سایه ی من به قلم زهرا باقری
پارت سوم :
کارد بخوره به اون شکمت، حالا چهجوری میخوای از رو سکو رد بشی؟ کاش میشد معمار خونه رو پیدا کنم!
با هر جون کندنی بود دوباره قفل در و باز کردم و مثل برق رفتم به طرف آشپزخونه.
درش قفل بود.
د بیا! دوباره برگشتم و کلید و از قفل هال بیرون کشیدم. همهی اون کارارو با استرس انجام میدادم و همش حواسم به حیاط بود تا کسی خفتم نکنه!
پلاستیک گوجه، خیار و پیاز تو دستم و گذاشتم رو کابینت. آشپزخونش خیلی کوچولو و در و دیوارش سیمان بود. یه چراغ زرد لاجونم داشت که چشمام و داشت درمیآورد! ای بمیری رمضانی!
با هر زوری بود گوجه و خیارم و خرد کردم، دستامو شستم و با حالت دو برگشتم تو هال و سریع در و قفل کردم.
واقعاً مبهوت اون همه شجاعتم شدم!
بعد از غذا دیگه حالی واسم نمونده بود، از صبح فعالیت و بعدشم پنج ساعت رانندگی... حسابی خسته بودم. لباسامو عوض کردم و رفتم زیر پتو، صدای تلویزیونم بلند کردم و مشغول تماشای فیلم شدم؛ اما دیگه اونقدر خوابم میومد که توجهی بهش نداشتم. کم کم چشمام گرم شد و با وجود استرس کمی که داشتم خوابم برد.
*
نمیدونم چند دقیقه از خوابیدنم میگذشت که با سر و صدا از خواب بیدار شدم.
عجب غلطی کردم تلویزیون و روشن گذاشتم! دستم و کشیدم رو زمین تا کنترل و پیدا کنم. خاموشش کردم و دوباره خواستم بخوابم که باز متوجهی سر و صدا شدم! واسه یه لحظه فکر کردم مامانه که طبق معمول از شش صبح افتاده تو آشپزخونه و کار میکنه؛ اما بعد یادم اومد کجام و مهمتر از همه تنهام!
با وجود ترس، به شدت خسته بودم، حتی نمیتونستم چشمامو باز کنم و سعی کردم به جاش گوشامو تیز کنم.
صدا از آشپزخونه بود! انگار یکی داشت ظرفارو خیلی آروم جا به جا میکرد.
چه دزد ابلهی! جا قحطی بود؟ اما دزد چهجوری رفته بود اون تو؟ من که در و قفل کرده بودم! به محض اینکه این موضوع یادم اومد صدا هم قطع شد! تو عالم خواب و بیداری به خودم گفتم لابد ظرفارو بد چیده بودم و جا به جا شدن.
دوباره سعی کردم بخوابم.
بیخیال دنیا مینا، تهش مردنه دیگه!
پتو رو کشیدم رو سرم و خوابیدم.
*
صبح با صدای گنجشک و رفت و آمد ماشین از جاده و سر و صدای حرف زدن بیدار شدم. خداروشکر ساعت هنوز هفت بود و وقت داشتم. دست و صورتمو شستم و موهامو با کش بستم. یه صبحونهی مختصر خوردم و آماده شدم تا برم سمت مدرسه. قرار بود روز اول فقط با محیط آشنا بشم و از فردا کارمو شروع کنم. از صبح تو سرم فقط حروف انگلیسی میچرخید و واسه آموزش به بچهها ذوق داشتم.
اون ماه تولد بیست و پنج سالگیم و گرفته بودم و حالا دیگه حس میکردم یه خانوم کاملم!
یه خانوم معلم! هرچند که کارمو با معرفی یه آشنا پیدا کرده بودم؛ اما خب تو این زمونه کی میتونست بدون آشنا کاری از پیش ببره؟ در هر صورت قرار بود همهی تلاشمو بکنم و از اون لحظه مستقل و قوی باشم.
همونطور که مقنعم و سر میکردم یه نگاه به اتاق خوابم انداختم. شب قبل وقت نشده بود.
هرچند که اونجا چیز خاصی نداشت. یه کمد قدیمی دراز و یه فرش فیروزهای و یه پنجرهی بزرگ رنگی که پشتشم باغ صاحبخونه بود!
آخه اونجا هم جا بود خونه ساختن؟ فقط اون باغ مخوف و کم داشتم!
از اتاق اومدم بیرون و توی آینهی کوچیکم مقنعم و صاف کردم. موهای تازه رنگ شدم با یه فرق محکم بسته شده بود، صورتم هیچ آرایشی نداشت و کبودی کم رنگ زیر چشمام تو ذوق میزد.
