پارت پنجاه :

انگار سطل آب یخی را روی سرم خالی کردند. نفس در سینه‌ام حبس شد و صدای دستگاه قلب در گوشم محو شد. بهت‌زده به چهره‌ی رنگ‌پریده‌اش خیره شدم. چه می‌گفت؟ آیا هذیان می‌گفت؟ اثر داروها بود و مغزش درست کار نمی‌کرد؟ یا در این وضعیت وخیم، برای حفظ آبروی خاندان و سرپوش گذاشتن روی این رسوایی وحشتناک، حاضر بود طنین را برای همیشه قربانی کند؟
با صدایی که از شدت شوک می‌لرزید، زمزمه کردم: «عروسی؟!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️