لیست کلیه پارتهای رمان شبت آرام : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 98
-
رمان شبت آرام - پارت 41
نگاهم چند ثانیه روی صورتش قفل میماند. انگار از همان لحظهای که تغییرات آنیِ چهرهام را دید، مطمئن شده که حدسش بیراه نیست. و درست در همان لحظهی بحرانی، صدای دارا تیز، گزنده و فوری داخل سرم میپیچد: «بگو نه!» پلک میزنم تا تمرکزم را حفظ کنم. «بگو اشتباه فهمیده!» فکم از شدت استرس سفت میشود. آرام ...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 42
آرام گوشی را با شتاب از دستم میگیرد. نگاهش روی صفحهی روشن قفل میشود. مردمکهای لرزانش روی جزئیات عکس میدوند؛ از صورتها، به فاصلهی میانشان، به حالت دستها، به پسزمینه، دوباره به چهرهها. - این... صدایش در گلو خفه میشود. من سرم را پایین میاندازم. نمیتوانم مستقیم به صورتش نگاه کنم. شرم، مث...
بروزرسانی در : ۱۴۲ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 43
*** فصل چهارم: تولدِ ثانی دانای کل ۲۴ سال قبل گردوغبار معلق در هوا، چون هزاران سوزن راه گلویش را میخراشد. بوی نمور خاک و چوبهای پوسیده، با هر نفس بریدهبریدهای که میکشد، در ریههای کوچکش مینشینند. قطرات داغ اشکش بر کف سیمانی و سرد زیرزمین میچکند. هقهق خفهاش، تنها آوای زندهای است که سک...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 44
صدا از پشت خط برای من کاملاً نامفهوم است. در میان همهمهی محو رستوران، از بلندگوی گوشی آراد فقط وزوز خفهای به گوشم میرسد. نگاهم بیاراده به دهان آراد دوخته شده است. خط فک استخوانیاش ناگهان منقبض میشود، عضلهی گونهاش میپرد و سرمای برندهای، شبیه به بوران زمستان، در عمق چشمانش مینشیند. چند ث...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 45
*** از دید آرام در فضای بسته و تاریک کابین ماشین، بوی شیرین عطر آراد با بوی ادکلنی که من پنهانی از شیشهی روی میز اتاقش به لباسهایم زدهام، در هم آمیختهاند. این ترکیب غریب از عطر شیرین مردانه و رایحهی سرد روی تن من، فضایی سنگین و مستکننده ساخته که ناخواسته مرا در خودش غرق میکند. حضور دوستش...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 46
انفجار سکوت با قهقههی کوتاه و زهرآگین مانیار در هم میشکند. او سرش را کمی کج میکند، با چشمانی که از شیطنت و تمسخر برق میزنند، مستقیم به من زل میزند و با لحنی کشدار و شیرین، به دارا میگوید: - انگار خودِ این خانوم زیبا اولین باره این خبر رو میشنوه! چه سورپرایز رمانتیکی... . تمام خون در رگها...
بروزرسانی در : ۱۲۸ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 47
شوک در چشمان سیاهش یخ میزند. قفسهی سینهاش که تا چند لحظه پیش از شدت خشم به سرعت بالا و پایین میرفت، حالا انگار از حرکت ایستاده است. منتظرم منفجر شود. منتظرم در ماشین را باز کند و خودش را در تاریکی خیابان گم کند؛ اما او کاری میکند که تمام معادلاتم را به هم میریزد. آرامآرام نگاه مبهوتش را از...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 48
نگاهم را از او میگیرم و به سطح صیقلی میز خیره میشوم. هیاهوی گنگ و صدای به هم خوردن سینیها در فضای فستفود، در پسزمینهی ذهنم محو میشود. ذهنم ناگاه از هر کلمهای خالی میشود. من… من دارم چه میکنم؟ به چه قرار است اصرار بورزم؟ به کدام طناب پوسیده چنگ میزنم؟ نفسم را با کلافگی و صدایی شبیه به ی...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 49
لحنش نه دعوا دارد و نه خوشآمدگویی؛ فقط یک هشدار خشک و خالی است. آب دهانم را قورت میدهم و دستم را محکمتر روی دستگیرهی در میفشارم. - ببخشید... در نیمهباز بود، فکر کردم اتاق گریمه. آقای زاهری گفتن بیام بالا پیش دختری به اسم ستاره. آرتان نگاهش را از من میگیرد، خاکستر سیگارش را با ضربهی آرامی ...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 50
