سهمی از عشق به قلم راضیه نعمتی
پارت سوم :
خانم بهرنگ کنجکاوانه پرسید:
ـ برای چی؟!
نگاه شکیبا به سمت بهرنگ کشیده شد و در حالیکه لبخند کجی بر لبش نقش بسته بود، گفت:
ـ برای این که من تا حالا برای این درس قبولی ندادم!
در یک لحظه فضا پر از استرس و تشویش شد. شکیبا به صندلیاش لم داد و لبخند دلهرهآوری بر لب راند و گفت:
ـ احتمالاً از عملکرد ترمای قبل من خبر ندارید که انقدر ذوقزده شدید. پس بذارید همین حالا روشنتون کنم. من برای این درس، وحشتناک! سخت میگیرم. پوست دانشجوهامو زنده زنده میکنم تا بهشون نمره بدم. تا دلتون بخواد هم برای حرفام شاهد و مدرک دارم. افتادههای این درس من، مثل ستاره توی این دانشگاه میدرخشن. میتونید فردا یه چرخی تو دانشگاه بزنید و پیداشون کنید و باهاشون صحبت کنید. اون وقت میبینید چه نفرتی از من دارن. بعضیاشون اسم شکیبا که میاد سر جاشون نمیمونن، در میرن! حالا بازم دلتون میخواد من مدرس این درس باشم؟
صدای ترسآلود عدهای از دانشجویان برخاست:
ـ حالا ما چی کار کنیم؟!
شکیبا با خونسردی تمام گفت:
ـ این ترمو که بیخیال پاس شدن این درس بشید. پیشنهاد میکنم ترم بعد با یه استاد دیگه بردارید.
احمد نالان گفت:
ـ من استاد جهانبخشو میخوام!
صدای خنده برخاست. هلیا که دوست صمیمی بهرنگ بود و بیشتر از همهی دختران کلاس به تیپ و ظاهرش میرسید، لبخند نازآلودی زد و گفت:
ـ استاد بهتون نمیاد انقدر سختگیر باشید!
شکیبا چشمان جدیاش را به هلیا دوخت و گفت:
ـ نکتهی اصلی همینجاست! بهم نمیاد انقدر سختگیر باشم اما میتونم این اطمینان رو به همهتون بدم که از من بیرحمتر استادی تو این دانشگاه پیدا نمیشه.
سپس با ابروانی درهم و صدایی بلند گفت:
ـ خوب گوشاتونو باز کنید! دانشجوی بیفکری که در طول ترم درسشو نمیخونه و فکر میکنه سر جلسهی امتحان با نوشتن یه عریضهی بلند بالا میتونه نمرهی قبولیش رو از من بگیره کور خونده. از الآن بگم من نمرهی الکی به کسی نمیدم. پس بیخودی از جملات بالیوودی زیر برگههای امتحانیتون استفاده نکنید که دلمو نرم کنید. چون من سنگدلتر از این حرفام. به خندههام نگاه نکنید. پاش برسه یه ظالمیام که لنگه ندارم!
صدای اعتراض دانشجوها برخاست و حورا که همیشه به خود مطمئن بود کمی نگران شد. در میان افکار درهمش صدایی مبهم شنید:
ـ خانم دلاویز، متوجه شدید چی گفتم؟
لحظهای طول کشید تا حورا متوجه شود استاد شکیبا با او حرف زده. در واقع آنقدر غرق در فکر نمرهی پایان ترمش شده بود که هوش و حواسی برایش نمانده بود. بیاختیار مژه بر هم زد و گفت:
ـ ببخشید! چیزی گفتید؟
صدای خنده برخاست. نگاه شکیبا به سمت حورا برگشت و گفت:
ـ خانم دلاویز، شما بهترین دانشجوی این کلاسید. نظری در مورد حرفای من ندارید؟
حورا کمی خودش را روی صندلی جا به جا کرد و گفت:
ـ خب راستش من اصلاً فکر نمیکردم تو نمره دادن انقدر سختگیر باشید ولی خب برای من سختگیری یا آسونگیری استاد هیچ فرقی نداره چون من بهرحال بیستمو میگیرم.
در پی این حرف، نگاه تحسینآمیز عدهای به سوی حورا سرازیر شد. شکیبا لبخندی زد و در دل اعتماد به نفس او را ستود و لحظهای بعد رو به دانشجوها گفت:
ـ شنیدید؟ دوستتون میگه بهرحال نمرهی کاملو از من میگیره. همهتون شاهد باشید ببینیم آخر ترم چه نمرهای میاره.
وقت کلاس که به پایان رسید، حورا بیسر و صدا وسایلش را جمع کرد، کیفش را برداشت و کلاس را ترک کرد. در حال پایین آمدن از پلهها با دختری که با عجله پلهها را بالا میآمد برخورد کرد و هر دو همزمان عذرخواهی کردند که با دیدن چهرهی آشنای هم لبخند بر روی لبشان نقش بست. نفیسه با خوشحالی گفت:
ـ حورا تویی؟
حورا با اشاره به بالا پرسید:
ـ با این عجله کجا داری میری؟
ـ دارم میرم کتابخونه.
