پارت سوم :

چشماش از شنیدن این حرف گرد شد و با وحشت به اطراف نگاهی انداخت.
به عظمت برج.
به معماری لوکسش و مهم تر از همه به من.
میدونست که این خونه زندانشه و منم زندانبانش.
رایان همونطور که سرش رو به گوشم نزدیک میکرد پچ زد.
- حالا نیازی نیست تا این حد بدبخت رو سکته بدی.
کمی عقب کشید و دستش رو روی کمر دخترک گذاشت.
کمی به سمت من هلش داد بعد با لحن معنی داری با صدای بلندتری ادامه داد.
- برو تو مطمئن باش که خوش میگذره… نترس… بهت سخت نمیگیره
- از طرف خودت بهش قول نده
- خیلی خب.
بعد خندید و مقابلم ایستاد.
- سر اون قضیه که بهم سپردی هم خیالت راحت… با اینکه جلسه امشبمون رو کنسل کردی اما شده رگمم وسط بذارم اطلاعاتی که میخواستی رو جمع میکنم
- مگه تا الان نکردی؟
- چرا ولی کارا باید بی نقص پیش بره بِرو چون رئیس گروه بی نقصه.
چشمکی زد و نگاهش به سمت دخترک کشیده شد اما نیازی نبود من بهش نگاه کنم.
حس کردم میخواد ازم فاصله بگیره و بعدش فرار کنه بنابراین بدون اینکه نگاه سردم رو از رایان بگیرم بازوش رو گرفتم و به خودم نزدیکترش کردم.
بعد بی تفاوت رو به رایان لب زدم.
- در اون که شکی نیست اما زودتر میخوام نتایج بهم اعلام بشه رایان
- چشم.
چشم ازم گرفت و مقابل دخترک ایستاد.
دستاش رو روی شونه اش گذاشت که باعث شد با چشمایی ترسیده و نگران بهش خیره بشه.
- مطمئن باش اینجا خیلی بهتر از اون جاییه که ازش اومدی پس انقدر نترس و رئیس رو عصبی نکن که برات بد میشه باشه؟
- نمیخوام.
صدای دخترک شکست و لرزید.
قطره اشکی از گوشه چشمش پایین چکید.
- من رو… از اینجا… ببر... اصلا برم گردون همونجا
- نمیشه... الان دیگه صاحب داری… با پاهای خودت باهاش برو بالا.
بدون توجه بهش ازش فاصله گرفت.
با من دست داد و بعد سوار ماشین شد و رفت.
دستم رو داخل جیب شلوارم فرو بردم و بدون گفتن یه کلمه بهش پشت کردم و به سمت لابی برج رفتم اما صدای قدم هاش رو پشت سرم نشنیدم.
به خاطر همین ایستادم و بدون اینکه به سمتش برگردم با لحن محکم منتها آرومی زمزمه کردم.
- اگه نمیخوای همینجا با خلقیاتم آشنا بشی زودتر راه بیافت.
صدای قدم های تندش پشت سرم نوید بخش شیرفهم شدنش بود بنابراین وارد لابی شدم و نگاه گذرایی به اطراف انداختم.
همه چیز آروم بود.
طبق همون چیزی که میخواستم.
سنگ های مرمر صیقلی و لوسترهای کریستالی خیره کننده و مبل های چرمی گرون قیمت همه و همه داد میزدن که اینجا باشکوه ترین جای ممکن میتونه باشه اما برای من این ها فقط دکور صحنه ای بود که قرار بود امشب نمایش اصلی در اون اجرا بشه.
هر قدم که به آسانسور شیشه ای نزدیک میشدیم نوای ترس که حالا دیگه حتی برای گوش های عادی هم قابل شنیدن بود به گوش میرسید.
بی تفاوت بودم و همچنان با قدم هایی که صدای انعکاسش داخل لابی پیچیده بود به سمت آسانسور حرکت کردم اما حس کردم که قدم های دخترک پشت سرم آهسته تر شده.
حتی لرزش خفیف تنش رو حس میکردم.
غریزه سال ها تجربه کاری بهم میفهموند که قصد داره آخرین تلاشش رو برای فرار انجام بده اما به چه قیمتی؟
یعنی من رو درست نمیشناخت؟
نمیدونست اگه سایه من روی کسی بیفته دیگه امونی براش نمیمونه؟
دستم رو به طرف دکمه آسانسور بردم و فشردم.
همون لحظه روش رو با سرعت ازم گرفت و خواست فرار کنه که با چند قدم خودم رو بهش رسوندم و محکم بازوش رو توی چنگ گرفتم.
اینبار بر خلاف دردی که توی صورتش دیدم بازوش رو محکم تر فشردم و با عصبانیت و ابروهای گره خورده بهش خیره شدم.
با دیدن چهره ام رنگش پرید و با ترس بیشتری بهم نگاه کرد.
- فکر کردی میتونی از من فرار کنی؟
پاهاش لرزید.
واقعا فکر میکرد میتونه از این کابوسی که به یکباره روی سرش آوار شده بود فرار کنه؟
محال بود.
نه تا زمانی که سایه این کابوس از طرف من گسترده شده بود.
- اینجا که لاس وگاس نیست… اینجا قلمرو منه… و تو… تو اینجا گم شدی و قرارم نیست پیدا بشی.
تازه یادم افتاد که توی لابی برج هستیم پس قدم رو راست تر کردم و در همون حین که بازوش رو محکم چنگ زده بودم چرخوندم و به سمت آسانسور بردمش.
