لیست کلیه پارتهای رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 166
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 61
نیم نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم و بعد کلافه کتاب تو دستم رو روی زمین پرت کردم. این وضعیت واقعا درست نیست، به ولله که ظلمه، زشته، مستهجنه! من نمی فهمم این بشر چرا خواب و زندگی نداره؟ ساعت دو نصفه شبه و هنوز مثل جغد به این ور و اون ور نگاه میکنه. یعنی واقعا خستگی سرش نمیشه؟ چیزی مصرف میکن...
بروزرسانی در : ۱۳۱۷ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 62
با آیدین صمیمی نبودم؛ یعنی کلا با هیچ کس صمیمی نبودم. حتی تو این یه ماهی که فهمیده بود میتونم حرف بزنم هم تلاشی برای صحبت کردن باهام نکرده بود. حتی میشه گفت بیشتر از قبل سعی میکرد با من قاطی نشه و کاری به کارم نداشته باشه. متوجه این شده بودم که به بهونه تنبیه سرم رو با کتابهاش گرم کرده بود ت...
بروزرسانی در : ۱۳۱۵ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 63
این ساعت ها که می شه همش یاده زورو می افتم. یعنی چی کار میکنه؟ این چند وقت کجا بوده؟ اصلا چرا از اینکه گفتم داداش آیدینی انقدر عصبانی شد؟ نمیدونم، واقعا نمیدونم چه چیزی بین این دو نفر اتفاق افتاده که انقدر همه چی رو پیچیده کرده. دستم رو زیر بالشم بردم و از لای درز روکشش گردنبند ماهی که مال...
بروزرسانی در : ۱۳۰۸ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 64
- نمیدونم آیلی! صبح رفتم برای صبحونه صداش کنم که دیدم نیست. تا حالا سابقه نداشته جایی بره، چه برسه که بی خبر. - جایی، مخفیگاهی چیزی نداره دلش گرفت بره؟ سرش رو به چپ و راست تکون داد و گفت: نه هیچ جا رو نداره. دیگه داشتم عصبی میشدم. مگه میشه؟ یه آدم به اون بزرگی که غیبش نزده. - یعنی چی...
بروزرسانی در : ۱۳۰۶ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 65
اگه تو روش می گفتم نه زشت بود؟ - من کلا از هیچ کس حساب نمی برم. چیزی هم از قضیه ارباب و رعیت نمیدونم چون جایی که زندگی میکردم خودم ارباب خودم بودم. مشکل از تو نیست، باور کن! پوزخند کم رنگی روی لبش نشوند و گفت: تو جایی زندگی میکردی که ارباب و رعیتی نبود، بقیه ندیمه ها چی؟ ای بابا! این س...
بروزرسانی در : ۱۳۰۳ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 66
لبخند گیجی گوشه ی لبم نشوندم و گفتم: نمیدونم، شاید خوشی زده بود زیر دلم. حالا که دارم بهش فکر میکنم اگه واقعا قصد مهاجرت داشتم میتونستم خیلی راحت و قانونی برم. شاید چون حوصلهی دنگ و فنگش و نداشتم یا شاید چون احمق بودم. سری از تاسف برای خودم تکون دادم که یه تای ابروش رو بالا انداخت و گفت: ...
بروزرسانی در : ۱۳۰۱ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 67
میدونی؟ ما آدمها خیلی عجیبیم... هیچ وقت قدر چیزهایی رو که داریم نمیدونیم، اون لحظه که باید خوشحال باشیم نیستیم. برای اینکه یه زندگی ثابت و پایدار داشته باشیم شبانه روز تلاش میکنیم بدون اینکه بدونیم خاست قلبیمون نیست. همیشه از چیزی که هستیم راضی نیستیم و بیشتر میخوایم. همیشه حال رو رها میکن...
بروزرسانی در : ۱۲۹۶ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 68
نمی دونستم چی بگم و چطوری رفتار کنم که حس نکنه ترحمی بهش دارم، به خاطر همین سرم رو انداختم پایین و داشتم به این فکر میکردم که چطور کمکش کنم که خودش پیش قدم شد و گفت: تحت درمانم... لازم نیست همچین قیافه ای به خودت بگیری. خوشم نمیاد کسی برام دل بسوزونه، فهمیدی؟ اخمی بین ابروهام نشوندم و به درو...
بروزرسانی در : ۱۲۹۴ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 69
این چی بود دیگه؟ میخواد منو خر کنه؟ برای چی باید بخواد من پیشش باشم؟ تو روزهای عادی که همش دکم می کنه. آب دهنم رو به سختی قورت دادم و نگاهم رو سمتش برگردوندم که دستهاش رو داخل جیب شلوارش فرو کرده بود و منتظر نگاهم میکرد و بعد دستگیره در رو پایین کشیدم و بدون حرف بیرون رفتم. با اینکه اون ...
بروزرسانی در : ۱۲۸۹ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 70
فقط گیج نگاهم میکرد و هر چی ازش می خواستم انجام میداد. - رو زمین نشین؛ اونجا یه پتو کهنه هست، بنداز زیرت بعد بشین. همین کار رو توی سکوت انجام داد و مثل توله سگایی که منتظر حرکت بعدی صاحبشونن بهم خیره شد. خدایی تشبیههایی که میکنم مو لای درزش نمیره، فقط ممکنه یکم تن سعدی رو تو گور بلرزون...
