لیست کلیه پارتهای رمان شبت آرام : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 81
-
رمان شبت آرام - پارت 21
*** دیشب را گذراندم. با بغض، با اشک، با چت کردن با مهرداد. ساعتها خیره به صفحهای بودم که در آن پیامهای دلگرمکنندهی مهرداد را بالا پایین میکردم. حتی یک کلمه با مامان حرف نزدم. خانه سرد و ساکت بود و من درحالی که مامان به چرت بعدازظهرش میرسید، پاورچین پاورچین از خانه رفتم. از دیشب تا به الا...
بروزرسانی در : ۱۴۶ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 22
سوالات عجیبی در ذهنم ردیف میشوند: نکند… نکند این من باشم که دیوانه شدهام؟ نکند حافظهام شوخیاش گرفته؟ نکند فراموشی، به مغزم خزیده؟ او، همان مرد غریبه با روپوش سفید، با لحنی که هنوز کمی مردد است —نمیخواهم بگویم آراد است، چون حس میکنم نیست— کمی صندلیاش را جلو میکشد. - عذر میخوام خانوم… ...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 23
*** از دید آراد با رفتن آن دختر، بالاخره میتوانم دستان لرزانم را روی میز بگذارم. در تمام مدتی که اینجا نشسته بود، عضلاتم را ناخودآگاه منقبض نگه داشته بودم. حالا که رفته، تنم ناگهان شل میشود... اما آرامشی در کار نیست. من... من.... من وحشت کردهام. عرق سردی روی گردنم نشسته، در حالی که نوک انگ...
بروزرسانی در : ۱۴۵ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 24
*** نمیدانم چقدر گذشته. زمان در آن خانه شکل عجیبی پیدا کرده بود؛ کش میآمد، کند میشد، گاهی هم بیهشدار از دست میرفت. تمام لحظات حضورمان در آن خانه پر از استرس بود زیرا تارخ فکر میکرد الانهاست که دارا برگردد اما... او برنگشت. پس بهطور کل شاید سه ساعت گذشت… شاید هم بیشتر. من و تارخ تقریباً تم...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 25
من خندهای مصلحتی میکنم تا یکم فضا آرامتر شود. - آها بله... خوب هستید دکتر؟ صدای آراد گرم است. دقیقاً با همان لحنی سخن میگوید که دیشب ازش شنیده بودم؛ مودب، کمی رسمی و با آن مکثهای کوتاه بین جملهها. - ممنونم. شمارهی شما رو از منشیم گرفتم، امیدوارم مزاحم اوقاتتون نشده باشم. من ناخودآگاه صاف...
بروزرسانی در : ۱۴۳ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 26
سوییشرت مشکی دکتربچه را از روی گیرهی کنار در برمیدارم. وقتی آن را میپوشم، پارچه روی شانههایم شل میافتد؛ من همیشه پهنتر میایستم. محکمتر و با سینههای جلوتر. بویش را حس میکنم، بوی مواد ضدعفونی مطب، بوی استرس مزمن.. حتی لباسش هم اضطراب دارد. با این حال، گرم است… و من تمام پالتوها و ژاکتهای...
بروزرسانی در : ۱۴۱ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 27
تمام هالههای خشم، تعجب، تیرگی و گُرگرفتگی در صورتم را با مهارتی که مخصوص نقشبازی کردنهای دکتربچه است، آرام پاک میکنم. بیاحساس. محترم و مؤدب. بدون حتی یک لرزش در پلک. آرام از جا برمیخیزد و میگوید: - اجازه بدید معرفیتون کنم. در دلم پوزخند میزنم. معرفی؟ این مرتیکه طوری خودش را به زندگی ما ...
بروزرسانی در : ۱۴۰ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 28
کمی سکوت بینمان معلق میماند. مجبورم بدانم. مجبورم بفهمم چقدر تابلو بودهام. چقدر از نقشم بیرون زدهام. چقدر باید خودم را سر اشتباهاتم لعنت کنم. غرورم میسوزد، اما قورتش میدهم و میپرسم: - چطور فهمیدی؟ لبخندش… خدا… لبخندش انگار یکجور لذت پنهان دارد. یکجور دانستن. یکجوری که آدم را وادار میکن...
بروزرسانی در : ۱۳۹ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 29
صدای تارخ اول مثل یک موج از دور میآید. مبهم و کشدار... بعد ناگهان نزدیک میشود، انگار کسی ولوم جهان را زیاد کرده باشد. متوجه میشوم که دارد با دست شانهام را کمی تکان میدهد. - آراد حالت خوبه؟ تکانش باعث میشود کمی از گیجی در بیایم. گلویم خشکِ خشک است و زبانم به سقف دهانم چسبیده. آب دهانم را ب...
بروزرسانی در : ۱۳۷ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 30
صندلی مهرداد با صدای خشکی روی زمین کشیده میشود. بدنش یکباره جلو میآید و شانههایش سفت میشود. نگاهش از آرام جدا میشود و مستقیم روی من مینشیند. لبخند کوتاه و تندی میزند و میگوید: - به چه حقی توی بحث ما دخالت میکنید؟ صدایش پایین است اما لحنش خراش دارد. دستش را روی میز میگذارد و کمی به جلوت...