*** در خانه را با کلید باز میکنم. جعبهی بزرگ کیک در یک دستم است و تعادلم را به زور حفظ کردهام؛ با نوک پا در را هل میدهم تا بسته شود. ناگهان چراغ سقفی راهرو با نور زرد و گرمی روشن میشود. چند ثانیه همانجا خشکم میزند و به لامپ بالای سرم نگاه میکنم. اصلاً نمیدانستم این راهرو سنسور حرکت دارد!...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 51
*** ترافیک اتوبان انگار خیال باز شدن ندارد. انگشتانم را با ریتمی عصبی روی فرمان میکوبم و کلافه نفس میکشم. بوی مطبوع پاستای آلفردو و نان سیر تازه، تمام فضای کابین را پر کردهاست. نگاهم به سمت صندلی شاگرد میچرخد؛ پاکتهای کاغذی غذا که از رستوران محبوبم گرفتهام، با هر ترمز ریز، کمی تکان میخور...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 52
*** از دید آرام صدا مثل پتکی سنگین روی سرم آوار میشود و در دیوارههای جمجمهام پژواک پیدا میکند. «کلانتری ۱۱۸ ستارخان... اعلام مفقودی...» اکسیژن ناگهان از فضای آشپزخانه مکیده میشود. نفس در سینهام، جایی پشت دندههایم، گره میخورد. قاشق از میان انگشتان سِر و بیحسم سر میخورد و با صدای «تقِ» ت...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 53
زیر لب، با صدایی که به سختی شنیده میشود و از فرط هراس میلرزد، میگوید: - آرام... قلبم که در سینه ایستاده بود، حالا با ضربهای دردناک به کار میافتد. آراد نگاهی کوتاه به تارخ که پشت سرش ایستاده میاندازد، سپس نگاهش روی من برمیگردد و با بُهت میپرسد: - پشت در ایستاده بودی؟ این سوال آنقدر احمقان...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 54
ثانیهای بعد، غرور و خشم یخزدهی دارا فرو میریزد. با شتاب روی زانوهایش میافتد و کنارم مینشیند. دستهای بزرگ و مردانهاش که تا لحظاتی پیش بوی مرگ و تهدید میداد، حالا با لطافتی باورنکردنی دور شانههایم حلقه میشود و مرا محکم و بیوقفه به آغوش میکشد. گرمای تنش و بوی شیرین ادکلنش حصاری امن دور ...
بروزرسانی در : ۱۰۵ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 55
*** از دید دارا در زندگی از کثافتهای زیادی عبور کردهام. چیزهای مهوعی دیدهام و در تاریکترین سوراخهای این دنیای نکبتبار نفس کشیدهام. با خودم تعارف ندارم؛ میدانم که این دنیا یک سلاخخانه است و کنترل خیلی از چیزها در آن از دست من خارج است. اما در برابر آنهایی که فکر میکنند میتوانند مرا ...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 56
جلوی ساختمان پلاتوی خصوصی ترمز میکنم. ماشین را در جای پارک تنگی که فقط از عهدهی خودم برمیآید، جا میدهم. دستم را روی فرمان میگذارم و قبل از پیاده شدن، نگاهش میکنم. آرام هنوز در حالوهوای اتفاقات ماشین است. حرکاتش را خیلی ملو و محتاط انجام میدهد؛ در ماشین را که باز میکند، حتی نگاهم هم نمیک...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 57
*** از دید آرام نمیدانم چند ساعت گذشته اما قلبم محکم به دیوارهی سینهام میکوبد. هوای اینجا زیادی سنگین است؛ آغشته به بوی خاک ارّه، کابلهای داغکردهی پروژکتورها و جدیتی که آدم را ناخودآگاه مرعوب میکند. هیاهوی عجیبی برپاست؛ جمعیت عوامل پشت صحنه بهمراتب از بازیگرها بیشتر است. چشم که میچرخ...
بروزرسانی در : ۹۸ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 58
نگاه پری برای کسری از ثانیه روی صورت من ثابت میماند و جرقهای از تعجبِ آمیخته به ناباوری در چشمهای سبزش میدرخشد. در آخر... آن خندهی مستانه روی لبهای برجستهاش میماسد. رنگ چهرهاش نامحسوس تغییر میکند و به گمانم به زور این کلمات را از میان لبهای نیمهبازش بیرون میکشد: - به سلامتی... خوشبخ...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 59
لبخند گرمی روی لبهای مرد مینشیند. با قدمی محکم جلو می آید و آراد را در آغوشی مردانه میکشد: - بهبه... ببین کی بالاخره اومده! آراد با همان آرامش همیشگیاش، ضربه آرامی به پشت او می زند. اما وقتی از هم جدا میشوند، نگاه مرد از روی شانه آراد سر میخورد و به من میافتد. برای کسری از ثانیه، حیرت خال...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 60
*** از دید دارا خون با حرارتی تازه در رگهایم میدود. عضلات صورتم که تا پیش از این از شدت ترسهای آن بچه ضعیف منقبض شده بودند، به یکباره رها میشوند. حس کرختی جای خودش را به قدرتی آشنا میدهد. شانههایم که تا چند ثانیه پیش قوز شده و در هم شکسته بودند، با حرکتی نرم اما مسلط، عقب میروند و سینها...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
