راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت چهل و یک :
اما یه چاقوی بزرگ تو دستشه و اونم مدام دنبالمه.»
دیگر نتوانستم وزنم را تحمل کنم. سرم را روی لبهی تخت، کنار پاهای عزیز گذاشتم. شانههایم از شدت گریه میلرزید. «این کابوسها داره آتیشم میزنه عزیز... دیگه نمیدونم باید چکار کنم.»
عزیز با مهربانیِ تمام، خم شد و سرم را بلند کرد. مرا در آغوش کشید و سرم را به سینهاش فشرد. بوی عطرِ گلاب و پیری میداد. دستش را آرام روی موهایم کشید و
لطفا صبر کنید...
