ستاره ی مجهول به قلم sober
پارت یک :
«خودم رو وسط تاریکی پیدا کردم. راهپلهای باریک جلوم بود که به بالا میرفت.
بالای پلهها نور سرخ و شدیدی به چشم میخورد. از پشتِ سرم نور آبی میتابید.
اطرافم چشمهایی عظیم شناور بودن. چشمهایی با مرکز آبی، وسط حلقههای سیاه. حالتشون تهدیدآمیز بود برای همین به اجبار از پلهها بالا رفتم.
هوا سرد بود. سردیای که تا مغز استخون میرفت. پلهها زیر پاهام میلرزیدن.
توی نور سرخ بالای پلهها، چند نفر ایستاده بودن. هیچکدوم تکون نمیخوردن. نه جرئت برگشتن داشتم، نه میخواستم جلو برم.
وقتی به بالاترین پله رسیدم، یکیشون سرش رو کمی کج کرد. همین کافی بود تا بفهمم منتظرمان. نور سرخ به طرفم اومد و مثل دستی که میخواست منو بگیره، دورم پیچید.»
با صدای بلند و وحشتناکِ گوز یکه خوردم و قلم از دستم افتاد. کلافه کلهمو خاروندم و چرخیدم سمتش.
جوری نگاهم کرد انگار هیچ کار بدی نکرده.
پرسید: «چی شد؟!»
«نظرت چیه گازهای سمی بدنتو توی اتاق رها نکنی؟ یا حداقل بعدش پنجره رو باز کن!»
لبخند زد: «دارم تلاش میکنم صمیمی شیم.»
از شدت مزخرفگوییش زبونم بند اومد.
با لحن بدیهی گفت: «ببین، دوستای صمیمی جلوی هم میگوزن و کاملا عادیه. اصلا نشونهی صمیمیّته.»
«مطمئنی فقط توی داهات شما نشونهی صمیمیّت نیست؟!»
«نه، همه جا همینجوریه.»
دوباره چرخیدم سمت میز و برگهی گزارش رو تا زدم.
گفت: «دقت کردی اگه یه نفر عمدی بگوزه بقیه عصبانی میشن، ولی اگه از دستش در بره، میخندن و خوشحال میشن؟ یه قصد و نیّت ساده همه چیو عوض میکنه. واقعا شگفتانگیزه.»
همینطور که برگه رو توی پاکت میذاشتم، برگشتم سمتش: «ممنون که فلسفهی گوز رو برام رمزگشایی کردی. اگه یه بار دیگه عمدی یا سهوی همچین کاری کنی، وقتی خوابی بالشت میذارم رو صورتت و میشینم روش.»
همچنان لبخند زد و با سر تأیید کرد. ظاهرا جدی نگرفت ولی من اون کارو میکردم!
بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم. پاکت رو توی صندوق کنار در انداختم.
اتاق ما انتهای راهرو بود. راهرویی طولانی با سقف طاقدارِ نوکتیز.
پنجرهها قابهای سنگی و پیچیده داشتن. پشت شیشهها پیچکهای سبز آویزون بودن و نوری که از بینشون رد میشد، کف زمین سایههای توریمانند ایجاد میکرد.
طرف دیگه در اتاقها بودن. درهای چوبی بزرگ با کندهکارهای ظریف و دستگیرههای برنجی.
کف راهرو سنگ مرمر با حاشیههای طلایی کار شده بود. روشنی و سفیدی فضا حس خوبی بهم میداد.
بالأخره به انتهای راهرو رسیدم. جایی که پنجرهی بلند قوسیشکل، نور طبیعی صبح رو وارد فضا میکرد.
از پلهها پایین رفتم و وارد تالار مرکزی شدم. سقف تالار بلند و قوسِ طاقش به قدری عظیم بود که هر نگاهی رو به خودش میکشید.
چهار ستون بزرگ، در چهار طرف تالار بود. نور طبیعی از پنجرههای بلندی که تماماً شیشههای رنگی داشتن وارد میشد و لکههای رنگارنگ، روی کف سفید سالن میپاشید.
پلهها، نردههای طلایی داشتن و به درهای چوبی بزرگ در طبقات پایین میرسیدن.
پشت یکی از اون درها سالن غذاخوری بود.
فکر میکردم غذاخوری شلوغ باشه اما اینطور نبود.
رفتم جلوی پیشخون تا صبحونهمو بگیرم. یه مرد میانسالِ سیبیلو با روپوش سفید پشت پیشخون بود.
نزدیک شد و با لبخند پرسید: «تو ورودی امسالی؟»
با سر جواب مثبت دادم. هنوز لبخند میزد. سینی صبحونه رو گذاشت جلوم و گفت: «چه پسر نازی!»
لعنت...باید اول صبحی میرید تو اعصابم؟ واقعا لازم بود؟ ولی نباید میذاشتم روزمو خراب کنه. اونم مثه هماتاقیم صرفا یه گوزوی احمق بود.
سینی رو برداشتم و از پیشخون فاصله گرفتم. دوست نداشتم جایی بشینم که تو دید اون مردک باشم. از نگاهش خوشم نیومد.
