رودولایت به قلم زهرا خزائی
پارت بیست و هفتم :
– منظوری که دارم اینه که رهاب هرچی هست، مرده. اما تو هنوز بچهای که عقدههاشو کول کرده.
رساوین فکش قفل شد.
پدرش بدون ترحم ادامه داد:
– هیچوقت رهاب نمیشی.
اون جمله،دقیقاً همونجا چیزی توی رساوین شکست.
نگاهش خالی شد... ولی اون خالی شدن از گریه خطرناکتر بود.
– باشه.
فقط همینو گفت.
بعد خیلی آروم کتشو مرتب کرد.
– حالا که
لطفا صبر کنید...
