رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت سی :
_ لازم نیست.
هست دارم میام.
– رهاب...
– کایلا.
اسممو که گفت وا دادم و سکوت کردم.
ادامه داد:
_ساعت چند آمادهای؟
_ من خودم میام.
_ گفتم من میام.
_ من نمیخوام کسی بیاد دنبالم.
یه خنده خیلی کوتاه کرد.
_ دارم میام
و تماس رو قطع کرد.
نگاه کردم به گوشی لعنتی...
این آدم واقعاً دنبال اجازه گرفتن نبود.
لطفا صبر کنید...
