پارت دوم :
او سرش را کمی خم میکند و با لحنی آرام و مطمئن میگوید:
- اینکه یه خاطرهی بد از چیزی داشته باشی به این معنی نیست که اون چیز واقعاً بد یا ترسناک باشه.
اخم کوچکی میکنم. نمیخواهم کسی برای دروغ من دلایل قانعکننده بیاورد. احساس میکنم هر کلمهی او تلاش میکند به درونم نفوذ کند و نظم دنیا را به من تحمیل کند. از چنین آدمهایی نفرت دارم.
- هر کسی باید با ترسهاش روبهرو بشه.
دوباره همان حس ناخوشایند آشنا برمیگردد. دوباره در بند یک انسان همهچیزدان گیر کردهام. خوشا به حالم! حال چطور میتوانم از این تله فرار کنم؟
چشمهایش دوباره به سمت گربه میلغزند و بعد به من نگاه میکند. با لحنی سبک و کمی شیطنتآمیز میپرسد:
- دوست داری بهش دست بزنی؟
چشمانم ناگهانی گرد میشود. اول به او نگاه میکنم، بعد نگاهم آرام میلغزد به گربهای که زیر دستهایش مثل کودکی رام، چشمانش را بسته و خرخر میکند. انگار زیر نوازش یک فرشته آرام شده باشد، اما من هیچ تقدسی در این تصویر نمیبینم.
در چشم من، آن موجود کوچک چیزی جز لکهای از آلودگی نیست که روی برف نشسته. موهای سفیدش با چرک و سیاهی آمیختهاند، تکهتکه، درست مثل برفهای کنار خیابان که با رد لاستیک ماشینها خفه شدهاند.
نمیتوانم نگاهش کنم وقتی سرش را پایین آورده و آرام پشت گوش گربه را میخاراند. حرکاتش نرم و بیادعاست، درست برعکس خشکی من که حتی در ایستادنم هم لرزش عصبیای پنهان است. نفس عمیقی میکشم، سوز برف در گلویم میدود، صدایم پایین و مردد بیرون میآید:
- نه… ممنون.
او نگاهی کوتاه به من میاندازد، بعد دوباره به گربه.
- یه بار امتحان کن. قول میدم گازت نگیره.
قبل از اینکه حتی فرصت کنم حرفی بزنم، گربه را با دستانش بلند میکند. حرکتش به طرز عجیبی لطیف است، انگار چیزی ظریفتر از جان در آغوش گرفته باشد. برف از روی موهای گربه میریزد و در نور صبحگاهی میدرخشد.
نمیدانم چرا نمیتوانم چشم بردارم. فقط نگاه میکنم که چطور آن موجود چرک و ریز، در میان بازوانش آرام گرفته و بیحرکت مانده است.
او گربه را کمی جلو میآورد، درست تا جایی که بین من و او فاصلهای جز چند وجب نماند. بخار نفسهایش در هوا میپیچد، با بخار دهان من قاطی میشود و آن لحظه چنان نزدیکش میشوم که بوی چرم پالتویش را حس میکنم.
- امتحانش کن آرام. فقط یه لحظه.
اسمم را که بر زبان میآورد، چیزی در دلم میلرزد. دستهایم را در جیبهایم محکمتر میفشارم، اما او هنوز گربه را جلوی صورتم نگه داشته. چشمان زرد و نیمهخواب گربه در نور میدرخشد و من درونشان هیچ ترسی نمیبینم… فقط حس انزجار، مثل زنجیری سرد در سینهام میپیچد. به آرامی نفسی بیرون میدهم و سعی میکنم لبخند بزنم.
- باشه… فقط یه لحظه.
دستم را بیرون میآورم؛ انگشتانم یخ زدهاند و وقتی با آن پوست گرم و چرب تماس پیدا میکنند، حس میکنم ته وجودم چیزی منقبض میشود. چندشم میشود، از صدای خرخر خفهاش، از گرمای بیدعوتی که از بدنش ساطع میشود. ولی فقط برای یک لحظه، لمسش میکنم.
- دیدی؟ کاری نکرد.
صدایش پر از رضایت است، انگار معلمیست که شاگردش را به تجربهای وادار کرده باشد. لبخند محوی میزنم و دستم را سریع پس میکشم.
- آره… دیدم.
اما درونم هنوز خیس از چندش است. میخواهم چیزی بگویم، شاید جملهای بیاهمیت، شاید فقط تشکری خشک برای این تجربه اما صدای غرش موتورِ ته خیابان، رشتهی فکرم را میبرد.
اتوبوس از دور، میان مه و برف پیدا میشود. مرد سرش را برمیگرداند، گربه را آرام روی زمین میگذارد و بازوهایش را از برف میتکاند. حرکاتش بیشتاب و بیتفاوتاند. اتوبوس نزدیک میشود و من بیاختیار لب باز میکنم:
- صبر کن… اسمت چیه؟
او لحظهای مکث میکند و نگاهش روی من میماند. چشمان عسلیاش حالا با نور خورشیدی که از ابرها گریز کرده، به رنگ کهربا درآمدهاند. لبخند کجی گوشهی لبش مینشیند.
