دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان ساکن پلاک 13 اثر فاطمه اصغری، یک عاشقانه غیرتی و خیانتی

رمان ساکن پلاک 13

  • زبان فارسی
  • 66 👁
  • ❤️
  • 0 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان ساکن پلاک ۱۳ نوشته فاطمه اصغری، داستانی عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی درباره مستانه، تتوآرتیستی از جنوب شهر است که برای نجات برادرش مسعود، به هزینه سنگین یک عمل جراحی نیاز دارد. ورود فرهاد، مردی ثروتمند و مرموز، امید تازه‌ای برای مستانه ایجاد می‌کند؛ اما رابطه عاشقانه آن‌ها از ابتدا با نیتی پنهان و ماجراهایی غیرمنتظره همراه است.

مستانه، تتوآرتیستی از جنوب شهر، تمام زندگی‌اش را وقف خانواده‌اش کرده است. او با مادرش زری و برادرش مسعود زندگی می‌کند؛ پسری که با سندروم داون به دنیا آمده و حالا، قلب ضعیفش فقط با یک عمل جراحی نجات پیدا می‌کند. اما هزینه‌ی سنگین عمل، چیزی نیست که از پسش بربیایند... درست وقتی امیدشان رو به خاموشی می‌رود، فرهاد وارد محله می‌شود؛ مردی ثروتمند، جاه‌طلب و مرموز که حضورش، زندگی مستانه را برای همیشه تغییر می‌دهد. رابطه‌ای میان آن دو شکل می‌گیرد و مستانه تصور می‌کند فرهاد می‌تواند ناجی برادرش باشد. اما فرهاد، از همان ابتدا، با نیتی کاملاً متفاوت به زندگی او قدم گذاشته است... و گاهی، خطرناک‌ترین آدم زندگی‌ات، همان کسی است که عاشقش می‌شوی.

