خلاصه رمان :
رمان ستاره ی مجهول نوشته sober، یک رمان فانتزی، معمایی و ماجراجویانه است که داستان مدیسا را روایت میکند؛ دختری که با تلاش و پشتکار موفق میشود وارد هنرستان شبانهروزی و مشهور دروازهی سیزدهم شود. اما این هنرستان لوکس و رؤیایی، رازهایی پنهان در دل خود دارد. ناپدید شدن هنرجوها، فراموشی عجیب دانشآموزان و قانونی مرموز درباره ثبت خوابها، مدیسا را وارد ماجرایی خطرناک میکند؛ جایی که برای کشف حقیقت باید در بازیای ناشناخته زنده بماند.
ورود به «دروازهی سیزدهم» واسه هر دانشآموزی مثل یه رؤیای شیرینه. هنرستانی شبانهروزی با محیطی لوکس، اساتید حرفهای و امکانات پیشرفته که همه چیو رایگان در اختیار هنرجوها قرار میده. همهی هنرمندهای برجستهی کشور یه روز تو همین هنرستان آموزش دیدن؛ جایی که استعدادهای خام رو به ستارههای دنیای هنر تبدیل میکنه. واسه مدیسا که تمام عمر جز کتاب و پشتکار چیزی نداشته، ورود به این هنرستان یعنی رسیدن به یه معجزه. اما از همون شب اول، قانونی عجیب منتظرشه؛ هر صبح باید اون چه در خواب دیده رو دقیق روی کاغذ بیاره و تحویل بده. کسی توضیح نمیده چرا، اونم نمیپرسه. تا وقتی که میفهمه بعضی هنرجوها شبها ناپدید میشن، و صبح هیچکس چیزی بهخاطر نمیاره. خبرنامهی زیرزمینی هنرستان میگه دروازهی سیزدهم ستاره نمیسازه؛ ستارهها رو شکار میکنه. بهزودی مدیسا میفهمه که خودش هم در فهرست شکارـه. حالا باید در بازیای زنده بمونه که قوانینش رو نمیدونه. برای چیزی که نداره تعقیب شه، و هر گزارش خوابی که مینویسه ممکنه آخرین سرنخی باشه که بین اون و حقیقتِ پنهانشده در زیر هنرستان فاصله انداخته.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان ستاره ی مجهول - پارت 10
به پشتی صندلی تکیه زدم و سرم به عقب خم بود. از بدو ورود به کتابخونه، به تصویر قدیس ناشناس روی سقف نگاه میکردم. نه اینکه برام جذاب باشه...فقط جلوی چشمم بود. جوهان چیزی روی میز انداخت و نشست. غرغرکنان گفت: «نگو که بازم خوابی!» به سختی از اون حالت خارج شدم و آرنجهامو روی میز گذاشتم. «دارم میمیرم...
بروزرسانی در : ۶ ساعت پیش
-
رمان ستاره ی مجهول - پارت 9
“جوهان” خرگوشم وسط سالن بود. دمِ پفکی و سفیدش از زیر شنلِ قرمز زده بود. دیگ مسی کوچیکی دستش بود و یه قاشق چوبی. ضربهای به دیگ زد و پرشی نرم روی پنجهی پشمالوش انجام داد. شنل قرمزی که پوشیده بود مثه یه پرچم کوچیک موج میزد. هر بار که با قاشق به دیگ مسی میکوبید، دور خودش میچرخید و قاشق رو بالای...
بروزرسانی در : ۶ ساعت پیش
-
رمان ستاره ی مجهول - پارت 8
کنار مجسمهی روی نردهها منتظر جوهان بودم. اصرار داشت واسه پیادهروی بیرون بریم. از نیمه شب گذشته بود و اصلا نمیخواستم قبول کنم. اما گفت بستنی میخره. خوابآلود نبودم، این باعث شد راحتتر قبول کنم. هر چند میترسیدم کسی ببینتمون و دردسر شه واسه همین پشت مجسمه قایم شدم. بالأخره سروکلهش پیدا شد. ی...
بروزرسانی در : ۶ ساعت پیش
-
رمان ستاره ی مجهول - پارت 7
چشمامو باز کردم. سرم روی میز بود و کاغذ تکلیفم زیر آبشار بزاقم غرق شده بود. سرمو بلند کردم. تیهو رو نمیدیدم و صدای بلند بچهها توی گوشم پیچید. از جوهان پرسیدم: «تیهو کجاست؟» جوهان با دهنش صدای گوز درآورد: «خوابت بخیر. کلاس تموم شد، اونم رفت.» شروع کلاس رو یادم بود اما بعدش رو نه. انگار حافظهمو ...
بروزرسانی در : ۶ ساعت پیش
آخرین اطلاعیهی رمان ستاره ی مجهول
سلام 👋**🚨 داستان ستارهی مجهول در یک هنرستان پسرانه اتفاق میافته. توی پاراگراف اولی که توسط سایت اضافه شده نوشته مدیسا (شخصیت اصلی) دختره که نیست. مدیسا پسره 😅 برام مهم بود که بدونید.
صمیمیت یهویی
در پارت 90مِدی چقدر میخوابه، سر یه کلاس بیدار باش محض رصای خدا
۴ ساعت پیشصمیمیت یهویی
در پارت 80یعنی فقط و فقط واسه بستنی قبول کرد، معده این بشر ته نداره🤣
۴ ساعت پیشصمیمیت یهویی
در پارت 70طبیعیه انقدر از جوهان خوشم بیاد؟؟
۵ ساعت پیشTeacher's pet
در پارت 30سوبر چجوری این همه چیزای تازه به ذهنت میرسهه
۵ ساعت پیشصمیمیت یهویی
در پارت 61وای فقط پشنهاد جوهان، مردمم🤣🤣
۵ ساعت پیشTeacher's pet
در پارت 20شوهر عجیجمم چقد آرومه
۵ ساعت پیشTeacher's pet
در پارت 10فقط طرز صمیمی شدن جوهان 😂😭
۵ ساعت پیشصمیمیت یهویی
در پارت 40منتظرم ببینم مِدی کی اعصابش خورد میشه از دست جوهان
۵ ساعت پیشصمیمیت یهویی
در پارت 30عااشق جوهان شدم🤣
۵ ساعت پیشصمیمیت یهویی
در پارت 20از قوانین اونجا خوشم میاد👌🏻😂
۵ ساعت پیشسگ درگاه جوهان و گوماتا
در پارت 90شوهرم قربونش برم الهی مرد خشن و جدی من
۵ ساعت پیشصمیمیت یهویی
0با روش صمیمی شدن جوهان حال کردم عالی بود😂 پیرمرده هم..
۵ ساعت پیشسگ درگاه جوهان و گوماتا
در پارت 90وای شوهرم چه شوخ طبعه قربونش برم اخخ
۵ ساعت پیشسگ درگاه جوهان و گوماتا
در پارت 90وای منم هروقت میخوابم آب دهنم راه میوفته چه دردیه
۵ ساعت پیش

در ک*ونی
در پارت 20خداوکیل نگاه این معلم ها، بعد معلم های ما یه دعوا راه می انداختیم همه رو توبیخ می کردن🙄