دوست داشتی؟
رمان ناتاشا اثر یاسمین

رمان ناتاشا

  • به قلم یاسمین
  • ⏱️۴ ساعت و ۴۶ دقیقه
  • زبان فارسی
  • 72.6K 👁
  • 140 ❤️
  • 113 💬

خلاصه رمان عاشقانه ناتاشا

در مورد دو تا خواهر دو قلو به نام ها ناتاشا و نیوشاست که هر دو ستوان ارتش هستند و برای ماموریتی عازمه افغانستان می شوند. در آنجا ناتاشا عاشق یه سردار می شه به اسم هاکان و همینطور هم نیوشا عاشق یه سرهنگ ایرانیه به اسم سرهنگ امینی ماجرا هایی طی عملیات ها در افغانستان شکل می گیره که این 4 نفر به عشقشون اعتراف می کنند... پایان خوش

قسمتی از متن رمان ناتاشا

سرهنگ و بقیه هم از اونطرف ....دیگه فشنگی واسمون نمونده بود که سر وکله چند تا ماشین صحرایی نظامی پیدا شد ... نشستیم رو زمین و بقیه رو سپردیم به اونا ... چند ساعتی نگذشت که صدای تیراندازی قطع شد ... `````````````
نیوشا دزدکی سرکی کشید و یهو پرید تو هواوبشکن زدن
_ای ول ای ولهخاتون جون ...
تاج سره خاتون جون ..
شیر زن خاتون جون ...
گل بهسره..
دیدم باز داره ابرو ریزی میکنه .. با یه حرکت دست گذاشتم رو دهنشو نشوندمش ..
_بتمرگ ..مگه نگفتم اینجا از این مسخره بازیا در نیار .. نگفتم اینجا ایراننیست ...
کف دستمو گاز گرفت و راه دهنشوباز کرد و نفس عمیقی کشید ..
نیوشا _بابا ولم کن .. دارم خاتون و تشویق میکنم .. تا میام یکم جلو این سرهنگ خودی نشونبدم زرتی میزنی تو پر و بالم ...
_اخه دیوونه با این لودگیا فقط خودتو مضحکه دستاینا میکنی .. ببین انصاری چطور داره نگات میکنه و با جهادی پچ پچ ...یکم جدی باش ...
_بزار هر چی میخوان زر بزنن . اصلا برام مهم نیست ... ااا خاتون جون اومد ...
خبر دار ایستادیم ...
سرهنگ امینی محکم و استوار جلوی ژنرال خاتون ایستادو سلام نظامی داد .. ما هم پشت بند اون ...
خاتون ازاد باش داد و با لهجه بامزهافغانیش به ما خوشامد گفت ...
نیوشا_عجب قد و هیکلی لامصب .. فکر کنم تا شوهرشجیک بزنه عینهو اعلامیه میچسبونتش به دیوار ...
_زر نزن میفهمه ها ...
نیوشا_بگو اخه ضیفه این بدبختا دارن از خونریزی میمیرن تو واستادی واسه مانطق خوشامد گویی میگی...
تو همین لحظه خاتون انگار متوجه پچ پچ ما شده باشه باقدمای محکم به سمت ما اومد و جلوی نیوشا ایستاد ..
خاتون_اسمفامیل
نیوشا_شهر.. کشور.. غذا.. اشیاء
خاتون با عصبانیت به نیوشا نگاهکرد
_منو دست انداختیه؟سرهنگ قرار بود افراد زبدیتان به ما بدهید نه برایماندلقک بیاورید ...
سرهنگ _ایشون ستوان نیوشا نادری از کارامد ترین افراد ما هستند ...
خاتون _اما به نظر نمی اید .. ستوان شما حتی نمیداند در وقتی که یک ژنرالدارد صحبت میکند بایست حواسش به او باشد ...
نیوشا _به خدا همه حرفاتون و گوشمیکردم .. از ناتاشا بپرسید ...
سرهنگ _ستوان نادری .. به ژنرال ادای احترامکنید ...
نیوشا_بله ..قربان ...
نیوشا جلو رفت و احترام گذاشت
_ستواننیوشا نادری در خدمت شماست ژنرال ...
خاتون که انگار کمی از خشمش کم شده بودازاد باش به نیوشا داد و گفت: دیگر از این دلقک بازی ها در نیاور .. اینجا ارتش است .. در ارتش جایی برای مسخره بازی نیست ..
از فردا باید دوره اموزشی را ببینید ..
نیوشا _خاتون جون .. اا ژنرال ما که دوره دیدیم ..
خاتون_دوره ای که دیدهای به درد اینجا نمیخورد ..شما بایست این دوره را بگذرانید تا بتوانید در مقابلگروهکهای طالبان و از طرفی نظامیان امریکایی طاقت بیاورید ..
نیوشا باز خواستچیزی بگه که اروم نیشگونی از بغل پاش گرفتم ...
یهو جیغی کشید
_مگه ازار دارینکبت ...
با این حرفش باز خاتون که داشت میرفت به سمت ما برگشت
_تو... ..بهپادگان که رسیدیم خودتو به قسمت نظافت خانه معرفی کن .. تا یک هفته باید تمام توالتها را تمیز کنی ....
سرهنگ _ژنرال .. این تنبیه در شان یک ستوان نیست.. لطفاتجدید نظر کنید
نیوشا_ای قربونش برم .. مرد به این میگن ..
خاتون _ستوان شمااداب نظامی رو یاد نگرفته اند سرهنگ ...اما من اینجا یادش میدهم .. ارتش جای مسخرهبازی نیست ...
سرهنگ _ژنرال لطفا اینبار رو ندیده بگیرید ..من به شما قول میدمستوان دیگه از این اشتباهات نکنه ..
نیوشا _راست میگه ژنرال دیگه تکرار نمیشه ...
خاتون _برویم .. افراد زخمی رو سوار کنید .. به درمانگاه پایگاه برسونید ...
بی هیچ حرف دیگه ای سوار ماشین شد و رفت .. ما هم همراه سرهنگ و بقیهسوار کامیون شدیم و به سمت پایگاه رفتیم ..
توی راه کلی به نیوشا خندیدم ...
_چقد بهت گفتم جلو ژنرال مسخره بازی در نیار .. حالا برو بکش .. وای تا یههفته ...خاک تو سرت باید تمام توالتا رو بشوری ...
نیوشا_ خفه .. نیشتو ببند .. همش تقصر تو بود .. اگه نیشگونم نگرفته بودی این جوری نمیشد .... نکبت حالا بخاطرتو من باید برم گه شویی ....
_دلم خنک شد ... اگه یکی بتونه حال تو روبگیرهو ادمت کنه همین ژنراله ...
نیوشا_جز جیگر بگیره اون دلت ..که هر چی می کشم ازتوه...
از مادر زاییده نشده کسی که بتونه حال منو بگیره دارم براش .. هنوز نیوشارو نشناخته ...
_نیو خر بازی در نیار لطفا .. بزار این یکسالی که اینجاییم باارامش بگذره ...
نیوشا_به ارامش .. ازسقوط هواپیما مون معلومه چه ارامشی درانتظارمونه...
_بس کن غر غراتو میخواستی نیای .. کسی مجبورت نکرده بود ..
نیوشا_ یهو دیدم از چشمای خوشرنگ زیتونیش گله گوله داره اشک میاد پایین ...
صورتشو با دو تا دستام گرفتم و برش گردوندم رو به خودم
_ نیوشا؟ داریگریه میکنی؟ زشته ... دیوونه اخه چرا داری گریه میکنی؟
نیوشا... اروم اشکاشو پاککردم اما انگار تازه بغضش سر باز کرده بود ...


