رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و دوم :
رساوین سرش رو کج کرد و با همون لبخند زهرآگین، گوشهی لبش بالا رفت.
– نکنه برای امثال توعه؟
رهاب لحظهای خشکش زد، اما خیلی زود اخماش تو هم رفت. با حرکتی عصبی دستش رو لای موهاش کشید و غرید:
– اشتباه فکر نکن.
چند قدم عقب رفت، انگار میترسید بیشتر بمونه و واقعا گلوی برادرش رو فشار بده.
_من فقط دارم از اون دختر در برابر تو محافظت میکنم... نه چیز دیگه
لطفا صبر کنید...
