سایه ی من به قلم زهرا باقری
پارت دوم :
شیشهی ماشین و کشیدم پایین و
سلام کردم.
- سلام دخترِ آقا محسن! خوبی؟
- ممنونم، تشکر. حال شما خوبه؟
- خوبه خوب!
رمضانی خوبه خوب و یه جوری گفت که حس کردم موهای تنم سیخ شد! مرتیکه انگار قرعه کشی بانک و برنده شده بود!
سعی کردم به روی خودم نیارم:
- خب... آقای رمضانی میشه راهنمایی کنین؟
- آره، الان شلوار میپوشم میام!
وقتی رمضانی رفت تازه دیدم شلوار کردی پاشه و همچین تند و سریع هم رفت تو خونه. چه عجلهایم داشت! خب نمیشد قبل از اینکه من برسم بپوشی اون شلوارتو؟ کلا یه چیزیش میشد اون مرد!
پوفی کردم و دوباره روم و برگردوندم، ته خیابون یه موتور داشت رد میشد. خب خداروشکر یه آدمیزاد اونجا پیدا شد. صدای موتور باعث شد حس کنم تو محلهی جنا پارک نکردم!
همینجوری که نگاهم میچرخید رو خونهها صدای پای رمضانی رو شنیدم و میخواستم سرمو برگردونم که یهو نگاهم به یه نکتهی مهم خورد و وقتیم دقت کردم متوجه شدم درست دیدم...
در مسجد با قفل و یه زنجیر نازک بسته شده بود!
پس اون یارو چجوری رفته بود تو مسجد؟ نکنه دزد بود؟ آخه تو مسجد چی واسه دزدیدن پیدا میشد؟
- چرا راه نمیوفتی دختر؟
با صدای رمضانی پریدم، اصلا نفهمیدم کی اومد تو ماشین رو صندلی شاگرد نشست.
- الان میرم!
همونجوری که استارت میزدم بالاخره نگاهمو از مسجد گرفتم. نمیدونم چرا الکی وحشت کرده بودم، چه دزد بود چه یه آدم معمولی دلیلی نداشت بترسم، با من که کاری نداشت؛ اما درکل داشتم به این نتیجه میرسیدم که حدسم درست بود، اون روستا در و پیکر درست حسابی نداشت!
از خونهی رمضانی تا جایی که برام پیدا کرده بود فقط پنج دقیقه راه بود. تو محلهی بالایی روستا و بین یه حسینیه و چند تا خونه. باز خوبه یه دوربین مدار بسته و یه اتاق نگهبانی هم داشت که باعث میشد تنهایی خل نشم از ترس! آخه مینا خانوم نونت نبود آبت نبود، تدریس تو روستای دورافتادت چی بود؟
- خب دختر، این خونه صحیح و سالم تحویل تو، چیزی هم خواستی به من زنگ بزن.
آره حتما!
- چشم. فقط ببخشید، این نگهبان بیرون تا صبح همینجاست؟
انگار رمضانی فهمید از فضای خوفناک روستای داغونشون ترسیدم چون یه نیشخندی زد که نزدیک بود با پا برم تو صورتش!
- نترس آقا سینا همینجاست، بعضی شبا هم کمال میاد جاش میمونه.
دیگه نپرسیدم کمال کیه، فقط سرمو تکون دادم تا زودتر شر و کم کنه! وقتی رفت تازه تونستم یه نفس راحت بکشم و به حیاط خونه نگاه کنم که فقط چند قدم اولش تاریک بود؛ اما خوشبختانه چراغهای روی سکو اطراف خونه رو روشن کرده بودن.
خونهی اجارهای جدیدم کلی در داشت! آشپزخونه، اتاق خواب، هال، دستشویی و حمامش، همشون در جدا داشتن و هر کدومو میخواستی باید از رو سکو رد میشدی.
فکرکنم این رمضانی پای بساط بود وقتی داشت به بابا قول میداد یه خونهی خوب واسم پیدا کنه! آخه اسم اونجارو میشد گذاشت خونه؟
دوباره صدای مهتاب اومد تو سرم و این دفعه بهش حق دادم. آخه کدوم آدم عاقلی خونه و اتاق و شهر خودشو ول میکرد میومد اونجا؟ حالا اگه نصفه شب دستشویی لازم میشدم کی جوابگو بود؟
با نگرانی رفتم جلو و کتونیهامو درآوردم.
