رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و یک :
رونا پلک زد. بعد یکی دیگه. بعد کامل از جاش نیمخیز شد.
– برگام ریخته!
دستش رو گذاشت روی سینهش.
– کایلا تو حالت خوبه؟ تب داری؟ فشار افتاده؟ مغزت اکسیژن کم گرفته؟
– مسخرهبازی درنیار.
– مسخره؟!
صداش رفت بالا.
– تو همین الان از یه دعوای جهنمی اومدی بیرون، اونوقت تصمیم گرفتی بری تو بغل یکی از عوامل اصلی جهنم؟!
دندونهام رو ر
لطفا صبر کنید...