خودمم پشت سرش قدم برداشتم و فشارم رو روی بازوش کمی کمتر کردم.
- همه چی تحت کنترل منه… بهتره اوضاع رو برای خودت سخت تر نکنی.
همون لحظه در آسانسور با صدایی آهسته باز شد.
فضای شیشه ای آسانسور انگار حفره ای بود که قرار بود من رو به دنیای اون و اون رو به دنیای من بکشونه.
بازوش رو رها کردم اما وارد آسانسور نشد.
با التماس به طرفم برگشت و سرش رو برای دیدنم بالا گرفت.
لب هاش لرزید و خواست حرفی بزنه که انگشتم رو به نشونه سکوت روی لب هاش گذاشتم.
- هیس.
انگشتم رو ازش فاصله دادم و با لحن محکمی ادامه دادم.
- هیچ صدایی ازت شنیده نشه… میفهمی… هیچ صدایی… حتی التماس… چون رو من یکی اثر نداره.
نگاهش بین من و فضای درون آسانسور مردد بود.
وحشت هنوز تو چشماش موج میزد اما اراده من مثل زنجیری نامرئی به سمت هدف مشخص شده میکشوندتش.
با اشاره کوتاه و نامحسوس ابروهام رو کمی بالا انداختم.
حرکتی که تمام معناش تو نگاه خیره دختر قابل درک بود.
- بدون کوچکترین مقاومتی برو داخل... حوصله ام داره سرمیره.
بهم پشت کرد.
کفش های پاشنه بلندش که به لبه آسانسور خورد لرزید.
دستش رو به لبه آسانسور گرفت و به سختی داخل شد.
پشت سرش منم داخل شدم و دکمه طبقه مدنظرم رو فشردم.
در بسته شد و آسانسور با سکوتی وهم آور بالا رفت.
با بالا رفتنش فضا براش تنگ تر و فشار حضور من ملموس تر شد که گوشه کابین مثل پرنده ای به دام افتاده تو خودش جمع شد.
تو چشماش فقط و فقط وحشت موج میزد اما برای من ذره ای اهمیت نداشت.
خیلی وقت بود که دیدن ترس و التماس آدم ها توی چشم ها یا رفتارشون برام پشیزی اهمیت نداشت.
نگاهم رو بهش دوختم.
نگاهی که انگار تمام وجودش رو میکاوید.
- اسمت چیه؟
کمی مکث کرد.
انگار به دنبال کلماتی بود که بتونه هول و هراسش رو پنهون کنه اما من انتظار جوابی مختصر داشتم.
- فقط اسمت رو بگو.
لحنم دیگه حتی کوچکترین ملایمتی نداشت.
چشماش رو برای لحظه ای بست و دوباره باز کرد.
آب دهنش رو به سختی قورت داد و زمزمه کرد.
- اریکا.
صداش به سختی شنیده شد.
اسمش رو به آرومی تکرار کردم و با این تکرار انگار که سندی رو مهر و موم کرده باشم پرسیدم.
- چند سالته؟
اینبار جوابش کمی سریع تر از قبل بود.
- بیست سال.
"بیست" رو دوباره تکرار کردم.
اینبار با صدایی کشیده تر انگار در حال ارزیابی چیزی هستم ادامه دادم.
- اونجا چیکار میکردی؟
این سوال کمی تردید رو توی صداش انداخت.
نگاهش به یه سمت دیگه چرخید و لبه های پالتوش رو کمی بیشتر بهم نزدیک کرد اما من منتظر جواب بودم.
جوابی که باید صادقانه میبود.
- طولانیه.
سری به نشونه تایید تکون دادم.
متاسفانه حوصله داستان های طولانی و همینطور حرف زدن های زیاد یه آدم به خصوص اگر دختر میبود رو نداشتم بنابراین کوتاه اومدم و توجهی بهش نکردم.
هنوز چشماش پر از وحشت بود.
انگار خوب فهمیده بود که هیچ چیز از نگاه تیزبین من پنهون نمیمونه اما جوابش همچنان در هاله ای از ابهام باقی موند.
نگاهش همه جای آسانسور رو زیر نظر گرفته بود.
با لحن سردی بدون اینکه به سمتش برگردم درحالیکه به ساعت مچی دور دستم نگاه مینداختم لب زدم:
- هیچ راه فراری نیست خودت رو خسته نکن.
نفسم با بوی ترس شیرین دخترک در هم آمیخته شد.
- هیچ راهی.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت راشد در رمان شاه نشین تاریکی راشد
تصویر شخصیت اریکا در رمان شاه نشین تاریکی اریکا
تصویر شخصیت رایان اوتادی در رمان شاه نشین تاریکی رایان اوتادی
تصویر شخصیت دیان بغدادی در رمان شاه نشین تاریکی دیان بغدادی
تصویر شخصیت فریال بغدادی در رمان شاه نشین تاریکی فریال بغدادی
تصویر شخصیت فرحان بغدادی در رمان شاه نشین تاریکی فرحان بغدادی
تصویر شخصیت حورا درویش در رمان شاه نشین تاریکی حورا درویش
تصویر شخصیت فرهود بغدادی در رمان شاه نشین تاریکی فرهود بغدادی
تصویر شخصیت مرصاد فاروق در رمان شاه نشین تاریکی مرصاد فاروق
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • titel