- فکر نکنم اسمم به کارت بیاد.
برف روی موهایش نشسته و من فقط میتوانم به رد نفسش نگاه کنم که در هوا محو میشود.
- خداحافظ، آرام.
قدم برمیدارد و در اتوبوس پشت سرش بسته میشود. چرا اسمش را بگوید؟ حق دارد نگوید. من مانند احمقها اولین جملهام در صحبت با او گفتن نامم بود هرچند، تازه میفهمم باید برای دانستن اسمش بیشتر اصرار میکردم.
اما، میمانم با گربهای که حالا کنار پایم چمباتمه زده و خیابان سردی که گویی تازه از خواب بیدار شده.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
....
0من یکی از اسمای موردعلاقم آرام هه🥲
۳ ماه پیشعسل
1حالا مگه لازم اسمت به کار بیاد
۳ ماه پیشبرفین
3حالا انگار برد پیته اسمشو نمیگه ولی به هر حال احترام کراش های این رمان باید نگه داشته بشه
۴ ماه پیشدینا
0واییی عالی بود 😭 به عنوان کسی که سال ها رمان و کتاب خونده و خودش هم قلم به دست داره میگم، خیلی قلمت خوبه بانو اصلا نمیدونم چطور بگم هم میتونی باهاش تصویر بسازی هم میتونی از شیرینی و لفافه های ادبی لذت ببری موفق باشی خانم زیبا♥️
۴ ماه پیش
نگین حلاف | نویسنده رمان
وااای خیلی ممنونم عزیزدلممم.. فقط زیبایی قلم و انتخاب واژهها مهم نیست. این پیرنگ و خط داستانه که به رمان جون میده. امیدوارم اونا هم به دلت بشینه خوشگلم🥹✨️
۴ ماه پیشنگار
1خیلی با حال بود همون طور که حدس میزدم عالی فقط بهت عالی بود💙💙💙💙
۴ ماه پیش
نگین حلاف | نویسنده رمان
قربون شمااا❤️❤️
۴ ماه پیشالی
0وایی خدایاا من عاشق گربه هامم خیلی نازنن ولی از این جهت تا حالا به ش نگا نکرده بودم که گربه ها موجوداتی پرتکبر و غرغرون💔😂واقعا راسته بهش غذا میدی به جا اینکه. بزاره نازش کنی چنگت میزنه💔ولی خب با این وجود من عاشق گربه ممم
۴ ماه پیشنفس
0عجب آدمی خوب اسمتو می گفتی چیزی که کم نمی شد فقط برای جلب توجه این کاروکرد؟
۴ ماه پیش
نگین حلاف | نویسنده رمان
چه چیزها که نخواهی فهمید نفسجان😂❤️
۴ ماه پیشSara
0احساس میکنم روجناب مرموز کراش زدمم😂🤭👈👉
۴ ماه پیشفیوزپفیوز
0این مرد مرموز میتونه همون کراشم باشه؟
۴ ماه پیش
نگین حلاف | نویسنده رمان
بعلههه... ایشون کراش العالمینه😌✨️😂
۴ ماه پیشاکرم بانو
0حالا ارام اسمشو گفت تو به کارت نیومد که ترسیدی اون به کارش بیاد؟ چه جمله ی سنگینی گفتم🤦🤦🤦
۴ ماه پیشهلیسان
1نتونستم مقاومت کنم و اومدم یک پارت دیگه خوندم🥴😁 اما حقیقتا گربه ای که توصیف کردین یک حالت کثیفی داشت و من به شخصه با تموم علاقه ای که بهشون دارم به خاطر بیماری ای که شاید دچارش شده باشن بهشون دست نمی زنم. اینجا به آرام یکم حق می دم. البته اگه گربه ظاهر تمیزی داشته باشه نوازش کردنش خیلی خوبه😍✨
۵ ماه پیش
نگین حلاف | نویسنده رمان
آره کثیف بوده اون گربه به هر حال گربهی خیابونی بوده. ولی... چرا در برابر خوندن پارت مقاومت میکنی؟😂
۵ ماه پیش
نگین حلاف | نویسنده رمان
خیلی هم عالی عزیزم... موفق باشی و قلمت مانا❤️✨️
۵ ماه پیشهلیسان
0ممنونم عزیزم🌷✨
۵ ماه پیشپریماه
2منم از گربه ها متنفرم و هم اینکه میترسم کاری هم به کارم نداشتن تقریبا میتونم بگم بی دلیل میترسم
۵ ماه پیشبرکه
6حالا اسمتو نگی بدزدنت 😒
۵ ماه پیشاسرا
1من ازگربه هامتنفرم چون باعث مریضی دوستم سد😑🙏
۵ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0انگار شاهه اسمشو نگفت ولی اشکال نداره حالا که فکر میکنم شاید بعدا رو لیست کراشام اسمشو یادداشت کنم😂