رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و سوم :
برای چند ثانیه سکوت بینمون افتاد.
نفسهام تند شده بود و قلبم محکم میکوبید.
– تو از کجا میدونی؟
فکش منقبض شد.
– چون میشناسمش.
– خب به من چه ربطی داره؟
– ربطش اینه که داره دور و بر تو میپلکه!
با حرص خندیدم.
– نکنه حسودی میکنی؟
چشمهاش تیرهتر شد. چند لحظه فقط زل زد بهم.
اونقدر عمیق که حس کردم نفسم گیر کرده.
لطفا صبر کنید...
