پارت یک :
فصل صفر: سکوتی در برف
در کلام اول، بایستی بگویم مادرم همیشه میگوید انسان سختگیر و سمجی هستم. از آنها که اگر کارها مطابق میلشان انجام نشود، زمین را به آتش میکشند و با جنازهی سوختهی مردگان دنیای دیگری میسازند.
من اما به چشم خودم، دختری سرخوردهام.
دختری که صبحها در اتاقهای تنگ و چرک مدرسه با همکلاسیهایی که انگار شاخ فیل را شکستهاند اسیر میشود و شبها... پشت دری بسته نفس میکشم تا صدای دعوای پدر و مادرم از دیوارها عبور نکند و به جانم نریزد.
اما با گذشت زمان فهمیدهام که دنیا چیزی جز یک قفس بزرگ نیست؛ قفسی که آدمها در آن مدام به میلههای زنگزده چنگ میزنند و خیال میکنند راهی برای فرار وجود دارد. من اما زودتر از بقیه دارم میفهمم: فرار، فقط شکل دیگری از ماندن است.
به گفتهی مادر، فامیل و صفحهی اول شناسنامهام نامم آرام است، اما در خود حتی ذرهای این نام را نمیبینم. ذهنم دریایی خروشان از سرزنشهای بیوقفه است و تنم قربانی بیصدای همان سرزنشها.
مادرم میگوید هنگام تولدم تا چند دقیقه بیصدا و بیحرکت مانده بودم و گریه نمیکردم. به همین دلیل نامم را آرام گذاشته است، اما به چشم من آن سکوت... تنها مرگی موقت است؛ نوزادی که گریه نمیکند، یک گام به گور نزدیکتر است. آرام و... من؟ چه ستیز بیرحمی در این همنشینی!
بعد از پایان مدرسه، دانشگاه میآید؛ محیطی نفرتانگیز که زندگی طلسمشدهام را پر از نفرتی عجیبتر میکند.
دخترها، با دل و قلوههای بیپایان و آرایشهای سنگین که هر خط و رنگش ضعفهایشان را پنهان میکند، محیط را پر از خودنمایی و غرور بیمورد میکنند.
رفتارشان افتضاح است؛ هر حرکت، هر نگاه، نشانی از بیتربیتی و تکبر را با خود دارد و من، آرام، تنها تماشا میکنم.
با این که دیگران مرا مرموز و ساکت میدانند، برایم تفاوتی ندارد. این سکوت و انزجارم از آدمهای این محیط، هیچگاه دلیلی بر مرموز بودنم نیست. حتی وقتی جواب سوالهای طراحی پایه استادان را درست میدهم، یا در برابر همهی افراد این محیط بیاعتنا میایستم، مرموز نیستم. من فقط آرامی هستم که روزهای کسلآور این محیط پرتناقض را میگذرانم، نه چیزی کم و نه چیزی بیش.
در همان روزهای منزجرکننده، انسانی را میبینم که همه چیز را متفاوت میکند. کنار من در ایستگاه اتوبوس، روی صندلی پلاستیکی سرد نشسته است و هنگام بارش برف، با دستانی آرام، گربهی خیابانی سفیدرنگی را نوازش میکند.
باید به آن مرد بگویم که به آن گربهی چرکین و آلوده دست نزند، اما خندهی بیتکلفش به گربهی نمور، تمام دقت و تردیدم را میرباید. تمام هوای سرد فضا را میبلعم و میگویم:
- من آرامم.
همینقدر کوتاه و همانقدر ناآرام. چشمان عسلی روشنش به نگاه سرد و مشکین من دوخته میشود. به مانتوی بلند سورمهای و مقنعهی مشکیام نگاهی گذرا میاندازد و میگوید:
- خب؟
و چند ثانیه، تنها بیحرکت میمانم. بعد از گفتن نامم دارم فکر میکنم چه بگویم. میخواهم حالش را بپرسم؟ به نظر خوب میآید، اما در این هوای سرد که سلول به سلول آدم منجمد میشود، گمان نمیکنم حال کسی خوب باشد. شاید تنها من اینگونهام. در مقابل نگاه پرسشگرش دارم ذوب میشوم و در این دمای منفی ده درجه دارم از درون آتش میگیرم.
بعد از چند ثانیه سکوت، او دوباره لبخند میزند و میگوید:
- تو آرامی... نه؟
کمی سرم را تکان میدهم و فقط میگویم:
- آره.
و شتابزده نگاهم را از چشمانش میگیرم. من آرامم و... دیگر چه هستم؟ جملهی بعد باید چه باشد؟ علایقم؟
- من... عاشق موسیقی و نقاشیام.
به خودم جرأت میدهم که نگاهش کنم، وقتی میبینم تمام حواسش به من و خیره به چشمانم است، میخکوب میشوم. سری به نشانهی تحسین تکان میدهد و میگوید:
- چه عالی!
من در این مانتو با پارچهای کلفت که هیچ گرمایی ندارد در حال مرگ هستم و او در پالتوی شتریاش، مشتاق شنیدن جملات بعدیام.
- از گربهها... .
به گربهی سفیدی خیره میشوم که خودش را به پای آن عسلچشم میمالد و خرخر میکند.
- متنفرم.
و کلمات بعدی در دهانم میماسند. سریع به او مینگرم که ابروهایش را از تعجب بالا انداخته.
