پارت سوم :

فصل اول: صحنه‌ی بازی
یک ماه بعد
وقتی می‌گویم زندگی یک صحنه‌ی بازی‌ست، این جمله را چاپ‌شده در کتابی فیلسوف‌مآب یا از زبان شاعری خسته نشنیده‌ام. درواقع من... به معنای حقیقی‌اش باور دارم.
زندگی، تئاتری‌ست با نقش‌های از پیش نوشته، صحنه‌هایی تمرین‌شده و بازیگرانی که چنان در نقش خود فرو رفته‌اند که حتی در آینه هم خودشان را نمی‌شناسند. هر لبخند و گریه، یک تمرین است و هر حرفی، دیالوگی از پیش تعیین‌شده.
ما دروغ می‌گوییم تا دوست‌داشتنی‌تر شویم، سکوت می‌کنیم تا مبهم‌تر به نظر برسیم و عشق می‌ورزیم تا احساس کنیم هنوز انسانیت‌مان را در خود نکشته‌ایم.
اما پشت پرده‌ی این نمایش، حقیقت چیز دیگری‌ست. صحنه‌ای تاریک و خالی، جایی که تمام تماشاگران رفته‌اند و بازیگر هنوز در حال تکرار دیالوگ‌هایش است زیرا که فراموش کرده نمایش تمام شده.
من یکی از همان بازیگرهایم. نقشم را بلد شده‌ام؛ دختر آرام، منزوی، تحلیل‌گر، کسی که بیشتر می‌بیند تا بگوید. آن‌قدر در این نقش فرو رفته‌ام که دیگر نمی‌دانم چه زمانی تظاهر می‌کنم و چه زمانی واقعاً خودِ منم.
گاهی به چهره‌ی خودم در آینه نگاه می‌کنم و حس می‌کنم دختری غریبه از پشت شیشه نگاهم می‌کند. لبخند می‌زند، اما نگاهش هیچ احساسی ندارد. نه غم، نه خشم و نه شادی. فقط بازتابی از من، اما خالی‌تر.
گاهی احساس می‌کنم همه‌ی آدم‌هایی که از کنارشان رد می‌شوم در حال تمرین‌اند. استادها، هم‌کلاسی‌ها، حتی مادرم. هرکدام در حال اجرای نسخه‌ی مخصوص خودشان از «انسان بودن» هستند و من وسط این نمایش، بازیگری‌‌ام که نقش خودش را زیادی جدی گرفته.
با شنیدن زنگ تماس گوشی‌ام، از افکارم به پایین پرتاب می‌شوم. دوباره در میان جریان بی‌وقفه‌ی ذهنم غرق شده بودم، آن‌قدر که یادم رفته بود روی تخت‌خوابم دراز کشیده‌ام و بایستی هرچه زودتر خودم را به خواب بسپارم.
دست‌هایم را تکان می‌دهم و گوشی را برمی‌دارم. روی صفحه نام «مامان» می‌درخشد. نفس کوتاهی می‌کشم و تماس را وصل می‌کنم، صدایم را با ترفندی آشنا، خسته و تازه از خواب پریده، تغییر می‌دهم.
- سلام مامان… .
صدایش از بین کلی سر و صدا می‌آید:
- سلام دخترم، خوبی؟
به ساعت نگاه می‌کنم. ساعت یک و سی دقیقه‌ی شب است. هوا سرد و خاموش است و صدای بارش برف، هولناک.
- آره مامان… خوبم. تو کجایی؟
پاسخی نمی‌دهد و بعد، با همان لحنی که تلاش می‌کند عادی و بی‌دغدغه به نظر برسد، می‌پرسد:
- خواب بودی عزیزم؟
بابت این‌که پاسخم را نمی‌دهد اخم می‌کنم. پاسخ می‌دهم:
- نه، تازه بیدار شدم.
- من جمعه حرکت می‌کنم.
ابروهایم از تعجب بالا می‌پرند. جمعه؟ یعنی پنج روز دیگر؟ پنج روز دیگر بدون صدایش، بدون حضورش… فقط سکوت و من و این خانه‌ی خالی؟
- چرا جمعه؟
بی‌اختیار می‌پرسم و صدایم کمی از آن خستگی شبانه‌ی دروغین فاصله می‌گیرد، لحنم بیشتر رنگ دل‌گیری و حسادت پیدا می‌کند.
