پارت نود و پنجم :

لبخندی رضایت بخش زدم و گفتم: اهوم خیلی! هوا به این قشنگی، آفتاب به این درخشانی، ناراحتم آیدین نمی‌تونه اینا رو تجربه کنه.
متقابلا لبخند تلخی زد و گفت: از بچگی‌اش این طوری نبود. بعد مرگ مادرش بیشتر از یک ماه خودش رو تو تاریکی حبس کرد، از اون موقع به بعد دیگه نتونست نور رو ببینه. بداخلاقی هاش هم از اون موقع شروع شد. بچه که بود این شکلی نبود.
متاثر توی جام ایستادم و بهش زل زدم، اشک تو Ú

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۰۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    5

    وای چقدر این پارته باحال بود عالی بود خیلی خندیدم

    ۳ سال پیش
  • پرنس

    2

    ما مااا😂 بی خیال این اصن پارت مهمی نبود چیز خاصیم نشد بیشتر و طولانی تر کن پارتارووووT-T

    ۳ سال پیش
  • ساتیا

    6

    باحال بود ک ولی فقط یکم یکم بیشتر از یکم کم بود

    ۳ سال پیش
  • samira

    3

    واقعا این پارت چه چیزی داشت ک گذاشتی لاطائلاتی بیش نبود وقتو حروم کردی

    ۳ سال پیش
  • معصومه!!!

    5

    این جانم😍😂

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️