- جداً؟
لبخندی دستپاچه روی لبانم مینشیند و سعی میکنم نقش غریبهی خندان اما محتاط را بازی کنم؛ کسی که نفرتش از گربهها ریشه در ترسهای کودکیاش دارد و نه واقعیت.
- نه… راستش وقتی بچه بودم یه گربهی وحشی بهم حمله کرد. از اون موقع… زیاد ازشون خوشم نمیاد و یکم هم میترسم.
هر کلمهای که میگویم دروغ است. نفرتم از گربهها بیدلیل است؛ به نظرم موجوداتی لوس و خودخواهاند. با آن خرخرهای بیپایان و نگاههای پرمدعا.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
....
2وای، چه قلمی نگین بانو🥲 تشبیهات بدنیا اومدن آرام خیلی به دلم نشست:))) من خودمم از گربه ها بدم می آد چون وفادار نیستن و درجواب لطف و محبت پنجول می کشن و برام جالب بود برعکس خیلی از آدما این شخصیت هم از گربه ها بدش می آد..
۳ ماه پیش
نگین حلاف | نویسنده رمان
ممنونم عزیزدلم✨️
۳ ماه پیشrey☆♡
0امیدوارم بقیشم مثل اولش قشنگ باشه
۳ ماه پیشعسل
0و بریم برای خوندن پارت دو ببینم به قشنگی پارت ۱ هست
۳ ماه پیشنگار
0تازه این رمان رو شروع کردم به نظر خیلی جالب میاد 🥲
۳ ماه پیشبرفین
0از ارام خوشم اومد من مثل اون از گربه ها خوشم نمیاد چون لوس ه بی چشم و رو هستن و اینکه قلمت خیلی زیبا و گیرا بود
۴ ماه پیش
نگین حلاف | نویسنده رمان
خیلی ممنونم عزیزدلم❤️✨️
۴ ماه پیش🩵بانو
0شروع خیلی قشنگی بود
۴ ماه پیش
نگین حلاف | نویسنده رمان
خوشحالم که به دل شما نشست بانو :))
۴ ماه پیشدینا
0وای قلمت خیلی قشنگه ، ادبی ، گیرا و با وقار ، راستش منم از گربه ها خوشم نمیاد ، بعضی وقت ها سعی میکنم خوشم بیاد و ادای گربه دوست هارو در بیارم ولی بازم یه جوریم نسبت بهشون ، منم یه بار مثل آرام برای اینکه به گربه دست نزنم گفتم حساسیت دارم بهش😂💔
۴ ماه پیش
نگین حلاف | نویسنده رمان
آخی عزیزممم... خیلی ممنونم از تعریفت زیبارو.. خوشحالم که رمان به دلت نشسته🥹✨️ معلومه پس با آرام همذاتپنداری کردیااا
۴ ماه پیشمبینا
0سبک نوشتن تو پارت اول برام خیلی جذاب بود. ادبی و گیرا و همزمان قابل فهم.
۴ ماه پیش
نگین حلاف | نویسنده رمان
خوشحالم که خوشتون اومده زیبارو
۴ ماه پیشaiida♡
2ازسبک نوشتنت خوشم اومدعزیزم قلمت مانا🤍اونجایی ک آرام گف ازگربه هامتنفرم میخواستم بگم منم باهاش هم نظرم واصلانمیتونم باهاشون ارتباط برقرارکنم
۴ ماه پیش
نگین حلاف | نویسنده رمان
خوشحالم که خوشت اومده قشنگم.. سر مورد گربه اول یکم هیت داشتیم😂
۴ ماه پیشنگار
1خیلی قشنگیه من واقعا دوسش دارم آرام شخصیت باحالی داره که من خیلی دوسش دارم البته رمان رو خلاصشو خوندم و از نظرم رمان عالیه عاشق همچین رمانایی هستم چون مرموز هستن درکل عالی بود و من خودم رو برای اتفاقات باحاله دیگه ای که تو این رمان رخ میده آماده کردم تا غش نکنم ممنون از نویسنده با استعداد💙💙💙💙
۴ ماه پیش
نگین حلاف | نویسنده رمان
خواهش میکنم جانا.. بیصبرانه منتظر کامنت های بعدی و خوندن نظرات قشنگتم❤️✨️
۴ ماه پیشنگار
1عزیزمی گلم خیلی ازت ممنونم که همچین روانه قشنگی رو نوشتی😘🥰💙💙💙💙
۴ ماه پیشنگار
1ببخشید رمان
۴ ماه پیشاسپایدرمن
2شروع خیلی قشنگی داشت قلمتون مانا🥹🍓✨️
۴ ماه پیش
نگین حلاف | نویسنده رمان
فدای شمااا🥹❤️
۴ ماه پیشSetayesh
0بسیار لذت بردم قلمتون پایدار باشه🤩💕
۴ ماه پیش
نگین حلاف | نویسنده رمان
فدای شما❤️
۴ ماه پیش
نگین حلاف | نویسنده رمان
سلامت باشید گلم :))
۴ ماه پیشزری
0این پارت اولیه که میخونم و باید بگم خیلی به دلم نشست 🥲🥺
۴ ماه پیشنفس
0به نظرم باید به آرام یک روانشناس یا مشاور معرفی کنیم خیلی داره خودشو اذیت می کنه بریم جلو ببینیم چی میشه
۴ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ترنم
0من تازه رمان رو شروع کردم و باید بگم قلم به شدت گیرا و جذاب دارین و قابل فهم هس بریم برا ادامه اش💙