رمضانی چمدونمو گذاشته بود روی سکو. با هزار بدبختی حرکتش دادم و بعد از اینکه کلید انداختم و وارد هال شدم اونم با خودم کشیدم و مثل فشنگ در و قفل کردم.
با روشن شدن چراغ یکم خیالم راحت شد. خونهی نقلی و قشنگی بود. از اون خونهها که خاطرات بچگی رو زنده میکنه.
یه هال بیست متری با دوتا فرش قرمز و خوشگل که کل فضای هال و گرفته بود. شیشههای پنجره و در ورودیم رنگی و جنس در از چوب بود که مشخص بود تازه رنگ شده. تنها بدیش این بود که از بین شیشههای رنگی آبی و قرمز و سبز میتونستم حیاط و ببینم.
پوف! خب حداقل اینجوری اگه دزد میومد میفهمیدم، چقدرم که کاری از دستم برمیومد، تهش میومد هر چی داشتم بار میزد منم میفرستاد اون دنیا دیگه!
به خودم نهیب زدم که از این فکرای مزخرف نکنم، انگار خودم داشتم خودمو میترسوندم، دزد کجا بود آخه؟ بعدشم مگه نگهبانی اینجا برگ چغندره؟ و خب این همه همسایه! خب حداقل چهارتا جیغ و که میتونستم بکشم!
دیگه سعی کردم به این چیزا فکر نکنم. اول یه پیام واسه مهتاب فرستادم و گفتم که مستقر شدم، بعدشم مستقیم رفتم سراغ رخت خوابایی که گوشهی اتاق روی هم چیده شده بود. خوشبختانه همشون تمیز و بوی مواد شوینده میدادن، با این حال من پتوی مسافرتی خودمو از چمدون کشیدم بیرون و روش پهن کردم. تشک و یکم عقبتر از میز تلویزیون انداختم که بتونم خودمو با فیلم و سریال مشغول کنم.
حوصلهی باز کردن چمدونمو نداشتم، این کارو گذاشتم واسه فردا؛ اما بدجوری گشنم بود.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۱۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

زهرا باقری | نویسنده رمان
سلام خیلی خیلی ممنونم از حمایتتون ✨🥹🙏 من جلد اول و از پارت ۱۱ به بعد دوست دارم😁
۱ سال پیشارزو ابراهیمی
0از موضوعش خیلی خوشم اومد ،فقط اینکه خیلی رود پارتی تموم میشه
۱ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
رمان هام کلا رمان طولانی نیست. همشون همینقدرن 😆
۱ سال پیشفاتی
1همین اول از رمان خوشم اومده امید وارم یه عاشقانه قشنگ داشته باشه چون ژانر ترسناکو کناره عاشقانه دوست دارم
۱ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
امیدوارم بپسندیش عزیزم 🥰✨
۱ سال پیشراضیه
0خوب
۲ سال پیشنفس
0عالییییییییییییییییییییی
۲ سال پیشنفس
0عالی
۲ سال پیشرها
1بنظر قشنگه باید ادامشو بخونیم
۲ سال پیشفاطمه زهرا
0از همین الان بهتون میگم رمان خوبیه.منم رمان مینویسم .راستی چنذ سالتونه
۲ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
ممنونم. موفق باشی ✨ 25
۲ سال پیشپروانه
0امید وارم واقعا ترسناک باشه ومنوبترسونه. من کلا به داستانای ترسناک علاقه دارم و خودمم ترسناک نویسم امیدوارم خوب باشه.
۲ سال پیشaisean
0خوفناکه
۲ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
پارت دوم که هنوز اتفاقی نیفتاده🤷😂
۲ سال پیشزهرا
0خیلی عالیه
۲ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
لطف داری🥰✨
۲ سال پیشنعیمه
1عالی
۲ سال پیشs
0عالی
۲ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
ممنون ❤️
۲ سال پیشکِیمیا
0عالی بود
۳ سال پیشنیلوفر ابی
2تا اینجا که خوب بود خوشم اومده
۳ سال پیش
زهرا باقری | نویسنده رمان
امیدوارم تا آخرش همینطور باشه عزیزم 🥰
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سروش
1درود بر شما خانم. دو پارت رو خوندم.خوشم اومد امیدوارم جذاب تر هم بشه😍