پارت نوزده :

حورا با تشکری آهسته روی صندلی نشست. آقای حسنی در حالی‌که به سختی خشمش را کنترل می‌‌کرد، به طرف آن‌‌ها آمد و با صدایی آرام و خفه گفت:
ـ آقای شکیبا وقت امتحان رو به اتمامه!
حورا با نگرانی به دهان استاد شکیبا چشم دوخت تا این‌بار او را از دست این مراقب نجات دهد که با جواب خونسردانه‌‌ی او ذهنش به آرامش نشست:
ـ می‌دونم. اشکالی نداره. خودم بهش زمان دادم.
حسنی دیگر حرفی نزد و با

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    عالیه

    ۳ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    🙏♥️

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️