می‌توانم تصور کنم که در شیراز چقدر خوش می‌گذراند؛ قدم زدن در کوچه‌های پرنور، حرف زدن با آدم‌های دیگر، زندگی کردن در فضایی که من این‌جا، میان دیوارهای کوچک و خاموش خانه‌، حسرتش را می‌خورم.
- باید یه چندتا قرارداد دیگه هم ببندیم. با یه شرکت خصوصی لوازم آرایشی و بهداشتی صحبت کردم و… .
دیگر نمی‌شنوم. نمی‌خواهم بشنوم، چون هر کلمه‌ی بعدی یادآور فاصله‌ست. از فاصله متنفرم.
تنهایی‌ام به اندازه‌ی کافی سنگین است و حالا فکر این‌که مادرم نیز این فاصله را پررنگ‌تر کرده، سنگینی آن را دوچندان می‌کند. لبخندی کم‌رمق روی لبم نقش می‌بندد. با صدایی آرام و کمی خفه می‌گویم:
- باشه مامان‌جان… خوش بگذره! ایشالله که کارهات هر چی زودتر درست شه.
- قربون درک و فهم دخترم بشم… زود میام مامان. مراقب خودت باش.
آهی آرام می‌کشم و با صدایی کوتاه و کم‌رمق پاسخ می‌دهم:
- باشه.
وقتی تماس را قطع می‌کنم، گوشی سرد در دستم باقی می‌ماند و من با حس تهی و سنگینی روی تخت به سقف خیره می‌شوم. چشمانم را می‌بندم و سکوت شب با هر فریادش بر وجودم فشار می‌آورد.
ناگهان صدای زنگ آرامی به گوشم می‌رسد. مثل لالایی‌ای آشناست، ملودی‌ای که در خاطرم گم شده و حالا به طرز غریبی زنده شده است. این آهنگ را کجا شنیده‌ام؟ ذهنم در تلاش است یادآوری کند، اما قبل از این‌که پاسخی پیدا کنم، چشمانم را باز می‌کنم.
به جای نور مهتاب شب گذشته، نور گرم و مستقیم آفتاب روی دیوار می‌تابد. چشم‌هایم گرد می‌شوند و قلبم لحظه‌ای می‌ایستد. یک لحظه کوتاه است اما وقتی روی تخت نیم‌خیز می‌شوم، انگار چندین ساعت گذشته است. ملودی همان لالایی آشناست، اما حالا صدای آلارم گوشی است که با تکان شدیدم واقعیت را فریاد می‌زند: ساعت نه صبح است… نه صبح؟! من اصلا‌ً کی خوابم برده؟
اضطراب و استرس ناگهانی جانم را می‌گیرد، قلبم به شدت می‌تپد و برای لحظه‌ای که از تخت پایین می‌آیم، پاهایم سکندری می‌خورند و بدنم می‌لرزد. آقای حیدری صریحاً گفته بود ساعت هشت سر تمرین باشم…
با شتاب گوشی‌ام را برمی‌دارم و صفحه را نگاه می‌کنم. دوازده تماس از دست رفته از آقای حیدری چشمم را خیره می‌کند. حس می‌کنم دنیا روی سرم فرو ریخته و یک فاجعه تمام‌عیار در برابرم ایستاده است.
تنها نفس عمیقی می‌کشم، اما نمی‌توانم جلوی اضطرابم را بگیرم. لباس‌هایم را بی‌دقت و سریع می‌پوشم، صورتم را با عجله می‌شویم و با بدترین سر و وضع ممکن مقابل آینه می‌ایستم.
چشمانم نیمه‌باز و قرمز از خواب‌آلودگی و فشار دقایق گذشته‌اند. لب‌هایم خشک و ترک‌خورده و رنگ پوستم به دلیل کم‌خوابی و استرس، کم‌جان و پژمرده به نظر می‌رسد.
لباسی که انتخاب کرده‌ام، ساده و بی‌توجه به هماهنگی رنگ‌هاست؛ پیراهنی گشاد و شلوار جینی که از دیروز روی صندلی مانده بود. شال مشکی‌ام را بر روی سرم می‌اندازم. کفش‌هایم را نیمه‌بسته روی پاهایم فشار می‌دهم و کیفم را با شتاب روی شانه می‌گذارم. به سمت در ورودی می‌پرم و می‌بینم آقای حیدری دوباره دارد تماس می‌گیرد.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aida

