راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت چهل و سوم :
#رها
بوی تند الکل و بتادین، با هر نفس عمیقی که میکشیدم، مثل سوزن در ریههای زخمدارم فرو میرفت. روی تخت سرد بیمارستان افتاده بودم و تمام بدنم از دردی مبهم و کشنده تیر میکشید. نگاهم به سقف سفید و بیروح اتاق دوخته شده بود، اما در سرم هزاران صدای درهم و برهم میپیچید. حامی گفته بود طنین میآید. طنین... اسمی که مثل یک سایه همیشه روی رابطهی پر از ترس و لرز من و حامی سنگینی میکر
لطفا صبر کنید...
