پارت بیست و هشتم :



همون نگاه سنگین و خونسردی که انگار مستقیم می‌رفت زیر پوست آدم بهم انداخته بود

برای چند ثانیه فقط خیره نگاهش کردم.

بعد سریع نگاهمو دزدیدم.

– لازم نیست.

رهاب ابرویی بالا انداخت.

– نظر لطفه، ولی خودم میام.

دلم می‌خواست یه چیزی پرت کنم سمت اون اعتمادبه‌نفس اعصاب‌خردکنش.

مارال اما با ذوق گفت:

– پس هماهنگ شد!

بعد رو به

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!