لیست کلیه پارتهای رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) : پارت های 81 تا 100
تعداد کل پارت های منتشر شده : 166
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 81
رشته درسی ام بود، تو هنرستان خوندم. چند لحظه ای سکوت کرد و بعد با لحن نا مطمئنی گفت: نمیخوام حس بدی بهت بدم اما مگه نگفته بودی که تو پرورشگاه بزرگ شدی؟ فکر کنم هزینه هاش زیاد باشه. لبخند نامفهومی نثارش کردم و درحالی که به سمت در می رفتم تا از راهرو سینی غذا رو بیارم و بحث رو تموم کنم، زیر لب...
بروزرسانی در : ۱۲۵۳ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 82
- غلط می کنه قبول نکنه، مگه دست اونه که قبول نکنه؟ با زور میبریمش! انقدر سریع و جدی گفتمش که به قول خودمون یاشار از خنده پاره شد و با نگاه نامفهومی گفت: خیلی آدم جالبی هستی. فکر کنم باید میذاشتم همون طور تظاهر به لال بودن کنی. این طوری زیاد زبون میریزی. من که هنوز کاری نکردم. از اینکه به آی...
بروزرسانی در : ۱۲۴۹ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 83
دوباره سر جام نشستم و صادق لب زدم: قد، هیکل، قیافه، صدا و... بازم بگم؟ والا به جز رنگ چشم و ابرو همه چی یکیه. جوابی بهم نداد و فقط پشت چشم نازک کرد که نفسم رو بیرون فرستادم و گفتم: چجوری وارد عمارت شده بودی؟ - من که نمیتونم همه رمز و راز کارم رو بهت بگم. تو چی کار داری چطوری رفتم، مهم اینکه ...
بروزرسانی در : ۱۲۴۶ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 84
خیلی پا پیچش نشدم و فقط کیک رو دستش دادم که چند لحظهای صبر کرد و بعد با چنگال یکم از کیک رو توی دهنش گذاشت و مزه مزه کرد. - حتی یادم نمیاد آخرین بار کی کیک خوردم. اما درست مثل کیکهای اونه. لبخند تلخی زد و یه تیکه دیگه خورد که مشکوک یه تای ابروم رو بالا انداختم و گفتم: مزه کیکهای کی؟ دوست د...
بروزرسانی در : ۱۲۴۴ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 85
یه تای ابروش رو بالا انداخت و نامطمئن گفت: معلومه که می دونم. پس قبول داشت که آیازه. گوشه لبم رو بالا کشیدم و گفتم: یعنی چی اون وقت؟ چند لحظه ای سکوت کرد و بعد زمزمه وار گفت: چشمهات رو ببند. یعنی چی؟ خاک به سرم نکنه بخواد ماچ و بوسی چیزی؟ بگم من متعهد به داداششم یا ضایعه است؟ - برای چی؟ ...
بروزرسانی در : ۱۲۳۷ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 86
نمیدونم چرا اما یه حس اعتماد کاذب نسبت بهش داشتم. شاید چون شبیه آیدین بود... به هر حال دو سه ماهی میشد کنارشم و نه از درونش اما جیک و پوک بیرونیش خبر داشتم. چه رنگ لباسی رو بیشتر میپوشه، چه کتابی رو بیشتر دوست داره، از چه غذایی خوشش میاد، با کدوم ندیمه ها راحت تره و... به هر حال هر چی که بو...
بروزرسانی در : ۱۲۳۵ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 87
وحشت زده از حرفش چشم هام رو گرد کردم و درحالی که فورا از جام بلند می شدم و ازش دور میشدم گفتم: یا جد سادات تو روحی؟ عاقل اندر سفیه نگاهم کرد و متاسف گفت: تو یا واقعا نمیگیری یا نمیخوای که بگیری. بابا تو چی میدونی از زندگی من آخه. وقتی ندونی تو گذشته سفر کردی یا نه به اینکه داری با یه رو...
بروزرسانی در : ۱۲۳۰ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 88
این با خودش چی فکر کرده؟ انقدر بد سلیقه ام؟ - نگران نباش آیدین خیلی از تو بهتره، اصلا قابل مقایسه نیستید. به نشونه تفهیم سری تکون داد و حق به جانب گفت: فکر کردم گفتی شبیه همیم. - نخیرم! اون چشم و ابرو رنگیه، شبیه خورشید میمونه همش میدرخشه. تو شبیه شبحی، عین باد میای میری. خنده بامزه ای ...
بروزرسانی در : ۱۲۲۸ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 89
- بفرمایید اینم از نوشیدنی! آب پرتقال و به همراه شیر و چایی کنار بقیه مخلفات صبحونه روی میز گذاشتم و با نیش باز نگاهش کردم که صورتش رو با حالت انزجار جمع کرد و گفت: اگه همه اینار رو با هم بخورم اسهال میگیرم. چپ چپ نگاه بدی بهش انداختم و حق به جانب گفتم: نخیرم! تو همه فیلما همه پولدارا همین ط...
بروزرسانی در : ۱۲۲۳ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 90
چیز دیگه ای که نمی تونستیم بگیم، مجبور بودیم حرفش رو گوش بدیم. خیلی زود یاشار از اتاق بیرون رفت و منم به اجبار مثل جوجه اردک زشت دنبال آیدین راه افتادم که وارد اتاق خوابش شد و بهم اشاره کرد تا چمدونش رو از تو کمد در بیارم. یه چمدون نسکافهای رنگ متوسط بود و توی همون کمد هم لباساش آویزون شده ب...