بیشتر بخوانید
نظرات رمان ناتاشا
  • فاطمه

    4

    چند سال پیش خوندمش هنوز دارم فکر میکنم برای کدوم ارتش بودن که رفتن افغانستان. با این حالا قشنگ بود

    ۱۲ ماه پیش
  • نگار

    0

    مطمعن باش مال ایران نبودن اگه ما بریم از این شانسا نداریم 😂

    ۳ ماه پیش
  • Hidden sunshine

    0

    یادش بخیر این رمانو چندین سال پیش وقتی راهنمایی بودم خوندم در زمان خودش رمان قشنگی بود اما الان توی 2026 شخصیت هاکان واسه دخترا یه رد فلگ بزرگ محسوب میشه😂 کاپل مورد علاقم نیوشا و علی بودن طنز داستان واقعا خوب بود باعث میشد واقعا بخندم. با خوندنش وایب دوران تینیجریم دوباره زنده شد :)

    ۳ ماه پیش
  • Elnaz

    2

    خیلی قشنگ بود عالی نیوشا خیلی خوب بود چقد آزاد بودن!

    ۴ ماه پیش
  • ستایش

    0

    رمان عالی بود خیلی موضوع زیبایی بود 😍

    ۸ ماه پیش
  • خوشمل

    2

    هعی رمان بدک نبود ولی شخصیت اون هاکان خیلی رو مخ بود جا ناتاشا بودم عمرا باهاش ازدواج میکردم و تنها نقشی که به دلم نشست نیوشا بووود خلاصه ارزش ۱ بار خوندن رو داره

    ۹ ماه پیش
  • دلبر

    0

    خوندمش دمت گرم انشالا همیشه موفق باشی😊🌹

    ۱ سال پیش
  • ایدا

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • زهرا جعفری

    0

    عالیییییییییی اصن معرکههههههههه🥺🥺🥺

    ۲ سال پیش
  • دلبر

    3

    عالییی بود محصوصن اونجا که غذارو ناتاشا کرد تو شلوارش ترکیدم از خنده🤣🤣و این یکی از بهترین رمان هام بود لطف میکییی یکی دیگه مثل این رمان بنویسیی♥

    ۲ سال پیش
  • دل

    0

    رمان عاشقتم دیوونه رو اگه طنز دوست داری بخون

    ۲ سال پیش
  • دلبر

    0

    عشقشش شدمم من این رمانو بار دوممم میخونمم خیلی خنده دارههه محصوص رفتار نیوشاا😍

    ۲ سال پیش
  • تنها

    1

    رمان خوبی بود فقط هاکان رو مخم بود

    ۲ سال پیش
  • pppppppp

    1

    بعد از ستوان، سروانه ولی خواهران نادری میگن سرگرد. اگر به رمان دقت میکردین رمان خیلی قشنگ تر میشود ولی خوب رمان خوبی بود، نویسنده تحقیق زیاد نکرده

    ۲ سال پیش
  • سودا علی بابا یی

    0

    بهترین رمان بود اگه شبیه این هس پیشناهادتونو می پزیرم و می خونم

    ۲ سال پیش
  • حسینا

    2

    رمان خوبی بود اما خودم افغانی استم و اولا ک درباره افغانی ها خیلی بد نوشته افغانی ها ره به تمسخر گرفتن دوما لهجه ما افغانی ها اصلاً هم ای رقم نیست که داخل رمان نوشته بود نویسنده کاش یک زره تحقیق میکرد

    ۳ سال پیش
  • نازلی

    2

    بار دوم هست که میخونمش اخلاق هاکان یکم رو مخ بود ولی بازم رمان خوبیه❤👍🏼

    ۳ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!