به طرف یکی از میزهایی که کنار پنجرههای مشرف به حیاط بود رفتم. هیچکس اونجا نبود. سینی رو روی میز گذاشتم و نشستم.
محتویات سینی این بود؛ دوتا نیمرو، یه شیشهی کوچیک عسل، یه ظرف توتفرنگی، دوتا نون باتِرد و یه فنجون بزرگ چای.
توی اون چند روز هر بار غذا میگرفتم، دوست داشتم از خوشحالی عر بزنم.
دوازده سال مثه سگ درس خوندم تا بهترین نمرات رو بیارم و وارد دروازه سیزدهم بشم. هنرستان شبانهروزیای که تمام خدماتش مجانی بود.
مثل بقیه عاشق و شیفتهی هنر نبودم، فقط سرپناه و غذای مجانی میخواستم. اما بهای رسیدن به این خواسته درس خوندن بود.
هر کی توی اون هنرستان درس میخوند به نونونوایی میرسید. پس بعد از تموم شدن درس هم میتونستم یه زندگی راحت داشته باشم. این بزرگترین انگیزهم برای ادامهی راه بود.
یکی از نونها رو از وسط بریدم و لاش نیمرو گذاشتم. داشتم از خوردنش لذت میبردم که گوزوی احمق سررسید. بدون اجازه اومد و روبهروم نشست.
سگمحلش کردم و زُل زدم به حیاط.
با غرولند گفت: «کیفیت غذای اینجا مزخرفه.»
فکر کردم چیز متفاوتی گرفته که از کیفیتش شاکیه. به ظرفش نگاه کردم. دقیقا عین صبحونهی من بود.
ابروهاشو بالا برد و پرسید: «چرا اخم کردی؟!»
«همینجوری.»
اون بچهمایهی عنتر به بهترین صبحونهی عمرم توهین کرد!
یه قاشق عسل تو چاییش ریخت: «تو رتبهت چند شد مِدی؟»
خنثی نگاهش کردم: «اونقدری صمیمی نیستیم که همدیگه رو با اسم کوچیک صدا کنیم، چه برسه به اینکه اسممو خلاصه هم کنی!»
کوتاه خندید: «فکر کردم بعد از اتفاقات صبح صمیمی شدیم.»
«اگه یه وقت حس کردم صمیمی شدیم، خبرت میکنیم. تا اون موقع اسممو کامل میگی!»
گفت: «باشه...نگفتی رتبهت چند شد؟»
به زور جواب دادم: «دو.»
از حرفم جاخورد و قاشقش رو انداخت: «دو؟! تو دوم شدی اونوقت اومدی هنرستان؟! لابد خیلی به هنر علاقه داشتی!»
بیدرنگ گفتم: «اینجا غذاش مجانیه.»
مکث کرد: «آهان...الان که فکر میکنم کیفیت غذاش زیادم بد نیست.»
ظاهرا فهمید فقیرم، خواست از دلم دربیاره. به عنوان یه احمق تلاششو میکرد بهتر باشه.
گفتم: «اسمت چی بود؟!»
انگار ناراحت شد. لب ورچید: «یادت رفت؟ نچ...» با تأسف سر تکون داد: «جوهان.»
«تو به هنر علاقه داری؟»
یهکم از چاییش خورد: «نه زیاد. خوبی دروازهی سیزدهم اینه که به زیورآلات و خالکوبی گیر نمیده. این از همه چی برام مهمتر بود.»
حدس میزدم انگیزهش شخمی باشه. نمیدونم چرا پرسیدم! از گوشوارههای نیممتری و خالکوبی گردنش میشد فهمید. ولی حتما درسخون بود.
«رتبهت چند شد؟!»
جوهان: «شونزده هزار.»
حتی درسخونم نبود!
با تعجب گفتم: «چهجوری قبولت کردن؟ فکر میکردم فقط زیر هزار میتونن بیان اینجا!»
جوهان: «خودمم نمیدونم. موقع انتخاب رشته محض مسخرهبازی انتخاب اولم دروازهی سیزدهم بود. در واقع تنها انتخابم بود چون امیدی به قبولی نداشتم. نمیخواستم ظاهرمو به خاطر درس عوض کنم. ولی یهو دیدم قبول شدم! هیچکس اندازهی خودم تعجب نکرد.»
«درسهای هنر رو خوب پاس کردی؟»
جوهان: «فقط توی اونا خوبم.»
«لابد دلیلش همین بوده...»
جوهان: «لابد.»
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷ ساعت پیش تقدیم شما شده است.
حباب آتشی
1جیغ ارزش تموم انتظارهام رو داشت. دقیقا همون چیزی که بهش نیاز داشتم. خیلی محشر بود. نمی دونم چه با ما می کنی نشاط که رمان هات مثل مواد مخدر شدن.
۷ ساعت پیشگوز صمیمی
2فکر نمیکردم جوهان چاون با اون وجنات بگوزه.. تصورم از سرفه با..سنش یه چیزی تو مایه های حباب های گاث مانند بود :(
۷ ساعت پیشگوز صمیمی
2وای بالاخرهه جیغغ سوبر چه کرده همرو دیوونه کردهه
۷ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Teacher's pet
0فقط طرز صمیمی شدن جوهان 😂😭