    0

    چقدر قشنگ مینویسی، راحت میتونم خودمو جای آرام بزارم و تک به تک حالتا و افکارشو درک و حتی تصور کنم

    ۲ هفته پیش
  • ترنم

    1

    این رفتارای آرام دلیل داره که حتمآ تو گذشته یا بچگیش اتفاق افتاده چون افسردس اینطور که به نظر میاد

    ۳ ماه پیش
  • ترنم

    1

    واای قلمت خیلی قشنگه انقدر من تو افکار آرام غرق میشم نمیدونم کی تموم میشه اصلا قلمت مانا عزیزم💙

    ۳ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    رمان قشنگیه دوستش دارم خسته نباشید

    ۵ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    سلامت باشی گلی🌹

    ۵ ماه پیش
  • ....

    1

    کاش مادرش اینجوری نبود

    ۵ ماه پیش
  • برفین

    3

    ارام توی بچگیش ضربه ای چیزی خورده یا که بچگیش اذیت شده.؟؟ حس میکنم افسردس

    ۵ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    متأسفانه بله..

    ۵ ماه پیش
  • مبینا

    2

    چه قدر قشنگ می نویسی. به خودم میام و میبینیم تو حس و حالی که آرام داره غرق شدم.

    ۵ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    وااای عزیزدلممم... چشمای شما قشنگ می‌خونتش :))♡

    ۵ ماه پیش
  • دینا

    0

    وای چقدر عمیقا آرام رو درک میکنم ، حس خوبی داره واقعا ، همزاد پنداری با یه شخصیت مثل خودم حسی مثل خنکی یخ بستنی توی گرمای تابستونه 🥹✨️

    ۵ ماه پیش
  • 🩵بانو

    1

    واااااای رمان تا این حد عالی؟؟

    ۵ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    مننن ذوققق🥲✨️

    ۵ ماه پیش
  • نرگس

    1

    چه خوب آرام رو درک میکنم دوری،ارتباط نگرفتن و تنهایی 🙂🙃 دم نویسنده گرم خیلی خوشگل مینویسی

    ۵ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    بوس به شما

    ۵ ماه پیش
  • نرگس

    0

    بوس به شما😂💘

    ۵ ماه پیش
  • اسپایدرمن

    1

    خیلی قشنگهه هر کلمه طوری تو رو تو داستان میکشونه انگار که این اتفاقات برای تو افتاد واقعا عالیهه🛐🥹🎀🩷✨️

    ۵ ماه پیش
  • الی

    0

    من احساس میکنم که واقعاا دارم با شخصیت ارام ارتباط میگیرم ...خیلی شخصیت جالبی داره...میتونم خیلی راحت باهاش ارتباط بگیرم... نگین جوون ممنونم بخاطر این رمان قشنگ و زیبا🫠❤️❤️

    ۵ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    من ممنونم به‌خاطر نگاه زیبای شما🥺❤️

    ۵ ماه پیش
  • سوفیا

    2

    خیلی عالی بود، قشنگ کلمه به کلمه داستان رو طوری مینویسید که ادم قشنگ درکش میکنه و خودشو میزاره جای نقش اصلی، دست مریزاد🥹🤍

    ۶ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    فدات بشم سوفیا جونممم🥹❤️

    ۶ ماه پیش
  • سوفیا

    0

    خدانکنهه، فقط مارو تو خماری نزار خوشگله😔🙏🙏😂

    ۶ ماه پیش
  • اکرم بانو

    1

    چه حس مزخرفیه خوابت ببره و یهو بیدار شی ببینی دیرت شده

    ۶ ماه پیش
  • yasna

    0

    چقدر با آرام همزاد پنداری میکنم ، منم خستم از فاصله هایی که میون منو عزیزامه :) باید اعتراف کنم شیفته ی رمانتونم نگین خانوم 💗

    ۶ ماه پیش
  • نگین حلاف | نویسنده رمان

    عزیزدلم... باعث افتخاره✨️

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️