خلاصه رمان :
رمان ساکن پلاک ۱۳ نوشته فاطمه اصغری، داستانی عاشقانه، اجتماعی و خانوادگی درباره مستانه، تتوآرتیستی از جنوب شهر است که برای نجات برادرش مسعود، به هزینه سنگین یک عمل جراحی نیاز دارد. ورود فرهاد، مردی ثروتمند و مرموز، امید تازهای برای مستانه ایجاد میکند؛ اما رابطه عاشقانه آنها از ابتدا با نیتی پنهان و ماجراهایی غیرمنتظره همراه است.
مستانه، تتوآرتیستی از جنوب شهر، تمام زندگیاش را وقف خانوادهاش کرده است. او با مادرش زری و برادرش مسعود زندگی میکند؛ پسری که با سندروم داون به دنیا آمده و حالا، قلب ضعیفش فقط با یک عمل جراحی نجات پیدا میکند. اما هزینهی سنگین عمل، چیزی نیست که از پسش بربیایند... درست وقتی امیدشان رو به خاموشی میرود، فرهاد وارد محله میشود؛ مردی ثروتمند، جاهطلب و مرموز که حضورش، زندگی مستانه را برای همیشه تغییر میدهد. رابطهای میان آن دو شکل میگیرد و مستانه تصور میکند فرهاد میتواند ناجی برادرش باشد. اما فرهاد، از همان ابتدا، با نیتی کاملاً متفاوت به زندگی او قدم گذاشته است... و گاهی، خطرناکترین آدم زندگیات، همان کسی است که عاشقش میشوی.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان ساکن پلاک 13 - پارت 23
لبخند که روی لبهای باریک و بیرنگ دختر نشست، فرهاد یک بار دیگر به صورتش خیره شد. نامش را "هستی" شنیده بود و داشت با خودش فکر میکرد که این نام چقدر به او میآید. دخترک کم سن و سال به نظر میرسید و ذهن فرهاد داشت تصویر او را به عنوانی زنی جاافتاده و سکسی تصور میکرد؛ تصویر ناب و جذابی بود. آب...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
-
رمان ساکن پلاک 13 - پارت 22
- جالبه یارو اون روز زنشم آورده بود ملکو نشونش بده. دختره خوب ایدههایی داشت واسه پاساژ... ولی موندم شوهرش که میدونه جریان تورو، چطوری با تو رفاقت میکنه. من بودم میزدم سیستو میآوردم پایین. یه خط قرمز هم میکشیدم دور زنم که تا آخر دنیا از صد فرسخی تو رد نشه. لبخند امیرحسین تکرار شد. - م...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان ساکن پلاک 13 - پارت 21
* همانقدر که فرهاد زهره را میشناخت و از نیت او باخبر بود، زهره هم پسرش را میشناخت. میدانست بیرون زدنش از خانه برای این بود که کنار بهروز و پری سیما نباشد. برای همین هم تماسهایش پایانی نداشت. یا خودش پشت هم زنگ میزد، یا فرامرز را وادار میکرد تا با برادرش تماس بگیرد و از او بخواهد که زودتر...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان ساکن پلاک 13 - پارت 20
- خوش اومدی پری سیما. چه خبرا؟ پری که حالا سینی را مقابل شهین گرفته بود، با لبخند سمت او چرخید. گونههای سفیدش به آنی صورتی رنگ شد و چشمانش برق افتاد. - مرسی فرهاد جان. از احوالپرسیای شما... یاسین جان شما خوبی؟ عمه شهینش که چایی را برداشت، به سمت پسرها چرخید. اول یاسین و بعد فرهاد. یاسین چایی...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش

عادله
در پارت 30چقد قشنگه رمانش.خیلی دوسش دارم 😍