پارت یازده :

طلعت خانم سرش را کمی پایین آورد و گفت:
ـ الآن میاد خدمتتون.
در این هنگام در یکی از اتاق‌‌ها باز شد و سجاد از آن بیرون آمد. نگاه حورا چرخید و روی صورت سجاد که جای چند زخم کمرنگ روی آن به چشم می‌‌خورد، نشست و بی‌‌اختیار یاد آن روز شلوغ و پردردسر افتاد که از نزدیک شاهد همه چیز بود. در حالی‌‌که چهره‌‌اش را نگران نشان می‌‌داد، برخاست و سجاد به سرعت به طرفش آمد و با لحنی مؤدبانه گفت:

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • رزا

    0

    پس کو پارت رایگان که اعلام کردین اینکه همون پارت قبلی

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    دوباره نگاه کنید. پارت ۱۲ دیشب رایگان شد.

    ۳ سال پیش
  • عاصمی هستم

    1

    عالیه

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏⚘

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    4

    بلاخره نخ سوزن گرفت

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️