پارت هجده :

کمی آن‌‌طرف‌‌تر، درست زیر پله‌‌ها، حورا به یک مراقب خانم التماس می‌‌کرد:
ـ تو رو خدا بذارید برم بالا امتحانمو بدم. این امتحان خیلی برام مهمه.
مراقب ابرو درهم کشید و با لحنی تند گفت:
ـ جلو نیا! می‌‌دونی ساعت چنده؟ ده دقیقه بیشتر تا آخر وقت امتحان نمونده. تو این ده دقیقه چطوری می‌‌خوای به سؤالا جواب بدی؟ هان؟
حورا که می‌دید مراقب به هیچ صراطی مستقیم نیست با لحنی پرتمن

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فریبا

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • Ali

    0

    چرا یکسره از اینترنت

    ۳ سال پیش
  • ساراجعفریان

    1

    این رمان عالیه

    ۳ سال پیش
  • محیا

    0

    خیلی خوبه

    ۳ سال پیش
  • م.ط

    1

    تااین جا اوکیه

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️