پارت دوازده :

فصل 7
روز جمعه حورا کمی دیرتر از معمول از خواب بیدار شد اما هنوز روی تخت مانده بود و افکار درهمی داشت. بالاخره با بی‌میلی از جا برخاست و به آشپزخانه رفت. صدای زنگ تلفن برخاست. قبل از اینکه گوشی را جواب دهد مادرش جواب داده از گفتگویش معلوم بود شخص پشت خط برای امر خیر تماس گرفته. متعجب با اشاره از او پرسید: «کیه؟!» و مادرش سرش را به نشانه‌ی اینکه هنوز متوجه نشده تکان داد. حورا کنجکاوانه ر

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    عالی به نظر میرسه

    ۲ سال پیش
  • فهمیه هستم

    0

    خیلى عالى است

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏♥️

    ۲ سال پیش
  • م

    0

    چه پررو، طلاق گرفته رفته دوراشو زده حالا یادش افتاده پسر داره،تازه میگه شوهرم

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌😍

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    0

    شوهرم مگه زن سابق نیست وای ساده ترازحوراگیرنیاورد

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    مهشید با اینکه از مرتضی طلاق گرفته هنوز روش حس مالکیت داره.

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️