حوصلهی آرایش نداشتم؛ اما برای حفظ ظاهر یه دستی به صورتم کشیدم و تهش کیفم و از تو اتاق برداشتم. دیگه کاملا حاضر بودم و با هیجان و استرس تازه میخواستم کفشامو بپوشم که چشمم خورد به در آشپزخونه.
حس کردم دستام تو یه ثانیه یخ بست! در آشپزخونه نیمه باز بود!
بیخیال بستن بند کتونیم شدم. از پام درش آوردم، از سه تا پله دوباره رفتم بالا و در آشپزخونه رو بیشتر باز کردم. شک نداشتم دیشب در آشپزخونه رو قفل کردم، شاید قفلش خراب بوده و باز شده.
سریع کلیدم و درآوردم و امتحان کردم؛ اما اون بارم مثل دفعهی قبل در قفل شد! چند بار تکونش دادم تا مطمئن بشم و با نگرانی دوباره قفل و باز کردم و وارد آشپزخونه شدم.
خداروشکر اونقدر کوچیک بود که کسی نمیتونست توش قایم بشه، فقط یه نگاه سرسری به پشت در انداختم و بعد چشمم خورد به جا ظرفی که روی سینک بود!
همهی ظرفا بیرون و روی هم ردیف شده بودن! یکم به مغزم فشار آوردم، دیشب همشون شسته و مرتب تو جا ظرفی بودن.
ترسم هر لحظه بیشتر میشد. آخه یعنی چی؟ یکی یواشکی اومده تو خونه و مستقیم رفته تو آشپزخونه تا ظرفارو واسم مرتب کنه؟! شایدم یکی فهمیده تازه واردم خواسته اذیتم کنه!
با این فکر اخمام رفت تو هم. من میدونم و این آقا نوید! اینم خونه بود که واسم پیدا کرد؟
با عصبانیت در آشپزخونه رو بستم ولی قفلش نکردم، کفشامو پوشیدم و رفتم بیرون و سوار ماشینم شدم. جالب اینجا بود که تو خیابون کسی نبود جز همون آقا سینا که یه مرد پا به سن گذاشته بود و داشت با کنجکاوی نگاهم میکرد. پس سر و صداهای صبح مال کی بود؟!
یکم مکث کردم برای استارت زدن و بالاخره از ماشین پیاده شدم و مستقیم رفتم سمت اتاق نگهبانی. بیچاره آقا سینا چشماش گرد شد تا منو دید. خودمم حس میکردم نارنجک بهم وصله که اونجوری میرم سمت اتاقک.
- سلام، خسته نباشی.
- سلام دخترم، درمونده نباشی. کاری داری بابا؟
اگه کاری نداشتم که اینجوری شبیخون نمیزدم!
- بله! میخواستم بپرسم شما که تمام شب اینجایی ندیدی کسی بره تو خونهی من؟
- منظورتون خونهی آقای جمالیه؟
جمالی دیگه چه کوفتیه؟ آها صاحب خونه!
سرمو تکون دادم و گفتم:
- بله، همون.
- والا دخترم من تموم شب و بیدار بودم، جز وقتی که خودت رفتی داخل دیگه کسی رو ندیدم.
- شما مطمئنی؟
- آره بابا جون، خیالت راحت باشه!
آره واقعاً خیالم راحت شد! پس این یارو چجوری اومده بود تو خونم؟! از باغم که نمیشد اومد، چون وقتی تو حیاط بودم متوجه شدم یه خونه هم پشت باغ هست و چند نفرم توش زندگی میکنن.
فکرم خیلی مشغول شده بود؛ اما دیگه چیزی نگفتم و رفتم طرف ماشین. وقتی داشتم سوار میشدم یه پسر هفده هجده ساله از کنارم رد شد. یه جوری نگاه میکرد حس کردم یه جونوری چیزیم! ای خدا لعنتت کنه رمضانی!
تا مدرسه راه زیاد بود. تو راه بابا هم بهم زنگ زد و یکم صحبت کردیم؛ اما از دسته گل دوست عزیزش چیزی بهش نگفتم. هنوز که اتفاقی نیفتاده بود، نباید همون اول کار میترسیدم و جا میزدم. آقا سینا میگفت کسی رو ندیده اون اطراف، پس گزینه ی دزد منتفیه. شایدم واقعا دارم توهم میزنم!
