رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و هشتم :
همون نگاه سنگین و خونسردی که انگار مستقیم میرفت زیر پوست آدم بهم انداخته بود
برای چند ثانیه فقط خیره نگاهش کردم.
بعد سریع نگاهمو دزدیدم.
– لازم نیست.
رهاب ابرویی بالا انداخت.
– نظر لطفه، ولی خودم میام.
دلم میخواست یه چیزی پرت کنم سمت اون اعتمادبهنفس اعصابخردکنش.
مارال اما با ذوق گفت:
– پس هماهنگ شد!
بعد رو به
لطفا صبر کنید...
