رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و نهم :
_ بگو ببینم.
_ به مامان میگم خونه رونا میرم..
_ اوهوم.
_ بعد اگه مامان زنگ زد یا چیزی پرسید...
_ لو ندم؟
_ دقیقاً.
رونا چند ثانیه ساکت موند.بعد ناگهان منفجر شد از خنده.
_ خدایاااا...
_ نخند.
_ داری برای رفتن خونه رهاب عملیات طراحی میکنی بعد میگی عاشق نشدی؟!
_رونا!
_باشه بابا.
هنوز میخندید.
_ خانم عاشق اوکیه. منم پا
لطفا صبر کنید...