دستی به پیشونیم کشیدم و پیچیدم تو یه کوچهی خلوت. حالا دیگه کمابیش بچه ها رو با روپوش مدرسه میدیدم و فهمیدم که نزدیکم. زیاد طول نکشید که رسیدم و درست دم مدرسه ماشینو نگه داشتم. اونجا تعداد بچهها یکم بیشتر بود و یه جوری به دویست و شش قدیمی و قراضم زل زده بودن که حس میکردم سوار بنزم. اون ماشینو بابا با کلی قرض خریده بود و حالا هم دست خودم بود. هرچی اصرار کرده بودم که دست خودش باشه و لازمش ندارم قبول نکرد، منم که از خدا خواسته قبول کردم و اون لگن و با خودم آوردم. قصد داشتم وقتی پول جمع کردم هر جوری شده عوضش کنم. فقط ظاهرش سالم بود وگرنه هر دفعه به یه بهانه تعمیرگاه بود!
یه نفس عمیق کشیدم و در ماشین و بستم.
خدایا به امید تو...
*
مراسم معرفی خیلی طول نکشید. خانوم صالحی معاون مدرسه منو با محدود معلمای دیگه آشنا کرد و بعدش یکم در مورد روش تدریس و قوانین و چیزای دیگه صحبت کردیم، بعدشم قرار شد از فردا تدریس و شروع کنم.
داشتم بال درمیاوردم. دیگه کلا قضیهی اتفاقات تو خونه رو فراموش کرده بودم. با خوشحالی تو مسیر برگشت برای خونه خرید کردم و تو یخچال کوچیک آشپزخونه چیدم. حالا که حال و هوام عوض شده بود دیگه فضای آشپزخونه هم برام ترسناک نبود. حتی نردبونی که یه گوشه گذاشته بودن و به پشت بوم میرسید.
دروغ که کنترل نمیندازه همینجوری ببند!
سریع از آشپزخونه رفتم بیرون. گوشتی که سرخ کرده بودم و با خودم بردم تو هال و جلوی تلویزیون نشستم. تا بعد از ظهر فیلم دیدم و با موبایلم ور رفتم. دیگه وقتی چمدونم و خالی کردم و لباسا و وسایلم و چیدم شب شده بود.
فوری رفتم تو هال و در و قفل کردم. نفسم به زور درمیومد. موندم چرا اونقدر ترسو شده بودم، همش حس میکردم چند نفر قراره به خونه حمله کنن!
بازم تلویزیون و روشن کردم و صداشم بردم بالا تا کمتر بترسم، پتو رو کشیدم رو خودم و به امید اینکه فردا قراره روز خیلی خوب و هیجان انگیزی باشه خوابیدم!
*
خداروشکر شب و راحت خوابیدم. صبحم سرحال یه دوش سرسری گرفتم و رفتم تو اتاق تا لباسمو بپوشم. حوله رو محکم پیچیده بودم دورم و یکی یکی لباسامو میپوشیدم.
حالا انقدر بخور تا قد یه بشکه شی! تو اون یکی دو سال حسابی پرخوری کرده بودم، پهلو و شکمم داشت بهم دهن کجی میکرد و فحش میداد.
خب کمتر بخور، تو آدم بشو نیستی!
با غرغر داشتم لباسمو میپوشیدم که از دستم افتاد، با حرص خم شدم تا برش دارم که با حس یه درد شدید و ناگهانی بالای قفسهی سـ*ـینهام دادم دراومد!
با صورت درهم صاف ایستادم و دستمو گذاشتم رو قسمتی که درد داشت. انگار یکی با مشت کوبیده بود بهم. اصلا یادم نمیومد چرا اونجوری شده. با بدبختی تیشرتمو پوشیدم و رفتم تو هال و آینم و برداشتم. تیشرتمو یکم کشیدم پایین و با دیدن یه کبودی پررنگ پایینتر از گردنم آینه از دستم افتاد!
با وحشت دوباره آینه رو برداشتم و به کبودی نگاه کردم. یه هالهی پررنگ و گرد رو پوست سبزهام خودنمایی میکرد! اونقدر ناجور بود که بیشتر از چند ثانیه نتونستم نگاهش کنم. مونده بودم تو خواب با چی کشتی گرفتم که اون بلا رو سر خودم آوردم!
ظاهرش به کنار چون کسی جز خودم نمیدید؛ اما دردش خیلی اذیتم میکرد. حتی حس میکردم با هر بار نفس کشیدن دردشو حس میکنم. وقتیم رسیدم مدرسه و کارمو شروع کردم اصلا نمیذاشت تمرکز کنم.
از همون روز اول داشتم گند میزدم، فقط امیدوار بودم هنوز نیومده اخراج نشم! موقع تدریس اصلا نمیتونستم به دردم فکر نکنم و وقتی تایم کلاس تموم شد یه نفس راحت کشیدم و بعد از خداحافظی با بچهها از کلاس رفتم بیرون.