ـ منم باهات میام.
ـ مگه تو پایین نمیری؟
ـ چرا عزیزم ولی منو که میشناسی. پاتوقم کتابخونهس.
نفیسه با خنده حرف او را تأیید کرد و دقایقی بعد دو دوست درون کتابخانه روی دو صندلی پشت کامپیوتر نشسته موضوعات متنوعی را سرچ میکردند. حورا نگاهی به اطراف انداخت و آرام پرسید:
ـ تا حالا با استاد شکیبا کلاس داشتی؟
ـ آره، ترم پیش چند واحد باهاش پاس کردم.
ـ شنیدم استاد شکیبا ترم پیش همه رو انداخته... آره؟
نفیسه متعجبانه گفت:
ـ کی این حرفو زده؟ چقدر زودباوری دختر! اتفاقاً اصلاً افتاده نداشت. همه قبول شدن و کلیام پشت سرش دعا کردن.
نفس از سینهی حورا آزاد شد و تا خواست سؤال دیگری بپرسد، نفیسه با آرامش و اطمینان گفت:
ـ استاد شکیبا همیشه تو شروع کلاساش از این حرفا میزنه تا دانشجوهاش درس رو جدی بگیرن.
حورا که خیالش کاملاً راحت شده بود سری به نشانه جالب بودن موضوع تکان داد و گفت:
ـ واقعاً؟ نمیدونستم!
ـ چطوری تا حالا باهاش کلاس نداشتی؟ استاد شکیبا خیلی وقته تو این دانشگاه تدریس میکنه.
حورا نگاهش را به طرف نفیسه چرخاند و گفت:
ـ نمیدونم! خب راستش من همیشه تعریف استاد شکیبا رو از ترم بالاییها میشنیدم و خیلی دوست داشتم باهاش کلاس بردارم اما هیچ وقت موفق نمیشدم. تازه الآنم استادمون عوض شده وگرنه بازم استاد من یکی دیگه بود.
نفیسه سرش را با خنده تکان داد:
ـ واقعاً بدشانس بودی که تا حالا باهاش کلاس نداشتی. به نظر من دیگه کلاساشو از دست نده. هر ترم اولین کلاسی که ظرفیتش پر میشه کلاس استاد شکیباست. تدریسش حرف نداره.
حورا که کاملاً با نظر او موافق بود، با پایین آوردن سر کلام او را تأیید کرد. نفیسه ضربهای به بازویش زد و با لحنی شوخ گفت:
ـ حالا تو چرا ترسیدی؟ تو که بچه درسخونی!
حورا لبخند کمرنگی زد و گفت:
ـ یه کمی نگران شده بودم.
نفیسه سرش را در گوش حورا فرو برد و گفت:
ـ استاد شکیبا خیلی تو بین دخترای دانشگاه طرفدار داره.
حورا که به راحتی میتوانست چنین چیزی را حدس بزند با بیتفاوتی گفت:
ـ کاملاً مشخصه.
نفیسه با حالت به خصوصی پرسید:
ـ به نظرت مجرده؟
حورا تصویر استاد شکیبا را به خاطر آورد. به نظر میرسید مجرد باشد اما بعید هم نبود متأهل باشد. نفیسه با قاطعیت گفت:
ـ من مطمئنم مجرده!
وقتی نگاه پرسشگر حورا را روی صورت خود ثابت دید، گفت:
ـ مگه ندیدی حلقه دستش نیست؟
حورا اخم نرمی بر چهره نشاند و گفت:
ـ دلیل نمیشه. خیلی از مردای متأهل حلقه دستشون نمیندازن.
نفیسه قیافهای متفکر به خود گرفت و زمزمهوار گفت:
ـ نمیدونم... شاید حق با تو باشه! تازه من یه بار یه شایعهی وحشتناک در موردش شنیدم!
حورا با کنجکاوی پرسید:
ـ چه شایعهای؟!
نفیسه با چشمانی که تا آخرین حد ممکن گشوده شده بود، گفت:
ـ اینکه یه پسر بزرگ دبیرستانی داره!!!
ـ نه!!...
حورا حقیقتاً این را دیگر نمیتوانست بپذیرد... احمقانهترین شایعهای که تا به حال در دانشگاه شنیده بود، همین بود و بس! نفیسه سرش را تکان داد و با لحنی ترسآلود گفت:
ـ به جان تو! منم وقتی شنیدم داشتم از تعجب میمردم!
حورا که به هیچ وجه نمیتوانست چنین شایعهای را بپذیرد به طرف دیگری نگاه کرد و با اطمینان گفت:
ـ هر کی گفته دروغ گفته. استاد شکیبا نهایتاً سی و پنج سال سن داره.
این حرف بر دل نفیسه نشست و گفت:
ـ خدا خیرت بده. نظر منم همینه.
حورا بیش از این نماند، از روی صندلی برخاست و به گرمی از نفیسه تشکر کرد و لحظاتی بعد با خستگی داخل اتوبوس نشسته در مسیر خانه در حرکت بود.
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

بیتا
1عالی مثل همیشه بی نظیر