راز قلبم به قلم سارا بایمانی
پارت پنجاه :
انگار سطل آب یخی را روی سرم خالی کردند. نفس در سینهام حبس شد و صدای دستگاه قلب در گوشم محو شد. بهتزده به چهرهی رنگپریدهاش خیره شدم. چه میگفت؟ آیا هذیان میگفت؟ اثر داروها بود و مغزش درست کار نمیکرد؟ یا در این وضعیت وخیم، برای حفظ آبروی خاندان و سرپوش گذاشتن روی این رسوایی وحشتناک، حاضر بود طنین را برای همیشه قربانی کند؟
با صدایی که از شدت شوک میلرزید، زمزمه کردم: «عروسی؟!
لطفا صبر کنید...
