خلاصه رمان :
رمان ساکن پلاک ۱۳ نوشته فاطمه اصغری، داستانی عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی درباره مستانه، تتوآرتیستی از جنوب شهر است که برای نجات برادرش مسعود، به هزینه سنگین یک عمل جراحی نیاز دارد. ورود فرهاد، مردی ثروتمند و مرموز، امید تازهای برای مستانه ایجاد میکند؛ اما رابطه عاشقانه آنها از ابتدا با نیتی پنهان و ماجراهایی غیرمنتظره همراه است.
مستانه، تتوآرتیستی از جنوب شهر، تمام زندگیاش را وقف خانوادهاش کرده است. او با مادرش زری و برادرش مسعود زندگی میکند؛ پسری که با سندروم داون به دنیا آمده و حالا، قلب ضعیفش فقط با یک عمل جراحی نجات پیدا میکند. اما هزینهی سنگین عمل، چیزی نیست که از پسش بربیایند... درست وقتی امیدشان رو به خاموشی میرود، فرهاد وارد محله میشود؛ مردی ثروتمند، جاهطلب و مرموز که حضورش، زندگی مستانه را برای همیشه تغییر میدهد. رابطهای میان آن دو شکل میگیرد و مستانه تصور میکند فرهاد میتواند ناجی برادرش باشد. اما فرهاد، از همان ابتدا، با نیتی کاملاً متفاوت به زندگی او قدم گذاشته است... و گاهی، خطرناکترین آدم زندگیات، همان کسی است که عاشقش میشوی.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان ساکن پلاک 13 - پارت 27
دست زری لرزید و یکی از دو بشقاب روی دیگری افتاد و شکست. دقیقا مثل غرورش که هنگام حرف زدن به سلیم خرد خاکشیر شده بود تا از او تقاضای کمک کند. زری بیتوجه به تکههای شکسته، بشقاب سالم را آب کشید و در آبچکان قرار داد. هر دو میدانستند پروندهی این نام باید برای همیشه بسته شود. مستانه رفت و زری...
بروزرسانی در : ۴ ساعت پیش
-
رمان ساکن پلاک 13 - پارت 26
نگاه درماندهای به مادرش انداخت. دلش دیگر این غذای تکراری را نمیخواست اما نمیشد چیزی به رویش بیاورد. کلافه شده بود. موهای بلندش را با دو دست جمع کرد و آن دسته را چند بار دور خودش پیچید و روی سرش به شکل دایره جمع کرد. از روی طاقچهی فرورفتهی پشت سرش، یکی از مدادرنگیهای مسعود را برداشت و آ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان ساکن پلاک 13 - پارت 25
* مستانه: "حقیقتشو بخواین، تضمینی نیست که بعد عمل به هوش بیاد. ماهیچههای قلبش خیلی ضعیفه. ولی اگه عمل نکنین هم... با این وضعیت نهایت چند ماه دووم بیاره. آمادهی هر اتفاقی باشین." حرفهای دکتر برای بار هزارم بود که در سرش میچرخید و بیچارهاش میکرد. دلش میخواست فریاد بزند. آنقدر بلند که این ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان ساکن پلاک 13 - پارت 24
l عباس را از روی زمین بلند کرد. جانی برای مقاومت نداشت. - بریم خونهی ما یه ساعت دیگه خودم میرسونمت. عباس دستی برای فرهاد تکان داد و همراه فری راهی خانهای که سر کوچه بود شدند. مستانه هم کیفش را روی دوشش انداخت و جلوتر از دو پسر به راه افتاد. نگاه پر از اخم و شاکی فرهاد دنبالش بود تا زمانی ک...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش


عادله
در پارت 30چقد قشنگه رمانش.خیلی دوسش دارم 😍