- مینا جون!
با صدای ترانه، یکی از معلمای جوون مدرسه سرمو برگردوندم. یه لبخند کوچیک بهش زدم و وقتی رسید بهم دست دادیم.
- کلاست تموم شد؟
- آره.
- خوش به حالت، من که باید یه ساعت دیگه برگردم خونه.
- ریاضی درس میدی، درسته؟ اهل همین روستایی؟
- آره، یه ساله ریاضی درس میدم، همینجا به دنیا اومدم؛ اما درسمو دانشگاه تهران خوندم!
حس کردم تو لحن ترانه یه ذره غرور و خودنماییه، انگار فارق التحصیل دانشگاه هاروارده!
به زور لبخند زدم؛ اما فقط باعث شد قفسهی سـ*ـینهام تیر بکشه! ای بمیری با اون طرز خوابیدنت!
- چیشد؟
- هیچی، از صبح یکم معدم درد میگیره!
- پس زودتر برو استراحت کن، فردا میبینمت.
بعد از خداحافظی از ترانه برگشتم خونه. اون دو روز قد دو هفته گذشته بود. شاید واسهی اینکه قبلاً هیچوقت تنها زندگی نکرده بودم و عادت کردن بهش واسم سخت بود. عادت کرده بودم صبحانه و ناهار و شامم آماده باشه و همیشه دورم شلوغ باشه واسه همینم نازک نارنجی شده بودم.
آره، همینه! بیخودی داشتم همه چیو بزرگ میکردم، مطمئنم یه مدت که میگذشت به همه چی عادت میکردم.
به سختی لبخند زدم و سعی کردم با نگاه کردن به گل و باغچهی حیاط مشغول شم، بعدشم یه سرکی به خونهی پشت باغ کشیدم و وقتی صدای بازی و جیغ بچه از توش شنیدم خیالم راحت شد.
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
امیدوارم خوشتون بیاد، خیلی ممنونم از لطفتون 🧡🌸
۴ ماه پیشیه نفر
0خیلی باحاله
۱۱ ماه پیشسمیرا
0ای خدا انگا این موجود به سلیقه و مرتب بودن خیلی حساسه 😆مینای بدبخت نترس شابد خاسته برات آشپزی کنه😆😆
۱ سال پیشعالی رود
0حتما برای دیگران توسیه میکنم حتی زمزمه در شب عاشقش شدم فقط سکه می خواست که من نداشتم
۱ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
لطف داری ممنونم از لطفت 🥰✨
۱ سال پیشعالی بود عزیزم
0عالی بود عزیزم
۱ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
تشکر از لطفتون 🥰✨🙏
۱ سال پیشقشنگتراز پریا
2ایولا نویسنده حتما همینجوری پیش بروووو 🚶😃 اونایی ک براشون نمیاد بالا برنامه رو ی حذف و نصب کنن درست میشه
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
😘😘😘❤️❤️❤️
۳ سال پیشعاطی
0زیادی داره سهلگیرانه رفتار می کنه منتظر ترس های بیشتر از سمت مینا هستم
۱ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
مینا یه درصدم به چیزی جز آدما فکر نمیکنه. کلا تو فاز چیزای ماورایی نیست تا وقتی که دیگه مجبور میشه با واقعیت کنار بیاد!
۱ سال پیشنازنین زهرا
0عالی
۲ سال پیشپارمیدا
0عالیه
۲ سال پیشنفس
0خوبو عالی
۲ سال پیشNegar
0سلام وقت بخیر،رمان من از ورودسالاربه بعد ناقصه میشه کاملشو بفرستین😔
۲ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
سلام فرستادنی نیست عزیزم باید تو همین اپلیکیشن بخونینش❤️
۲ سال پیشسارینا هدایتی فر
0عالی واقعا قشنگ و زیبا
۲ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
ممنونم از نظرت عزیزم 🥰
۲ سال پیشراحله
0هنوز نمیتونم نظری بدهم ،اما تا اینجا هیجان انگیز بوده یک سوال ،رمان تا آخر رایگانه؟
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
جلد دوم رایگان نیست عزیزم. البته جلد اول هم در طول نوشته شدن رایگان نبود. اما جلد دوم قراره به طور دائم غیر رایگان باشه🙏❤️
۳ سال پیشعالی
0خوبه
۳ سال پیشرزا
3وای فقط ظرفای آشپزخونه😬
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
😈😈😈😈
۳ سال پیشالناز
2عالی دم بازدمت گرم نویسنده جون
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ژوپیتر
0تا الان که خوبه. بنظرم قشنگ تر هم میشه. از قلمش مشخصه