پارت اول

فرهاد:
*
از ماشین پیاده شد، بدون این که در را ببندد. احساس می‌کرد فضای ماشین برایش زیادی تنگ است. جای نفس نداشت. باید در فضایی آزادتر و بازتر این فریادها را رها می‌کرد. داشت جهنمی‌ترین ساعات زندگی‌اش را طی می‌کرد. تا همین چند ساعت پیش خیال می‌کرد خیلی زرنگ است و حالا رفیق گرمابه و گلستانش، بدجور در کاسه‌اش گذاشته بود. نمی‌خواست چیزی را که سرش آمده باور کند. اما حرف‌های گستاخانه‌ی رضا، مهر تاییدی بر تمام شنیده‌ها و دو دوتا چهارتا کردن‌هایش گذاشته بود؛ ضامن وامی شده بود که رضا حتی یک قسطش را پرداخت نکرده بود و تمام آن بر گرده‌ی خودش افتاده بود. به خاطر رفاقتشان و قسم‌های رضا، با او مدارا کرده و اقساطش را پرداخت کرده بود، تا بعدا این مبلغ را از خود رضا پس بگیرد. اما رضا دورش زده بود. بدجوری دورش زده بود. آنقدری که دقیقه‌ها بود داشت فریاد می‌زد اما خالی نمی‌شد که نمی‌شد.
چند نفری از همسایه‌ها، سرشان را از پنجره بیرون آوردند و با کنجکاوی به مردی که برای چندمین بار پی در پی داشت طول و عرض خیابان را طی می‌کرد و با صدای بلند فحش می‌داد، خیره شدند. چنین داد و بیدادی در این کوچه‌ی سوت و کور، اتفاقی معمول نبود. چند قدم به جلو می‌رفت و بعد همان مسیر را به عقب برمی‌گشت. یاسین هم قدم به قدم او می‌آمد و مدام سعی در آرام کردنش داشت. اما بی‌فایده بود.
رگ‌های روی شقیقه‌اش آنقدر برجسته شده بودند که نبض زدنشان به راحتی قابل مشاهده بود. صورتش سرخ شده و صدایش گرفته بود. همان موقع صدایش گرفت که تماسش برای هشتمین بار متوالی قطع شد و صدای دادش را درآورد. بعد از آن هم برقراری تماس آرامش نکرد. سلام پر از خنده و استهزای رضا، باعث شده بود جواب سلامی با فریاد به او بدهد. حالا هم باز آن تارهای ظریف صوتی را تحت فشار گذاشته بود و با داد کشیدن داشت بهشان آسیب می‌زد.
- من مادری از تو ب...ام رضا. ببین کی و کجا چه دهنی ازت سرویس کنم ازگل. آدمی تو آخه پفیوز؟ من بودم که دستتو گرفتم، کشیدمت بالا. من بودم آدم حسابت کردم. یه نفر از بچه‌های کلوپ تره خرد نمی‌کرد واسه تو. الان واسه من دم درآوردی، زیرپای منو می‌کشی حرومزاده؟ گیرم، گیرم گفتنات این بود؟
با دست روی سینه‌اش کوبید و بلندتر فریاد زد:
- با وامی که من ضامنش شدم، ویلای حسن‌و خریدی فکر کردی باد به گوش من نمی‌رسونه؟ عمه خراب.
یک لحظه مکث کرد. نه برای اینکه به طرف مقابلش فرصت توجیه کردن بدهد. صرفا برای اینکه نفسی تازه کند. گلویش می‌سوخت؛ دل و ماتحتش بدتر. با حرف‌هایی که رضا از آن سوی خط می‎گفت و از آن بدتر، صدای خنده‌هایش، این سوزش بیشتر هم شد.
- د آخه بی‌همه چیز، هنوز داری عین سگ دروغ میگی. منو می‌شناسی رضا. یه کاری نکن بدم در همون ویلا رو بکنن تو ک...نت. با همین ننه من غریبم بازیات، یه عمره در عالم و آدم مالیدی، فکر کردی فرهاد فتوحی هم لنگه بقیه‌ست؟ نه آقا. من یه جوری قرون به قرون اون پول‌و از حلقومت می‌کشم بیرون که تا صدسال جاش بسوزه. مثل بچه‌ی آدم اومدی پول‌و پس دادی که پس دادی، ندادی...
قطع شدن تلفن مثل پتکی بود که بر سرش خورد. گوشه‌ی لبش از حرص چین خورد و رو به بالا لرزید. دوباره شماره‌ی رضا را گرفت. صدای زنی از پشت خط، از خاموش بودن دستگاه مشترک مورد نظر خبر داد. با صدایی بلند اما گرفته چند فحش داد:
- پفیوز. حرومزاده‌ی مادرگروبی. فرهاد نیستم اگه به گه خوردن نندازمت.
یاسین در بطری آب را که از ماشین برداشته بود، باز کرد و به سمتش گرفت.
- یواش‌تر بابا! آبرو حیثیتمونو بردی. یه قلوپ آب بخور.
با نفس نفس بطری را از دست یاسین گرفت و تا نیمه‌ی آن را یک مرتبه سر کشید. یاسین رو به یکی از همسایه‌ها دستش را بلند کرد و بعد روی سینه‌ش گذاشت تا با این حرکت از همسایه‌ها عذرخواهی کرده باشد. زیر لبی به فرهاد تشر زد:
- صداتو انداختی سرت، همه‌ دارن نگات می‌کنن. چه خبرته؟
با چشمانی سرخ شده به یاسین نگاه کرد. تن صدایش هنوز بالا و پر از حرص بود. پر از تهدید بود؛ آن هم رو به مخاطبی که نمی‌شنید.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

هنوز امتیازی برای این رمان ثبت نشده
اولین امتیاز را شما ثبت کنید و نظرتان را درباره این رمان با دیگران به اشتراک بگذارید.
شما چه امتیازی می‌دهید؟
نظرت درباره این رمان چیه؟

هنوز کسی درباره این رمان چیزی ننوشته! اگه خوندیش، خوشحال می‌شیم بدونیم چه حسی بهت داده.

نظرت رو با بقیه خواننده‌ها به اشتراک بذار
کپی شد!
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️