتریست با نقشهای از پیش نوشته، صحنههایی تمرینشده و بازیگرانی که چنان در نقش خود فرو رفتهاند که ح...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 4
قلبم فرو میریزد. تماس را وصل میکنم و در حالی که با یک دست کلید را از گلدان کنار در برمیدارم میگویم: - سلام آقای حیدری، خوب هستین؟ صدایش، عصبی و برنده بیدرنگ در گوشم میپیچد: - کجایی آرام؟ در خانه را پشت سرم قفل میکنم و با دو از پلهها پایین میپرم. - من خواب موندم… واقعاً عذر میخوام، الان...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 5
گریمم که تمام میشود، نازنین بیصدا کنار میرود تا من لباس صحنه را بپوشم. پارچهی ضخیم و تیرهی مانتوی نمایش بوی اتو و استرس میدهد. دکمهها را یکییکی میبندم، حس میکنم نفس در قفسهی سینهام سنگینتر میشود. چادرم را بر سر میاندازم، نگاهی کوتاه در آینه میاندازم؛ صورتی که میبینم، من نیستم. یک...
بروزرسانی در : ۱۶۶ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 6
چشمانش میلرزند، انگار چیزی درونش میشکند اما هنوز نمیگذارد صدایش بلرزد: - نه... بحث پدرتون نبود... بحث تو بودی! تو بودی که همیشه ازم بدت میاومد... دلیل نابود شدن عشق ما فقط و فقط تویی! نفس عمیقی میکشم. به آرامی، اما با دردی عمیق در صدا میگویم: - نه مازیار... من فقط میدونم هر وقت که برمیگر...
بروزرسانی در : ۱۶۴ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 7
کلید را میچرخانم و وارد خانه میشوم. اولین چیزی که توی ذوقم میزند، بوی تند اسپری و حجم لباسیست که از روی مبل آویزان شده. خانه را انگار بمب زده! لباسهای بههم ریخته روی مبل، چند روسری افتاده روی پشتیها و کلی ظرف کثیف در سینک. شال و کیفم را روی اپن میاندازم و هنوز نفسی نکشیدهام که تلفنم زنگ ...
بروزرسانی در : ۱۶۲ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 8
*** تا حالا مهرداد را اینگونه ندیدهام. ابروهای گرهزده، صورتی منقلب شده و نگاهی که از آن شک میچکد. فکر میکردم اگر یک روز از تماسمان بگذرد شاید کمی آرامتر شود، اما کاملاً در اشتباه بودهام. لبهی پایینی استکان نیمهخالی قهوه را روی میز میچرخاند و میگوید: - آراد منش نه؟ دستانم را روی پایم م...
بروزرسانی در : ۱۶۱ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 9
یک بوق. دو بوق. سه بوق. بعد صدای بم و گرمش مثل موجی آرام در گوشم میپیچد: - سلام زیبا. حالت چطوره؟ سه ثانیه طول میکشد تا نفس حبسشده در سینهام را آزاد کنم و یادم بیاید چرا تماس گرفتهام. - سلام... خوبم، ممنونم. منتظر نمیماند من هم حالش را بپرسم. سریع میپرسد: - دیالوگها رو خوب حفظ کردی؟ و من ...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 10
فصل دوم: خطای نقش کمعقلی. بعد از دو ساعت فکر کردن به یک نتیجه رسیدهام و آنم این است که من واقعاً کمعقلم. به سه دلیل این طرز فکر در ذهن من جوانه زده. یک، شماره تلفنم را به راحتی به آراد منش دادهام. دو، قبول کردهام که در نمایش دوست او (که از قضا یکی از بزرگترین کارگردانهای تئاتر کشور است) اج...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 11
*** از دید آراد مشکی، همیشه رنگ موردعلاقهام بوده. همه چیز در این رنگ گم میشود؛ نور، احساس و حتی خودِ حقیقت. حال، دو گوی مشکی به من خیرهاند و از موهای موجدار صاحب آن دو گوی، آب میچکد. دست انداختن او برایم نوعی بازیست. نمیدانم اگر همین حالا بگویم هیچ تمرینی در کار نیست، اگر بگویم از همان ...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 12
ابروهایم بیاختیار بالا میروند. کمی به نگاه جدیاش خیره میشوم و ناگاه، دیگر نمیتوانم خندهام را کنترل کنم. با دهانی بسته میخندم و سعی میکنم طوری نگاهش کنم که انگار بامزهترین جوک جهان را از زبانش نشنیدهام. مهرداد و او؟ کمی دیگر به این تضاد مسخره فکر میکنم و خندهام اینبار بلندتر از قبل ا...