    0

    یعنی اگه یکی تو زندگیم باشه مثل مرصاد صحبت کنه و باهام رفتار کنه همونجا خودمو جوون مرگ میکنم خیلی دارکههههههههههههههههههههههه این بشررررررررررررررررررررر

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫠

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🤭🤭

    ۲ ماه پیش
  • Helenam

    0

    رمان آنلاین یعنی این جذاب حرفه ای

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    لطف داری عزیزدلم

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🤍✨️

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    ولی خب نامردیه اگه بخواد اذیتش کنه😭😭درسته دختره رو برنده شد ولی خب....😭💔

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    🫠

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    🫠🫠

    ۲ ماه پیش
  • سارا

    0

    قلمتون یه شاهکاره که یه همچین سکانس دارک و تعلیقی خلق کردین👍حقیقتا عالیه بی نظیر بود دیالوگ ها و رفتارهای مرصاد خیلی خفنه همینطور استرس و نگرانی اریکارو خیلی خوب نشون دادین❤️🌸✨️

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    لطف داری عزیزدلم🫶🏻

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    ای جانم😍بمونی برام قشنگم🤍🦋

    ۲ ماه پیش
  • مصی

    0

    به نظر جالب میاد بریم جلوتر ببینیم چی میشه

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    مطمئنم تا آخر رمان همینطور براتون جذاب هستش

    ۲ ماه پیش
  • Sadaf

    0

    چقدر این تیکه کلام رایان لعنتیو دوست دارم برو گفتنش خداست

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😍

    ۲ ماه پیش
  • فائزه

    0

    رایان لعنتی تو فقط امیدواری بده😂میگه برو بهت زیاد یخت نمیگیره😂😭لعنتی مو به تنم سیخ شد از اونورم مرصاد نامرد مبگه از طرف خودت بهش قول نده خب بشر مگه میخوایی چی کار کنی بااون دختره بدبخت😭😭

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    دو سه پارت بری جلوتر متوجه میشی که هیولای درونش باهاش چیکار میکنه

    ۲ ماه پیش
  • تینا

    0

    برو کفتن رایان😍ای جااااننننمممم

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    رایان خیلی باحاله

    ۲ ماه پیش
  • فائزه

    0

    وای حالا که فکرشو میکنم رایان هم کراشه😭لعنتیای جذاب

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    خیلی

    ۲ ماه پیش
  • مهری ماه

    1

    فرحان باید شخصیت منفور رمان باشه احتمالا ولی خیلی جذابه🥲😂😂روش کراشیدم حسابی

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    😂

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    عکس شخصیت حورا خیلی خوشگله

    ۲ ماه پیش
  • کیانا بهمن زاد | نویسنده رمان

    چشماتون خوشگل میبینه🤭

    ۲ ماه پیش
  • مایا

    0

    نویسنده های محترم ی سوال اول نوشته شد بود برزیل الان اینا فارسی حرف میزنن و اریکا فارسی بلده یا انگلیسی

    ۲ ماه پیش
  • صبا

    0

    عزیزم مرصاد عربیه احتمالا مرصاد اماراتی باشه اما توی برزیل زندگی میکنه

    ۲ ماه پیش
  • صبا

    0

    اسم مرصاد عربیه منظورم این بود

    ۲ ماه پیش
  • صبا

    0

    احتمالا فارسی زبان باشن اما تو کشور خارجه هستن

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    مرصاد و رایان فارسی بلدن اما چون تو برزیل هستن با اریکا انگلیسی صبحت میکنن چون اریکا هم اهل برزیل نیست اما به خاطر اینکه مطالعه برای شما راحت تر باشه همه دیالوگ ها رو فارسی نوشتیم

    ۲ ماه پیش
  • دنیا

    1

    ولی این اریکایی که من تو عکس میبینم اصلا ظریف نیستا 😂

    ۲ ماه پیش
  • دیبا کاف | نویسنده رمان

    دربرابر مرصاد هست

    ۲ ماه پیش
کپی شد!