بروزرسانی در : ۱۲۸۷ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 71
نگاه مشکوکی حواله ام کرد و زیر لب گفت: امروز میشه بیست و هفت سالم. متعجب چشمهام رو گرد کردم و گفتم: من اول فروردین بیست و هشت سالم میشه. یعنی من ازت بزرگ ترم؟ وای خدای من حالا میفهمم چرا حس می کنم جای بچهامی. تو سکوت فقط چپ چپ نگاهم کرد که یکم فکر کردم و بعد متعجب تر از قبل تقریبا داد زد...
بروزرسانی در : ۱۲۸۵ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 72
هیچ صدایی از جانب آیدین بلند نمی شد، اصلا انگار داخل اتاق وجود نداشت. همین طور یاشار، حتی صدای نفس هاشونم نمی اومد. انگار که تا الان هر چی شنیدم یه توهم بوده باشه. دیگه کم کم داشتم عصبی میشدم و اخم هام رو توی هم می کشیدم که بالاخره دهن یکی شون باز شد. آیدین بود. - برو بیرون! همین؟ یعنی ن...
بروزرسانی در : ۱۲۸۰ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 73
مقدس چیه؟ شما خود خدایی اصلا... هیچ وقت فکر نمی کردم یه ادم پیدا کنم که مو به مو تایپ مورد علاقه ام باشه، چطوره که این طوره؟ اون و آیدین واقعا برادرن؟ اگه بخوام با هم مقایسهشون کنم بیشتر مثل پدر و پسر بودن. آیدین خیلی حساس و بچهست اما یاشار از هر لحاظ یه مرد کامله. چند قدم بهم نزدیک ش...
بروزرسانی در : ۱۲۷۸ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 74
سریع نگاهم رو بالا آوردم و با دقت بهش خیره شدم که با اخم های در هم و دست به جیب به سمت عمارت میاومد. چقدر این صحنه برام آشنا بود، شبیه یکی از دوست پسرام شده بود که وقتی تو مهمونی گرفتنش فرداش همین طوری از بازداشگاه اومد بیرون. تک خنده ای زدم و سری از تاسف برای خودم تکون دادم که در کمال تعج...
بروزرسانی در : ۱۲۷۵ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 75
با صدام ترسیده لرزید و همونجا وایستاد که چند قدم به سمتش رفتم و گفتم: آیدین خان؟ این بار آروم به سمتم برگشت و نگاهم کرد اما چون توی تاریکی بود نمی تونستم قیافهاش رو ببینم. چند قدم جلو رفتم و متقابلا چند قدم عقب رفت. گیج شده بودم، به خاطر همین اخمی بین ابروهام نشوندم و با نیم نگاهی به سر تا پ...
بروزرسانی در : ۱۲۶۸ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 76
توی این لحظه انتظار همه چی حتی خواستگاری یا اعتراف به قاتل زنجیره ای بودن رو داشتم الا این. برای چند لحظه فقط مات و مبهوت نگاهش کردم. اصلا نمیتونستم حرفش رو هضم کنم. یعنی چی که می دونست می تونم حرف بزنم؟ مگه من مسخره اونم؟ الان چند ماهه دارم به آیدین باج میدم اگه به تو نگه من لال نیستم اون و...
بروزرسانی در : ۱۲۶۶ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 77
نمیدونستم درست شنیدم یا توهم زدم. بعید میدونستم همچین چیزی واقعی باشه پس بلند زیر خنده زدم و با حالت مسخره ای گفتم: وای خیلی بامزه بود، نمی دونستم شوخ طبع هم هستی. دوباره بلند خندیدم و دستم و روی دهنم گذاشتم که بی حرف و عاقل اندر سفیه فقط نگاهم کرد. درست که نمیگفت نه؟ یاشار عموی آیدینه؟ مگ...
بروزرسانی در : ۱۲۶۴ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 78
با اینکه هر دوشون به نظر نامطمئن می اومدن اما حرف دیگه ای نزدن و مثل من توی افکار خودشون غرق شدن. یعنی واقعا زورو رو دیده بودم؟ از ظاهر و اخلاق که شبیه خودش بود اما آخه چطور داخل عمارت اومده بود؟ هیچ وقت تا حالا نشده بود از پشت عمارت جلو تر بیاد. بعد از یک ماه، امشب، اونم توی عمارت... دقیقا چی ...
بروزرسانی در : ۱۲۶۱ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 79
چند لحظه ای دو به شک نگاهم کرد و دقیقا زمانی که فکر می کردم رام شده اخم هاش رو توی هم کشید و از جاش بلند شد. - من از شیرینیجات متنفرم، از تولدم متنفرم، از آدم ها هم متنفرم، میشه لطفا تمومش کنی و منو تحت فشار نذاری؟ متعجب نگاهش کردم که دستهاش رو مشت کرد و درحالی که آب دهنش رو سخت قورت میدا...
بروزرسانی در : ۱۲۵۹ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 80
- میشه در رو باز کنی؟ با مشت دو تا دیگه ضربه به در زدم که کلافه وایی کشید و گفت: میشه ولم کنی؟ گفتم میخوام تنها باشم. - خب تو اگه تنها باشی اون وقت منم تنها میشم، بعد حوصله ام سر میره، دق میکنم و می افتم میمیرم. جوابی بهم نداد که بیشتر خودم رو به در چسبوندم و مظلوم و لوس لب زدم: تو که نم...
بروزرسانی در : ۱۲۵۷ روز پیش
