لیست کلیه پارتهای رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 166
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 21
آخ چرا ذهنم کار نمیکنه؟ چرا هیچی یادم نمیاد؟ تو اینجور مواقع که یه ندیمه رو درحال جرم میگیرن اون ندیمه چی کار میکنه؟ چرا چیزی یادم نمیاد؟ فیلمهای قدیمی، فیلمهای تاریخی، چرا به دادم نمیرسید؟ نفس عمیقی کشیدم و تو یه حرکت، خودم رو پخش زمین کردم، دست هام رو جلوم انداختم و درحالی که سرم ر...
بروزرسانی در : ۱۷۶۲ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 22
متعجب به قیافهی مصممش خیره شدم که گوشهی لبش رو زیر دندون گرفت و گفت: آها یه چیزی، فقط قبل از اینکه بری دلیل قایم کردن چهرت و دلیل اینکه ازم خواهش میکردی ببخشمت رو توضیح بده. داشتی چی کار میکردی که مچت رو گرفتم؟ هعی بچه پروی بیشعور! مردک من صد تا مثل تو رو با دو قرون میخرم چهل هزار میفر...
بروزرسانی در : ۱۷۶۰ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 23
چطور میتونی تو چشمهای من نگاه کنی و انقدر راحت راجعبهش حرف بزنی؟ مگه من همه چی رو به تو نسپردم؟ مگه قرار نبود تو حواست به همه چی باشه؟ پس کو؟ یاشار چیزی نگفت و فقط با حرص دستش رو مشت کرد که آیدین کم کم پوزخندش رو محو کرد و بیهوا روی میز کوبید و داد زد: پس کو؟ یا حضرت پشم! وجدانا انتظار ...
بروزرسانی در : ۱۷۵۷ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 24
لب ورچیدم و مظلوم نگاهش کردم که نفس عمیقی کشید و گفت: اسمت چیه؟ نارین هول کرده دست من رو از خودش دور کرد و درحالی که نامحسوس جای نیشگونم رو ماساژ میداد گفت: نارین هستم ارباب، چیزی شده؟ آیدین باز هم از همون لبخند کیوتها تحویلش داد و سرش رو به چپ و راست تکون داد. - نه فقط صدات خیلی برام آ...
بروزرسانی در : ۱۷۵۵ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 25
در رو یکم باز کردم و سرم رو داخل بردم که دیدم آیدین روی تخت دراز کشیده و چشمهاش رو با یه چشم بند بسته. خان روستای ما رو باش! مردم در به در دنبال دزد میگردن اونوقت این تمرین یوگا میکنه. سری به نشونهی تاسف تکون دادم و بدنم رو کامل داخل کشیدم که دست راستش رو بلند کرد و درحالی که روی سرش...
بروزرسانی در : ۱۷۵۳ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 26
فقط سری به نشونهی تایید تکون داد و فورا بیرون رفت که یاشار نیم نگاهی به چایی انداخت و درحالی که برمی داشت و تلخ تلخ سر میکشید گفت: چرا هنوز اینجایی؟ چرا اینجام؟ برای اینکه صحنه عاشقانه درس کنم دیگه، این چه سوالیه؟ خدایی نکرده یه نفر بخواد داستان زندگی من رو فیلم کنه، بدون صحنه عشقولانه کدوم...
بروزرسانی در : ۱۷۵۰ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 27
با حرفم یکم خیره نگاهم کرد و بعد ذوق زده سری به نشونهی تایید تکون داد که نفسم رو حرصی بیرون فرستادم و گفتم: پس دزدی! چرا میگی دزد نیستی؟ خندهی کوتاهی کرد و درحالی که خمیازه بلندی هم میکشید لب زد: د نه د نشد! شغل شریفم دزدیه، ولی وقتی میگی دزد بهم بر میخوره چرا؟... چون من دزد نیستم، شاه دز...
بروزرسانی در : ۱۷۴۸ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 28
راستش هنوز مطمئن نبودم که این آدم از بیرونه یا از داخل؛ اصلا یاشار و آیدین نه، ولی میتونست یکی از همین بادیگاردها یا غلامهای داخل عمارت باشه، پس احتیاط رو شرط عقل دونستم و گفتم: نارسیس! چند لحظهای خیره نگاهم کرد اما بعد خیلی زود به خودش اومد و حیرت زده گفت: اوو! این اسم یونانی نیست؟ عجیبه ک...
بروزرسانی در : ۱۷۴۶ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 29
- عههه! از گوشهی چشم نگاهم رو به آیدینی که با دهن باز و بهت زده به برگه زل زده بود انداختم و کلافه پووفی کشیدم. شیطونه میگفت با پشت دست بزن زیر چونهاش دندونهاش به هم قفل بشه. سه ساعته منو اینجا علاف کرده که بیاد و بگه عَه؟ عه و مرض، عه درد بی درمون! - خوش خطیا! حسودیام شد. گفت و...
بروزرسانی در : ۱۷۴۳ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 30
سرم رو به طرفین تکون دادم تا فکر رو خیال از سرم بیافته و بعد زیر چشمی به اون زل زدم که با همون اخم پشت میزش نشست و زمزمه وار گفت: من نمی فهمم تا وقتی ماه هست چه نیازی به خورشیده، مردم چی توش میبینن که انقدر عاشق روشنایی روزن؟! گیج یه تای ابروم رو بالا انداختم که کلافه دستی به موهای کوتاهش کشید...
