پارت چهل و یک :


اما یه چاقوی بزرگ تو دستشه و اونم مدام دنبالمه.»
دیگر نتوانستم وزنم را تحمل کنم. سرم را روی لبه‌ی تخت، کنار پاهای عزیز گذاشتم. شانه‌هایم از شدت گریه می‌لرزید. «این کابوس‌ها داره آتیشم می‌زنه عزیز... دیگه نمی‌دونم باید چکار کنم.»
عزیز با مهربانیِ تمام، خم شد و سرم را بلند کرد. مرا در آغوش کشید و سرم را به سینه‌اش فشرد. بوی عطرِ گلاب و پیری می‌داد. دستش را آرام روی موهایم کشید و

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️