ساکن پلاک 13 به قلم فاطمه اصغری
پارت دوم :
- مادر قح...ه میگه تخمشو داشتم، ویلا رو خریدم. تخمشو داشتی تو میخریدیش... مرتیکه پفیوز میدونست شیش ماهه دنبال حسنم که این ویلای سگ صاحابو بخرم. پولم جور نشد چون ضامن این یابو شدم که وام بگیره. بعد رفته عهدی همون ویلا رو خریده ک...ن منو بسوزونه. واسه اون حسن پفیوز هم دارم. منو دور میزنن؟! دارم واسهشون.
یاسین با ریموت درهای ماشین را قفل میکند و بازوی فرهاد را به سمت ساختمان میکشد.
- بریم بالا. مردم دارن نگاه میکنن، زشته. الان باز آقای محبی میاد میگه اینجا خانواده زندگی میکنه و من راضی نبودم مرد مجرد بیاد تو این ساختمون.
حوصلهی این مردک زیادهگو را که خودش را مدیر ساختمان اعلام کرده بود نداشت. کمی صدایش پایینتر آمد.
- مادری ازش ب...ام یاسین. فقط بشین و تماشا کن.
وارد ساختمان شدند. یاسین رسما داشت او را کشان کشان جلو میبرد. شانس با او یار بود کا آسانسور در همکف ایستاده بود. فرهاد را به طرف آسانسور تقریبا هل داد و خودش هم سوار شد.دکمهی طبقهی پنج را فشار داد. سعی کرد حواس فرهاد را با کار پرت و او را آرام کند.
- بیا برو یه دوش بگیر. تا اینم از دستمون نپریده بریم اون ملکو ببینیم. امیرحسین میگفت اونجا راحت میشه تجاری گرفت.
گوشهی کوچکی از فکرش به سمت کار جدید کشیده شد. اما هنوز پر از حرص بود. سرش پر بود از فکرهایی که حتی در اوج عصبانیت هم میدانست نیمی از آن فکرها احمقانهاند. رضا بدجور نقره داغش کرده بود. از معرفت او سواستفاده کرده بود. فکرش را هم نمیکرد رضا بخواهد به این همه سال رفاقتشان گند بزند، اما این نارفیق همهی باورهایش را در هم شکست. باعث شد دیوار اعتمادش به دیگران، چنان ترک بزرگی بردارد که تا آخر عمر چیزی این ترک را ترمیم نکند.
*****
مستانه:
پک محکمی به سیگارش میزند و دودش را از عمق سینه به بیرون میفرستد. باد خیلی سریع دود سیگار را لای موهای بلند و شلختهاش که از همه طرف شال بیرون زده میپیچاند و از او دور میکند. موهای سبزرنگی که از میان سیاهیهای به رنگ شب بیرون زدهاند و از آن مشکیها، خشکترند. خسته است. چشمهایش پر شدهاند از رگههای سرخ رنگ خون. اما میداند زمانی برای استراحت نخواهد داشت.
نگاهش از روی مرکز خرید بزرگی که دور میدان در حال ساخته شدن است گذر میکند. کار ساختمان تقریبا تمام شده و امروز و فرداست که تمام مغازههایش به سرعت پر شوند از فروشندههای لوازم خانگی. چقدر دلش میخواست یکی از آن مغازههای ده دوازده متری مال خودش بود. پولش که به دکوریهای گرانقیمت و چینیهای برند نمیرسید. اگر میشد، از ته بازار دکوریهای ایراددار را بار میکرد و با سود کمتر میفروخت. اما... آرزوهای زیادی در سرش بودند که همیشه در وسط فکر کردن به آنها، یک "اما"ی بزرگ مثل سنگ فرود میآمد و با سه نقطهی سنگینی به نام "پول" نصفه و نیمه میماند.
سیگار از چیزی که هست تلختر میشود. هنوز نیمی از سیگارش مانده اما انگشتانش را از هم فاصله میدهد تا آن را در خیابان بیاندازد. سعی میکند نفس عمیق دیگری را از سینهاش خارج کند تا بوی سیگار کمتر شود. سرش را کمی به جلو میآورد و تا جایی که میتواند صدایش را بالا میبرد تا فری تیزی او را بشنود.
- فهمیدی قوشباز هم خونهشو فروخت؟ هی گفتم با خونهی ما عوض کنه، راه نیومد نامرد.
- آره تخم سگ. میگن به یه از ما بهترون فروخته. بارشو بست دیگه...
در دل چندان با حرف فری موافق نیست. به نظر خودش اگر عباس آنقدری پول داشت که ملکش را با دو ساختمان بغل تجمیع میکرد و خودش میساخت، سود بیشتری عایدش میشد. الان با اینکه خانهاش را بیشتر از چیزی که میارزید فروخته بود، اما تهش توانسته بود دو آپارتمان جمع و جور نوساز، با متراژ پایینتر از خانهی قبلش بخرد؛ یکی برای مادرش، یکی هم برای خودش. نفس بعدی بیشباهت به آه نیست. شاید آهی از سر حسادت. شاید هم حسرت.
- خونهی قوشباز رو به خیابونه. به درد میخورد. مثل ما تو کوچه تنگ گیر نیفتاده بود که. ولی بازم اگه میتونست خودش بسازه، جواز تجاری بگیره. اونوقت دیگه نون خودشو هفت نسل بعدش میافتاد تو روغن. فکر اقتصادی نداره که. کفتراش بیشتر از خودش میفهمن حساب کتاب چیه.
فری با خنده ادامهی حرف مستانه را پاسخ میدهد.
- همین الانشم ماتحت گهیش، عسلی شده.
با صدا میخندد و ضربهای روی کتف فری میکوبد.
- چندش! منو سر خیابون پیاده کن، تا خونه یه آدامس بخورم. ماان زری هنوز سنسوراش حساسه. بفهمه بازم سیگار کشیدم، قاط میزنه.
فری از آینههای چپ و راستش نگاه کوتاهی به پشت سرش میاندازد تا فاصلهاش را با ماشین پشت سری بسنجد. تا سر خیابان صد متری فاصله مانده است. بدون اینکه نگاهش را از خیابان پیش رویش بگیرد، سرش را کمی به عقب چرخانده و غری به مستانه میزند.
- آدم باش خوب. کامل هم نمیکشی که. واسه همین چس دود خودتو بدنام میکنی؟
- زر نزن حالا تو هم. بشکن میزنم، میپری بالا منبر. راتو برو.
با رد شدن از جلوی بستنی فروشی، چند ضربهی سریع روی شانهی فری میزند.
- وایسا فری، وایسا، وایسا!
لطفا صبر کنید...
