رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و چهارم :
همهچی برای چند ثانیه ساکت شد.
حتی صدای نفس کشیدن خودمم میشنیدم.
چشمهام با شوک روی رساوین قفل شده بود و مغزم انگار هنگ کرده بود.
این روانی دقیقاً داشت چیکار میکرد؟!
بابا اما... بابا یهدفعه اونقدر جدی شد که حتی منم ناخودآگاه صاف ایستادم.
نگاهش سنگین افتاد روی رساوین. اون مدل نگاههایی که آدمو وادار میکرد حساب کار دستش بیاد.
لطفا صبر کنید...