بروزرسانی در : ۱۷۲۹ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 31
گیج چند لحظهای نگاهم کرد و بعد درحالی که نگاهش رو به دور و برش میدوخت لب زد: راجع به چی حرف میزنی؟ کیا حرف میزدن؟ کیو کشتن؟ من حواسم نبود. ای بابا! رفیق ما رو باش؛ از بین این همه آدم توی این عمارت با یکی رفیق شدم که از خودم اسکول تر و منگ تره. حرصی دستی به چشمهام کشیدم و غریدم: نارین! ...
بروزرسانی در : ۱۷۲۰ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 32
طبق گفته شهناز جارو و خاک انداز رو از همون جلوی در برداشتم و بعد درحالی که ناامید و بیچاره به سمت مش غلامرضا میرفتم، به زمین و زمان فحش دادم. شاهزاده سوار بر اسب سفید نخواستیم؛ اگه یه بقال بیاد با خرشم منو از اینجا ببره راضیام! حرصی شلنگ رو اطراف باغ گرفتم و یه نمه زمین رو خیس کردم و بعد ...
بروزرسانی در : ۱۶۹۷ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 33
با این فکر بهت زده توی جام نشستم و گردنبند رو جلوی چشمهام گرفتم. یعنی... یعنی... یعنی واقعا... جدی جدی... خدایی آیدین از بین این همه جا اینرو توی باغ انداخته؟ قیافهام رو پکر فیس کردم و حرصی گردنبند رو توی دستم چرخوندم. در نمیاد بیرون در نمیاد بیرون، بیرونم که میره وسیلههاش رو گم و گور...
بروزرسانی در : ۱۶۹۲ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 34
هنگ از چیزی که شنیده بودم، وحشت زده بهش زل زدم که بدون ذره ای اهمیت با پاش روی زمین کشید و گفت: یه هلاله؛ سفیدم هست، نمیدونم کجا انداختمش. آخرین بار تو جیب همین شلوارم بود. یه گردنبند ماه؟ چیزی که چند ساعت پیش توی دستهای من بود و چیزی که آیدین دنبالش میگشت؟ چرا باید زورو هم دنبالش میگشت...
بروزرسانی در : ۱۶۸۳ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 35
این بار شونهای از رو بیخیالی بالا انداخت و بعد درحالی که خودش رو سمت دیوار معروف میکشید گفت: هر طور صلاح میدونی، ولی من اگه جای تو بودم با آدمی که انقدر بهش شک دارم میرفتم تا ته توی قضیهاش رو دربیارم. منم همچین قصدی دارم آقا زورو ولی این وقت شب خر که نیستم بهت اعتماد کنم. چشمهام رو ...
بروزرسانی در : ۱۶۷۱ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 36
متعجب دستی به سرم کشیدم و درحالی که موهام رو جمع و جور میکردم به اطراف زل زدم. اینجا دیگه کاملا مثل یه روستا بود؛ یه مسیر سر پایینی که از دو طرف کلی خونههای آجری و کاهگلی روی هم سوار شده بود. - اینجا روستای ماست! جایی که همه مردم عادی زندگی میکنن. خیلی با عمارت آیدین فرق داره نه؟ اون قصر...
بروزرسانی در : ۱۶۶۶ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 37
آروم باش آیلی آروم! به اعصابت مسلط باش تو توانش رو داری! اصلا مهم نیست که اون چقدر بیشعور و بی شخصیت و بی فرهنگه؛ مهم آیدین که ده برابر بدتر از اینه و اگه بفهمه توی عمارت نیستی فاتحهات خوندهست. - برت میگردونم، ولی حرفهامون نصفه موندا... دوباره کی ببینمت؟ همون طور که حرصی راه میرفتم و پ...
بروزرسانی در : ۱۶۶۴ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 38
پووف کلافهای کشیدم و تند تند پام رو به زمین زدم که از بالای عینکش نیم نگاهی به سر تا پام انداخت و بعد در حالی که دوباده مشغول کارش میشد گفت: دیشب چی کار میکردی؟ وحشت زده از حرفش، آب دهنم توی گلوم پرید و به سرفه افتادم؛ انقدر بد سرفه کردم که آیدین خانی که هیچ کس رو به هیچ جاش نمیگیره، هول کر...
بروزرسانی در : ۱۶۵۲ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 39
یاشار سریع به معنی تایید تکون داد و بعد با نیم نگاه کوتاهی به من لب زد: بله! هنوزم مشخص نیست که اون زن و مرد جزء سارقها باشن یا نه ولی... الان در حال حاضر به جز دزدیها دو تا مشکل بزرگ دیگه هم به وجود اومده. هم از نگاه های گاه و بیگاه و کوتاه یاشار ترسیده بودم، هم کنجکاو اون دو تا مشکل دیگه بو...
بروزرسانی در : ۱۶۵۰ روز پیش
-
رمان سلنوفیلیا (ندیمه قرتی) - پارت 40
- صبح یه زن حلق آویز شده تو جنگل پیدا کردن. هر چی تو دهنم بود و نبود با این حرف یاشار تو صورت آیدین خالی کردم و وحشت زده به عقب برگشتم که آیدین داد بلندی کشید و فورا از جاش بلند شد. - آیلیییی! آیلی... آیلییی! راستش و بخواید و دروغ نباشه، منی که تو این دنیا از هیچ کس نترسیدم و حساب نبردم، ...
بروزرسانی در : ۱۶۲۹ روز پیش