بروزرسانی در : ۱۲۱۸ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 91
- چرا این طوری نگاهم میکنی؟ نکنه جدی فکر میکردی تو گذشته ای؟ سرم رو به نشونهی آره تکون دادم که خندهای مثل خنده های آیاز کرد و گفت: خیلی احمقی! برو زودتر آماده شو. اخمی بین ابروهام نشوندم و گفتم: حتما این کار رو میکنم، از اونجا هم یه راس میرم تهران خونه خودم! با این حرفم متقابلا اخمی بی...
بروزرسانی در : ۱۲۱۶ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 92
یکم متعجب نگاهم کرد و بعد گفت: یعنی از آینده نیومدی؟ اون ناخنها و رنگ مو و اینا که میگفتی... نذاشتم حرفش رو بزنه و دلسوزانه گفتم: بیچاره، بیچاره کجای کاری؟ اون بیرون همه همین طوری ان؛ شما داخل این روستا زندانی شدید و خبر ندارید. بهش حق میدم، من که خودم با چشمهای خودم دیدم باورم نمیشه، ای...
بروزرسانی در : ۱۲۱۴ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 93
لبخند شیرینی نثارم کرد و درحالی که تو بغلش میگرفتتم جواب داد: خب چون دلت برامون تنگ میشه! میدونی چند ماهه داری با ما و تو این عمارت زندگی میکنی؟ طبیعه اگه بخوای از اینجا بری ناراحت باشی. متقابلا محکم بغلش کردم و با لحن زار گفتم: دلم برات تنگ میشه! برای اینجا هم! برای یاشار کراشم حتی اون آیدی...
بروزرسانی در : ۱۲۰۷ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 94
به دماغم چین انداختم و خیلی نامحسوس از جلو آیینه کشیدم کنار. یعنی خدایا من تو ترکیباتی که برای ما در نظر گرفتی موندم. حالا از خاک آفریدی درست، واجب بود انقدر بذر رومون بپاچی؟ من اون خاک حاصلخیزی که من و ازش ساختی پیدا میکردم میزدم تو کار زراعت؛ سالی سه بار محصول میداد. از اون جایی که لبا...
بروزرسانی در : ۱۲۰۴ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 95
لبخندی رضایت بخش زدم و گفتم: اهوم خیلی! هوا به این قشنگی، آفتاب به این درخشانی، ناراحتم آیدین نمیتونه اینا رو تجربه کنه. متقابلا لبخند تلخی زد و گفت: از بچگیاش این طوری نبود. بعد مرگ مادرش بیشتر از یک ماه خودش رو تو تاریکی حبس کرد، از اون موقع به بعد دیگه نتونست نور رو ببینه. بداخلاقی هاش هم ...
بروزرسانی در : ۱۲۰۲ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 96
فقط سری به نشونه ی تایید تکون دادم و بی حرف به سمت عمارت برگشتیم. تا خود شب با همون لباسها توی حیاط ول چرخیدم. امید داشتم آیاز رو ببینم اما بعید میدونستم این ساعت ها بیرون بیاد. کاش باهاش صحبت میکردم، شاید این آخرین باری میشد که میتونستم ببینمش. شاید دیگه هیچ وقت برنگردم اینجا! بعد ا...
بروزرسانی در : ۱۲۰۰ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 97
جدی جدی انگار تموم این مدت توی توهم بودم. حالا که از روستا بیرون زده بودیم، همه چی مثل قبل بود. مسیر همون مسیری بود که چند ماه پیش با یاسین طی کردم و کوه و جنگل و رودخونه و... همه چی همون هایی بود که یه بار دیده بودم. باورم نمیشه با عقل ناقص خودم این همه راه و اومده بودم تا قاچاقی از کشور خار...
بروزرسانی در : ۱۱۹۷ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 98
نمی دونم چرا اما حس میکردم تمام این حرفها و داستان ها رو با منظور بهم گفته بود. حرفش چی بود؟ میخواست ثابت کنه که من آدم بعدی ام؟ یا هیچی از عشق نمیفهمم؟ انقدر مودبانه و با مثال داشت بهم توهین میکرد؟ - پرسیده بودی چرا از دخترا خوشم نمیاد یا دوست ندارم با کسی ازدواج کنم؛ جوابش و الان بهت...
بروزرسانی در : ۱۱۹۵ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 99
گوشی و دست یاشار دادم که همین کار و کرد. حدود یه ربع بعد رو به روی یه کلینیک دامپزشکی بودیم و همه با هم پیاده شدن تا ببرنش داخل. حالا اگه من بود انقدر نگرانم نمیشدنا. لب ورچیدم و با احتیاط و ترس پشت سرشون راه افتادم. روباهه لم داده بود تو بغل آیدین و با اون دندونهای تیزش نگاهم میکرد. باور ...
بروزرسانی در : ۱۱۹۳ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 100
- میترسی؟ منتظر به آیدینی که یه گوشه نشسته بود و هیچی نمیگفت نگاه کردم که سری به نشونه ی نه تکون داد و باز به یه نقطه خیره شد. کاملا مشخص بود اصلا نمیترسید. البته حقم داشت، عمل چشم خیلی حساس میشد. حالا این که یه بیماری نادرم داره. خیلی طول نکشید که دکترش اومد تو و شروع کرد به توضیح دا...
بروزرسانی در : ۱۱۹۰ روز پیش
