ستاره ی مجهول به قلم sober
پارت دوم :
پنج دقیقه تا شروع کلاس وقت داشتم اما نمیتونستم بازوبندم رو پیدا کنم. اتاق رو زیرورو کردم ولی هیچ اثری ازش نبود.
اون احمق بوگندو هم خیلی وقت پیش رفته بود و نمیتونستم ازش بپرسم.
نفسمو محکم بیرون دادم و دست به کمر و کلافه به اطرافم نگاه کردم. نگاهم به چراغ دیواری افتاد. بازوبندم ازش آویزون بود.
فوری رفتم و ورشداشتم. جلوی آینه وایسادم و انداختمش دور بازوم. کیفمو برداشتم و از اتاق بیرون اومدم.
تا قبل از ورود به دروازهی سیزدهم هیچ تصوری از یونیفرمش نداشتم. فقط آرمش رو توی مجله دیده بودم.
آرم به این شکل بود؛ یک دروازهی چوبی باریک با دو ستون در کنارش که ناخودآگاه عدد سیزده رو تشکیل میدادن. حس و حال رازآلود و سلطنتی داشت.
بر همین اساس فکر میکردم یونیفرمش هم رسمی و سلطنتی باشه. یه چیزی تو مایههای کت بلند و کراوات چهارخونه، اما اینطور نبود.
رنگ پایهی لباس مشکی بود. شلوار گشاد جیبدار، کت کوتاه تا روی کمر، پیراهن سادهی یقهدار و پوتین ساقکوتاه.
آرم هنرستان سمت چپ، روی سینه قرار داشت. روی بازوبند هم عدد سال تحصیلی نوشته شده بود.
چیزی که یونیفرم هر پایه رو متفاوت میکرد، رنگ حاشیهها بود.
حاشیههای لباس سال اولیها سفید، سال دومیها قرمز، سال سومیها آبی و سال چهارمیها بنفش بود.
اولین بار که یونیفرمم رو تحویل گرفتم تو ذوقم خورد اما بعد از پوشیدن نظرم عوض شد.
خوبیش این بود که مثل بقیهی مدارس تکراری نبود. واسه انجام کارهای هنری هم راحت بود و جلوی دستوپای آدمو نمیگرفت.
از نیمههای راه مجبور شدم بدوَم تا زودتر برسم. نزدیک کلاس دست از دویدن کشیدم. راهرو پر از آدم بود. دوست نداشتم به کسی بخورم.
کیفمو باز کردم تا ببینم اولین تکلیفمو آوردم یا نه که یه نفر محکم بهم در کونی زد.
سریع برگشتم سمتش. از رنگ بنفش حاشیههای لباسش فهمیدم سال چهارمیه.
آبنبات چوبیشو از دهنش درآورد و لبخند زد: «چهطوری؟»
نفس عمیقی کشیدم و به راهم ادامه دادم ولی یکی دیگه زد.
وایسادم و گفتم: «دستت داره جاهای اشتباهی رو لمس میکنه!»
گفت: «در تشخیص جلو و عقب مشکل داره.»
«شاید اگه بشکنمش درست شه!»
بقیه دورمون جمع شدن ولی من نمیخواستم کلاسو از دست بدم.
داشتم میرفتم که بلند گفت: «چه خشن!»
وایسادم و دوباره برگشتم سمتش: «میخوای خشونت واقعی رو ببینی؟»
لبشو گاز گرفت: «اوف، آره.»
بند کیفمو گرفتم و صورتشو نشونه رفتم. جاخالی داد ولی با زانو زدم تو سینهش و آب نبات از دهنش افتاد.
یه سال چهارمی دیگه سریع جلو اومد. بازوبند سبز پژواکی هم داشت. نذاشت پسره رو کتک بزنم. اونطور که میخواستم دلم خنک نشد.
بردنمون اتاق دارات؛ همون معلمی که باهاش کلاس داشتم. اسمشو روی در دیدم.
یه معلمِ جوون هم اونجا بود که نمیشناختمش. روی میز دارات نشسته بود.
دارات از پژواک سال چهارمی پرسید: «دعوا سر چی بود؟!»
پژواک ابرو بالا انداخت: «نمیدونم! یهو دیدم این سال اولیه داره اون یکیو میزنه.»
دارات به نشونهی تأیید سر تکون داد و به پژواک گفت: «باشه، میتونی بری.»
پژواک رفت و دارات چند ثانیه بهم خیره شد.
چشماشو تنگ کرده بود و عین احمقها نگاهم میکرد. مطمئن بودم میخواد یه چیزی بارم کنه.
گفت: «چهقد قیافهت آشناست!»
«تو کلاس شمام.»
دارات: «گفتم یه جا دیدمت...حالا دعوا سر چی بود؟»
بیدرنگ گفتم: «بهم در کونی زد.»
دارات توقع شنیدن اون جمله رو نداشت. کوتاه و بیصدا خندید ولی معلمی که روی میزش نشسته بود قهقهه زد.
اون احمق سال چهارمی هم با چشمای گرد و نگاه سرزنشگر کلهشو چرخوند سمتم.
وقتی خندهی اون یکی معلم تموم شد گفت: «چهقدر گفتم کافورو قطع نکنیم؟»
دارات نفس بلندی کشید و به سال چهارمی گفت: «به نظر میاد حقت بوده!»
سال چهارمی: «اینجوری که میگه نبود!»
دارات دست رو شونهی سال چهارمی گذاشت: «باشه، ولی دیگه ازین کارها نکن. همه مثه من اخلاقشون صددرصد نیست.»
فکر میکردم تهدید به اخراجش کنه ولی ازین خبرها نبود. کاملا بیخیال و خونسرد برخورد کردن، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده.
حرصم گرفت ولی خوبیش این بود که به کتک زدن هم حساس نبودن. میتونستم هر کی بهم دستدرازی کرد رو بزنم.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

در ک*ونی
0خداوکیل نگاه این معلم ها، بعد معلم های ما یه دعوا راه می انداختیم همه رو توبیخ می کردن🙄