بروزرسانی در : ۱۵۹ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 13
*** از دید آرام کیفم را در آغوش گرفتهام و به روی صندلی ماشین مهرداد، از سرما میلرزم. مهرداد بدون آنکه چیزی بگوید درجهی بخاری را بیشتر میکند. دو دقیقه است که در حال راندن ماشین است و حتی یک کلمه هم نگفته. شاید گفتنش عجیب باشد... اما سکوتش مرا میترساند. با تردید به او نگاهی میکنم. ابروهایش د...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 14
*** دیشب، یکی از بدترین شبهای زندگیام را گذراندم. به روی صندلیهای اتوبوسهای BRT خیس و مچاله افتاده بودم و دو سه ساعت را در تنهایی و خیال گذراندم تا به خانه رسیدم. فکر میکردم وقتی گوشیام را روشن کنم، صفحهاش به یکباره پر شود از پیامها، از بیقراری کسی که نگرانم بوده، از زنگهای پیاپی مهردا...
بروزرسانی در : ۱۵۷ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 15
نازگل با خوشحالی لبخند میزند، بیخبر از زلزلهای که در من رخ داده. میگوید: - فکر خیلی خوبیهها! زیادم دور نیست. و من، قبل از اینکه بتوانم حماقت زبانم را مهار کنم، با صدایی که کمی بیش از حد بلند است میگویم: - اصلاً فکر خوبی نیست! و همه میچرخند و خیره نگاهم میکنند. شدت واکنشم کاملاً نامعمول ب...
بروزرسانی در : ۱۵۵ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 16
*** از دید آراد حقارت. کلمهای که فقط شنیدنش ته معدهام را میسوزاند چه برسد به اینکه آن را در رفتاری ببینم… آن هم در رفتار شخصی مثل آرام مقدم. این آرام… همان آرامی نبود که دیروز در زیرزمین، روبهرویم مثل یک گرگ زخمی میایستاد و لجبازی میکرد. آن آرام با آنکه ترسیده بود در گویهای مشکیاش جاد...
بروزرسانی در : ۱۵۳ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 17
نگاهم مهشید را دنبال میکند که چطور با خونسردی تمام پشت یک میز در آن طرف کافه مینشیند. زاویه دیدش درست مقابل مهرداد است. چه جایی بهتر از این؟ به خوبی میتوانم صحنه را ببینم. نگاه از او میگیرم و ناگهان با یک جفت چشم مشکی روبهرو میشوم. بالاخره خانم مشکینچشم منت گذاشتهاند و نگاهشان را به چشم ...
بروزرسانی در : ۱۵۱ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 18
*** از دید آرام از خشم میلرزم. کف دستم از سیلیای که به او زدم عجیب میسوزد. فکرش را نمیکردم عصبانیتم از گستاخی او در حدی باشد که حتی بخواهم به او سیلی بزنم. تا جایی که یادم است... من هیچوقت در زندگیام به کسی سیلی نزدهام. نگاهم هنوز روی صورتش است. دستش را آرام روی گونهاش میکشد، همانجا که ...
بروزرسانی در : ۱۵۰ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 19
سرعت خواندنم کند است، چون ذهنم بهجای پردازش، فقط حیرت را بالا و پایین میکند. زیر لب میگویم و خودم میشنوم که چقدر صدایم غیرواقعی است: - متولد ۲۹ آذر ۱۳۸۰. تهران. تحصیلات… . چشمهایم ریز میشود. صفحه را جلوتر میآورم و وقتی کلمهی بعدی را میخوانم، ناگهان صدا از دهانم درمیرود: - جراح؟ دندا...
بروزرسانی در : ۱۴۷ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 20
زبانم خشک میشود اما سعی میکنم سریع خودم را جمع و جور کنم: - ببخشید، دکتر آراد منش… هستن؟ - بله عزیزم. دکتر فقط روزهای فرد هستن از ساعت دو تا هفت. لحنش نرم است، نمیدانم چرا از همین لحنش بیشتر استرس میگیرم. لبهی ناخنم را از اضطراب میجویم. - امکان رزرو هست… برای امروز یا فردا؟ - عزیزم همین الا...
بروزرسانی در : ۱۴۶ روز پیش