بروزرسانی در : ۱۳۵ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 31
حقیقت را بگویم... خودم هم نمیدانم. با نگاهی که گیجی از آن میبارد رو به آرام میکنم و میگویم: - حقیقت اینه که… خودمم نمیدونم. اصلاً نفهمیدم کی پیچیدم، کی ترمز زدم. انگار دستام مسیر رو از بَر بودن. صدا از گلویم آرام بیرون میآید، اما درونم آشوبی بیقرار است. از ته دل دعا میکنم که باورم کند. ام...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 32
*** فصل سوم: افشای حقیقت از دید آرام مامان حتی یک کلمه هم حرف نزده و این سکوتش... از هر فریادی سنگینتر است. این سکوتش... مرا میترساند. کنارم در آسانسور ایستاده؛ شانههایش سفت، چانهاش کمی جلو آمده و نگاهش با خشمی خاموش به کف فلزی آسانسور دوخته شده. یک چین باریک کنار لبهایش افتاده... چینی که فق...
بروزرسانی در : ۱۳۲ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 33
نمیدانم چرا… اما ناخودآگاه خودم را در آغوش میگیرم. قرار نبود او را ببینم. قرار بود آن مرد آرام و حسابشده را ببینم… نه این نسخهی دیگرش را. پس مستقیم میپرسم: - آراد کجاست؟ او نیز... برای لحظهای واقعاً گیج به نظر میرسد. یکی از ابروهایش آرام بالا میرود. نگاهش کوتاه دور اتاق میچرخد؛ به آینه، ...
بروزرسانی در : ۱۳۰ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 34
مهردیدگان نوشتهی اوست؟ ذهنم سریع به عقب برمیگردد؛ به تمرینها، به دیالوگها، به صحنههایی که بارها در سالن اجرا کرده بودیم. آن نمایشنامه چیز عجیبی داشت... چیزی متفاوت، چیزی که به کارهای قبلی حیدری نمیخورد. اشارههای فلسفیاش، حرفهایی که دربارهی عشق میزد، بحثهای اجتماعیاش… همهچیز بیش از ح...
بروزرسانی در : ۱۲۸ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 35
صدای جهان قطع میشود؛ نه کمکم، بلکه ناگهانی. گرهی ابروهایم بیاجازه باز شدهاند و چشمهایم در نگاه او گیر کردهاند. نمیتوانم جلوی نگاه خیرهام را بگیرم. نمیتوانم حتی پلک بزنم. او… چه گفت؟ گفت… دوستم دارد؟ در نگاهش هیچ نیرنگی نیست. آن برق همیشگی شیطنت یا غرور را نیز در نگاهش نمیبینم. حتی مردم...
بروزرسانی در : ۱۲۶ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 36
*** از دید آرام از عصبانیت زیاد دارم میلرزم. آب دهانم را به سختی از گلوی خشکم عبور میدهم. مامان من… چطور توانسته اینطور مرا جلوی مهرداد خورد کند؟ بهجای اینکه به من زنگ بزند، به او زنگ زده؟ یعنی واقعاً تا این حد به من اعتماد ندارد؟ یعنی فکر میکند من باید گزارش کارم را از طریق او بدهم؟ حالا م...
بروزرسانی در : ۱۲۵ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 37
و بعد از گفتن حرفم، یک اشک کوچک از چشم چپم به روی گونهام سرازیر میشود. چند ثانیه هیچ اتفاقی نمیافتد. فقط نگاهش میکنم. فقط نگاهم میکند... اول هیچ تغییری در صورتش نمیبینم… سپس، لرزش بسیار خفیفی در عمق نگاهش میدود. فکش با چنان قدرتی منقبض میشود که نگران دندانهایش میشوم. انگار آن پوزخند همی...
بروزرسانی در : ۱۲۳ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 38
در جایم یخ میبندم. انگار برای یک لحظه صدای باران هم دورتر میشود. آرام… آرام مقدم؟ او شمارهی مامان را از کجا آورده؟ چند ثانیه طول میکشد تا مغزم دوباره شروع کند به کنار هم گذاشتن تکههای ماجرا. مامان ادامه میدهد: - من فکر میکردم دخترش پیش باباش زندگی میکنه… دستم را آهسته روی صورتم میکشم؛ کف...
بروزرسانی در : ۱۲۱ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 39
دستم را روی لبهی فلزی در اتوبوس میگذارم تا بلند شوم. کف دستم میلرزد. زانویم از درد میسوزد و موهای بههمریختهام روی صورتم ریختهاند. اشکهایم بند نمیآیند. ازشان متنفرم. از اینکه جلوی او گریه میکنم متنفرم. از اینکه هنوز بدنم مثل بچهای ترسیده میلرزد متنفرم. مامان بالای سرم ایستاده. شالش ...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان شبت آرام - پارت 40
*** پلکهایم انگار با چسب به هم چسبیدهاند. با تقلایی گنگ، آنها را از هم فاصله میدهم. نور سفید و مهتابی سقف، چشمهایم را میزند. بوی تند الکل و مواد ضدعفونیکننده، همراه با صدای بوق منظم یک دستگاه، به مغزم هجوم میآورد. دیگر از آن سرمای استخوانسوز و تاریکی خبری نیست... حالا زیر چند لایه پتوی...
بروزرسانی در : ۱۱۹ روز پیش
